خانوما و آقايون محترم لطفا مواظب به دختراتون باشين. ميگن يه پسري توي وبلاگستون هست كه عاشق دختراست.  مخصوصا دختراي مومشكي و مو بلند. وقتي دخترا رو مي بينه شروع مي كنه اينقدر دست و پا مي زنه و اینقدر خودش و تکون میده تا بره بغلشون. خلاصه از ما گفتن بودا........

به خدا راست ميگم. اين ايليا شديدا چند وقتيه عاشق بچه شده. اونم از نوع دخترش كه مو دارن و وقتي سرشون و  تكون ميدن موهاشون تكون ميخوره. بچم عاشق موی بلند شده از الان. 

البته پسرم کلا از بچه خوشش میاد. ولی خوب از دخترا بیشتر خوشش میاد. هر جا ميبريمش كه اونجا دختربچه هست نمي دونين چكار مي كنه.  اينقدر هم منت كشه. هميشه اول ايلياست كه وقتي دختربچه اي رو مي بينه ذوق مي كنه و بهشون مي خنده و هي از ذوقش خودش و تكون ميده. هر چی هم بهش میگم آخه مادر الان دوره زمونه عوض شده. این دخترا هستن که میرن دنبال پسرا گوشش بدهکار نیست و کار خودش و می کنه.

شديدا ارتباط اجتماعيش از الان عاليه. بغل هيچ كس گريه نمي كنه. مگر اينكه طرف ريش زیاد داشته باشه.  خوب آخه جنس لطیف و دوس داره.  هميشه هم با همه از همون لحظه اول از در دوستي در مياد و خلاصه با ۷ ماه و ۱۷ روز و ۵ ساعت سن يه عالمه از بچه گرفته تا آدم بزرگ دوست و رفيق داره. هر جا هم دعوت ميشيم و ميريم مهموني نیم وجبی همه رو از اون اولش ميزاره سركار تا اون آخر. اينقدر شيطوني و شيرين كاري مي كنه كه توي مهموني همه فقط نگاهشون به ايلياست و مشغول بازي با ايليا هستن و اين بچه همين جوري توی بغل همه میچرخه. صداش هم در نمياد. من نمي دونم آخه خسته نميشه. واسه همينه كه ديگه توي هيچ مهموني تو فاميل ما ديگه بساط غيبت باز نميشه. خوب آخه ايليا هست و ديگه فرصتي واسه غيبت كردن نيست.

جديدا هم ياد گرفته بهش ميگيم بوس س . دهنش و مي چسبونه به صورتمون و ماچمون مي كنه . قربونش برم من با اين ماچايي كه مي كنه. خوب ديگه مامان خوب به من ميگن ديگه. ماچ كردن رو زود بهش ياد دادم چون ديگه چيزي تا اومدن دخترخالش نمونده.

ديروز سپيده ميگه آي ايليا خيلي ديگه تو داري لوس ميشي از بس همه تحويلت ميگيرن. بزار دخترم بياد كلك و پرت ميريزه. منم گفتم ايليا هميشه ايلياست. الكي به دخترت بگو خودش و خسته نكنه .

از شوخي گذشته ديروز سپيده برگشته ميگه چرا هيچكس منتظر دختر من نيست. مامانم هم بهش گفت. چرا به خدا هممون منتظرشيم. بزار بياد.... ، آخه راست ميگه بنده خدا. اين ايليا همچين همه رو با شيرين كاريهاش گذاشته سركار كه ديگه هيچكس به اين ني ني در راه توجهي نمي كنه. آخي خالش براش بميره. بزار بياد اينقدر ماچش كنم. اينقدر بغلش كنم.

