سلام دوستای خوبم. دلم براتون تنگ شده بود. مامانم نمی زاشت بیام بنویسم. می گفت عادت می کنی همیشه می خوای بیای بنویسی اون وقت من باید برم بساطم و یه جای دیگه پهن کنم.

کلی حرف براتون دارم.  اوم م م از کجا شروع کنم. آهان از خاله سپیده براتون میگم. مامانم یادش نبوده که قبلا بهتون بگه که من دارم دخترخاله دار میشم. خاله سپیده من به امید خدا تا کمتر از ۲ ماه دیگه برام یه دخترخاله امیدوارم خوشگل میاره که میشه نوه دوم مامانی جون اینها. میگما خوب شد مامان من زرنگی کرد و من و زودتر آورد. اگه می خواستن همونطوری به اعتصابشون برای نیاوردن من ادامه بدن الان من نوه اول نمی شدم و دختر خالم  نوه اول میشد. اون وقت خیلی بد میشد. حالا بابام هر روز یه چیزایی یادم میده که وقتی دخترخاله اومد انجام بدم. مثلا بهم میگه که هر وقت تنها گیرش آوردم ماچش کنم. ای بابای بد. میخوای من کتک بخورم. اخه اگه باباش ببینه من و میزنه. حالا مامانش خالمه و میگیم بیخیال میشه ولی باباش چی.

مامانم هم خیلی خوشحاله که داره خاله میشه. اونم خاله یه دختر نازنازی. آخه تو عکس سونوگرافیش که خیلی ناز نازی بود. حالا خدا کنه بدنیا میاد قشنگ مشنگ باشه. بالاخره قراره همبازی من باشه و منم دوست دارم همبازیم خوشگل باشه. حالا هنوز معلوم نیست اسمش چی باشه. فکر کنم بدنیا بیاد و هنوز اسم نداشته باشه. همه که مثل من پیشرفته نیستن به محض اینکه مامان و بابام فهمیدن من هستم اسمم و انتخاب کردن.

همین یکی دو شب پیش یعنی شب عید مبعث بود که سیسمونی خاله سپیده رو بردیم و مامانم و خاله سپیده و مامانی جون از ذوقشون که زودتر ببینن اتاق دخترخالم چه شکلی میشه تاصبح بیدار موندن و اتاقش و چیدن. آخه یکی نیست بهشون بگه مگه روز و ازتون گرفتن که شب بیدار می مونین. سرو صدا هم که راه انداختین نزاشتین من یه خواب راحت بکنم. می دونین عوضش منم چکار کردم.  فرداش رختخواب دخترخالم و جیشی کردم.  فکر کنین این وسط قیافه خاله سپیدم چه شکلی بود.  تازه توی قابلمه غذاش مامانی جون برام فرنی درست کرد و توی ظرف غذاش با قاشقش فرنی خوردم. توی تختشم خوابیدم. تازشم با همه اسباب بازیهاش بازی کردم. خاله سپیدمم بهم گفت آی ایلیا خان همه وسایل دختر من و استفاده کردی که. همشون دست دوم شد. مامانم هم بهش گفت خاله سپیده خانوم. خیلی هم دلت بخواد که پسرم وسایل دخترت و استفاده کرد و رختخوابشو کثیف کرد. اصلا دوست داشت. خاله سپيده جونمم اینطوری شده بود :

دیگه براتون بگم از این واکسن لعنتی. اون هفته ۵ شنبه این مامان بی معرفتم که پیشم نبود. ماماني جون و بابايي جون من و بردن یه جایی که یه عالمه بچه اون جا بود. آقا ما داشتیم به این بچه های همسن و سال خودمون نگاه می کردیم که یهو نمی دونین چه بلایی سرم آوردن. من زدم زير گريه. فكر كردم كه الان نازم مي كنن و از دلم در ميارن ولي يهو يكي ديگه زدن توي اون يكي پام. من كه ديگه از درد بيهوش شدم.  از اون موقع که به دنیا اومدم چند بار من و گول زدن و بردن از اين كارا با من كردن. ولی تصميم گرفتم كه دیگه حواسم و جمع كنم و دم به تله ندم.  مامانم خیلی ناراحته که پیشم نبوده. منم از دستش ناراحت شدما. ولی به روش نیاوردم. مامانم و که دیدم خندیدم و پریدم بغلش. مامانم هم حسابی ماچ مالیم کرد و شیر خوشمزه بهم داد و یه عالمه پام و ماساژ داد. 

حالا یه کم هم از کارایی که بلد شدم براتون بگم. از چند روز بعد از اون دفعه که گفتم می خوام رکورد ۲۰ ثانیه رو بزنم دیگه یاد گرفتم و قشنگ قشنگ میشینم و دیگه هم اصلا نمی یفتم. تازه قل خوردن و سینه خیز رفتم رو هم یاد گرفتم. ولی هر کاری می کنم که چهار دست و پا برم که بتونم به همه جا سرک بکشم و از همه چی سردر بیارم نمی تونم. فعلا فقط بلدم که سینه خیز دور خودم بچرخم. یه کمی هم بلدم عقب عقب برم. ولی زود زود خسته میشم و بانگاه های حاکی از التماسم به مامانم میگم که بلندم کنه. حالا هر روز دارم تلاش می کنم که یاد بگیرم که بتونم جلو جلو هم برم. یه چیزایی توی خونه مامانی جون و خونه خودمون هست که خیلی دوست دارم ببینم چین و ازشون سر در بیارم.

راستی دس دسی رو هم یاد گرفتم. خیلی هم از این کار خوشم میاد. وقتی تصمیم به دست زدن می گیرم همینطوری دست می زنم. وقتی هم که خسته میشم دستام و میارم جلوی چشمام . یه کم بهشون نگاه می کنم و دوباره شروع می کنم . مامانم میگه تو هنوز کاربرد دست زدن و بلد نیستی. آخه یه موقع هایی وسط گریه کردنم شروع می کنم یهو حالا دست نزن کی بزن. مامانم اینها هم کلی بهم میخندن.

یه کار دیگه هم که مامانم هر وقت انجامش میدم کلی میخنده و دیگه قاط میزنه و همینطور من و بوس می کنه اینه که یاد گرفتم ادای گریه کردن و در میارم. خیلی به دردم می خوره. هر وقت از چیزی خوشم نمیاد یا مثلا مامانم اینها من و بغل نمی کنن چشمام و می بندم و همه اجزای صورتم و جمع می کنم و الکی گریه می کنم و دستامم باز می کنم تا بغلم کنن. خیلی جواب میده. هر وقت این کار رو می کنم سریع بغلم می کنن. آخه شما که نمی دونین. آدم به این مامان و باباش رو بده آسترشم میخوان. حالا دیدن ما از رورک خوشمون اومده. من بیچاره رو ميزارن توش و میرن دنبال کارشون. فقط بلدن هی از هر جا که هستن چند دقیقه یه بار بگن ایلیا که مثلا من بدونم که اونا هستن و توی رورکم بمونم.  اينجاست كه ديگه من خستم ميشم و مجبور ميشم بهشون كلك بزنم و اداي گريه كردن رو در بيارم.

مامانم واسه چند تا کارم خیلی از دستم عصبانیه.  یکی اینکه وقتی میخواد عوضم کنه مرحله اولش که پوشکم و باز می کنه و میبره پاهام و میشوره خیلی خوبه و من اصلا تکون نمی خورم و فقط فقط می خندم. ولی بعد که می خواد من و ببنده شروع می کنم اینقدر ورج و وورجه میکنم و هی قل می خوردم و هی پوشکم و با دست میگیرم و پرتش می کنم که مامانم من و نبنده. آخه دوست دارم راحت باشم و هیچی لای پام نباشه. ولی مامانم میگه تو فعلا ادب مدب نداری که دستشوییت رو بگی. هر وقت یاد گرفتی دیگه پوشکت نمی کنم. 

بعدیشم اینه که اگه مامان من صد بار هم تا صبح بیدار بشه و  ملافم رو بده روم كه من يه موقع سرما نخورم من چند دقیقه بعدش اینقدر پا  می زنم تا ملافم و بدم کنار. خوب چکار کنم . خوشم نمیاد چیزی روم باشه. خلاصه هی مامانم ملافه رو میکشه روم. هی من میدم کنار.

اون یکیش که دیگه خیلی کفر مامانم و درمیاره و بخاطرش من و مامانم همش با هم دعوامون میشه و بینمون مشکل پیش میاد می دونین چیه؟  من چه توی بیداری و چه توی خواب و چه موقع شیر خوردن و .... کلا هر موقع که احساس خوبی نداشته باشم گوشام و میگیرم همچین می کشم. از اول که به دنیا اومدم همین جوری بودم. ولی مامانم امیدوار بوده که من این عادت زشت و ترک کنم.  ولی حالا می بینه که ترک که نکردم هیچ. اینقدر این گوشای بنده خدام و کشیدم که دیگه داره میشه آینه بغل تریلی. مثلا وقتی جام کثیفه گوشام و میکشم. وقتی گشنمه گوشام و می کشم. وقتي خوابم مياد گوشام و می کشم. اگه وقتی خوابم کسی بهم دست بزنه گوشام و می کشم. هر دفعه هم مامانم کلی دعوام می کنه که این چه عادت زشتیه تو داری. اینقدر این گوشات و نکش مامان جان. منم چند بار تصمیم گرفتم نکشم. ولی هر چی می گردم  هيچ جا رو رادست تر از گوشام پيدا نمي كنم.

امروز صبح هم یه کاری کردم مامانم هم خندش گرفته بود و هم گریش . میدونین چکار کردم. مامانم آماده شده بود بره سرکار. یه نگاه کرد به ساعت و دید که یه ربع وقت داره. گفت چکار کنم چکار نکنم.  تصمیم گرفت که من رو که توی خواب ناز بودم بغل کنه و بهم شیر بده. همیشه خودم این موقع بیدار میشدم و شیر می خوردم. من زرنگ تر از این حرفا هستم که بزارم مامانم شیر نداده از در بره بیرون. ولی دیشب چند بار برای شیر خوردن بیدار شدم و شیرم و خوردم. بخاطر همین دیگه صبح نمی خواستم بیدارشم. ولی مامانم من و بغل کرد و بهم شیر داد. منم بدم نيومد و با چشم بسته و همچين با احساس شروع کردم شیر خوردن. خلاصه هی مامانم به ساعت نگاه می کرد و می دید که داره دیرش میشه و الان از سرویس جا می مونه. ولي من كه ول كن نبودم. اونم كه دلش نمی یومد شیر و از دهن من بکشه بیرون. منم همینطوری داشتم به شیر خوردنم ادامه می دادم. یهو مامانم که دید دیگه خیلی داره دیرش میشه عصبانی شد و به من گفت آقا ایلیا تارف اومد نیومد داره. ول کن دیگه. منم که سیر بودم و فقط داشتم مامانی رو اذیت می کردم یه کم دلم براش سوخت و دیگه شیر نخوردم و خوابیدم. مامانمم بدو بدو رفت كه به سرويس برسه. خوب آخه مامان جون میای شیر به آدم تعارف می کنی فکر اینجاشم بکن دیگه.

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting