خلاصه من داشتم از روزام و زندگيم با تغييراتی که توش بوجود اومده بود لذت می بردم و با خودم فکر می کردم که :چه خوبه مادر شدن؛ کاش زودتر سيامک رو راضی کرده بودم. و خداييش هم :

خودمونيم ؛ چه حس قشنگی بود حس قشنگ مادر شدن

درست هفته ششم بارداريم رو تموم کرده بودم که ...................

من بی دليل بچم رو از دست داده بودم. بی دليل بی دليل. باورم نميشد. وقتی که رفتم دکتر برام سونوگرافی نوشت و توی سونوگرافی معلوم شد که جنين سقط شده.

شما فکر کنيد من چه حالی داشتم. بعد از اون همه خوشحالی و شادی حالا يه همچين اتفاقی افتاده بود. وقتی رسيدم خونه تا تونستم گريه کردم. سيامک هم مثل من ناراحت بود. ولی مدام من رو دلداری می داد که حالا عيب نداره. فکرش رو نکن. ولی مگه ميشد فقط گريه می کردم. تا آخر هفته سرکار نرفتم و فقط کارم شده بود گريه کردن.

خلاصه روزای سختی رو می گذروندم. اتفاقی برام افتاده بود که اصلا فکرش رو هم نمی کردم.