از عشق افسانه اي و رمانتيك نوه و پدربزرگ بگم يه كم بخندين.  بگذریم از اينكه بابام واقعا عاشقانه ايليا رو دوس داره و خیلی لی لی به لالاش میزاره و همه زندگیش شده ایلیا.  این فسقلی هم عاشق بابايي جونشه. بنده خدا بابام از دست ايليا يه دقيقه استراحت نداره كه. همين كه بابام مياد خونه  ببخشيد دبليو سي هم نمي تونه بره. هر جا ميره ايليا چهار دست و پا دنبالشه. وقتي ميره دبليو سي ميره همون جلوي در ميشينه منتظر بابام تا بياد بغلش كنه. صداشم در نمياد. از در كه مي خواد بره بيرون بدو بدو دنبالش ميره كه بابام ببرش بيرون. توي خونه هرجا كه بابام بشينه ايليا هم همون جا ميشينه. وقتي هم كه بخواد بره بغل بابام و بابا هم بغلش نكنه خودش و لوس مي كنه و اداي گريه كردن و درمياره. ديگه اين كار و كه مي كنه اينقدر قيافش بامزه ميشه كه ديگه بابام نمي تونه تحمل كنه. بغلش مي كنه و ميبرش بيرون و يه دور باهاش ميزنه و بر ميگرده. بنده خدا بابام کمردرد گرفته این قدر این بچه رو بغل کرده .  جالبه که حتی اگر خواب باشه و بابام بیاد خونه باید آروم صحبت کنه. اگه یه کم فقط یه کم صداش بلند بشه وروجک بیدار میشه و دنبالش میگرده و آویزونش میشه. خلاصه ماجرايي داريم با اين نوه و پدربزرگ هر روز.    بچم ديگه بابا سيامكش رو نميشناسه.  آخه تقصیر خود سیامک هم هست. هی بینیش و میکشه یا وقتی بغلش می کنه هی بوسش می کنه . تازه داروهاش یا مولتی ویتامینش رو هم همیشه سیامک بهش میده.  بيچاره سيامك ديروز ديگه حسابي عصباني شده بود.  ايليا رو بغل كرد. ولي ايليا نق نق كرد و دستاش رو سمت بابام برد و خواست بره بغل بابام. سيامك هم اينطوري شد و گفت ديگه برات شيرخشك نمي خرم. ديگه برات پوشك نمي خرم. ديگه برات سرلاك نمي خرم . ديگه برات هیچی نمی خرم.

منم يه كم دلداريش دادم گفتم نه بابا ناراحت نباش. چون باباي من هي ميبرش بيرون اينطوري شده. حالا بريم خونه خودمون بيشتر با تو باشه ديگه تو رو بيشتر دوس داره . آخه ما چون خونه جديدمون رو داريم نقاشي مي كنيم فعلا خونه مامان اينها هستيم. حالا داشته باشين از اون موقعي كه من ايليا رو باردار بودم تا حالا با چه بهانه هايي مدام تلپ شدم خونه مامانم.  به من ميگن زن نمونه. چون هيچ وقت خونه خودمون نيستم و هيچ وقت هم آشپزي نمي كنم.

داشتم می گفتم وروجک با ماچايي هم كه از ماماني جونش یعنی مامان من ميكنه بدجوري دلش و ميبره . خوب آخه این کارا رو نکنه که اینقدر شیطونه مامانم نگهش نمیداره .  ۲ تا داداش دارم که داداش بزرگه خیلی باید تلاش کنه تا ایلیا بره بغلش و براش بخنده. ولی اگه داداش کوچیکه که ۱۷ سالشه و خیلی هم شیطونه حتي اخم كنه و از كنار ايليا رد بشه ايليا غشق غشق واسش مي خنده. حالا اين داداش من و چه شكلي مي بينه كه به محض ديدنش و يا شنيدن صداش غش غش مينده براي هممون سوال شده . اينه كه سپيده ميگه بيچاره دختر من. اين ايليا ديگه جايي واسه اون نزاشته. منم بهش گفتم تو غصه نخور. بچه تو دختره. خودش با ناز و اداهاش جاش و باز مي كنه. البته ایلیا رو که نمی تونه بزنه کنار. 

حالا هفته بعد که آپ کنم به امید خدا ریحانه خانوم به دنیا اومده. هر چی من گفتم من دوست دارم اسمش و بزارین ستایش گوش نکردن. باباش گفت الا و بلا ریحانه.

این دفعه عکس نزاشتم که یه کم وبلاگم استراحت کنه. دفعه بعد می خوام اینجا رو باعکسای دخترخاله و پسرخاله بترکونم.