الان ساعت ۵ بعد از ظهره و من هنوز توی اداره هستم. همیشه این موقع خونه بودم و شیر ایلیای عسلم و داده بودم و کلی هم باهاش بازی کرده بودم. ولی امروز چون کارم زیاد بود و از فردا تا هفته آینده هم مرخصی هستم مجبور شدم امروز بمونم کارام رو تموم کنم. الان با مامان تماس گرفتم. مامانم گفت امروز که دیر کردی انگار ایلیا منتظرته و همش داره بهونه میگیره. شیرخشک هم نمی خوره. آخه پسر عزیزم دیگه من و حسابی شناخته و بعدازظهرها که میرم خونه تا من و می بینه خوشحال میشه و شروع می کنه دست و پاش و تکون دادن تا بیاد بغل من و اگه کمی دیر بغلش کنم بغض میکنه و گریه می کنه. الهی فداش بشم که دیگه مامانیش رو شناخته و با رفتاراش نشون میده که مامانیش رو میخواد.

از فردا قراره با خانواده سیامک اینها بریم مسافرت. یادتون میاد پارسال همین موقع ها من ۳ ماهه بودم و براتون گفتم که با خانواده همسر رفتیم مسافرت و اونجا کلی من و  تحویل گرفتن و همه کارام و انجام ميدادن. امسالم قراره بریم همونجا. شهرستان تویسرکان. مامان سیامک تویسرکانیه و ما هرسال یک بار اونجا میریم. فوق العاده شهر قشنگ و تاریخیه و گردو و چوب گردوش معروفه. بعد از اون هم قراره بریم شمال. این اولین مسافرتیه که داریم با ایلیا میریم و من کمی نگرانم. خدا کنه که پسریم توی این گرمای وسط مردادماه اذیت نشه.

خلاصه که امسال هم مثل پارسال به این مسافرت نیاز دارم. با این تفاوت که پارسال عسلی توی دلم بود و یه استراحت حسابی کردم . ولی امسال فکر نکنم که این آقا ایلیای عزیز من بزاره. البته اینقدر دوسش دارم و اینقدر برام عزیزه که اگه حتی یه لحظه هم نتونم استراحت کنم بازم برام مهم نیست.

حالا از مسافرت که اومدیم خاطره اولین مسافرت ایلیا رو می نویسم. شاید هم خودش با زبون خودش براتون تعریف کرد.

اینم چند تا عکس تاپ تاپی از ایلیای توپ توپي :

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting