۸ ماهگیت مبارک پسر قشنگم!

قربون اون دندون کوچولوی تیزت برم که دقیقا آخرین روز هشت ماهگیت با کلی ناز و ادا لثت و شکافته و زده بیرون.  الهی مامانی برات بمیره که شب قبلش تب کردی و بیحال بودی. ببخشید که من و بابایی هم هی به زور این قطره تلخ و بدمزه استامینوفن رو می ریختیم توی دهنت.  فدای اون لپات بشم که چند روزه که یه کمی آب شده و یه کمی به نظرم لاغر شدی. عوضش دندون دار که بشی دیگه میتونی همه چی بخوری. همون چیزایی که همیشه دوست داری بخوری و ما نمی زاریم عزیز خوشگلم.

مامانی جون می دونی خیلی دوست دارم!  می دونی خیلی خیلی برام عزیزی!  ماه ماهی کوچولوی من تو خیلی ماهی آخه! هر چقدر من تو رو بوس میکنم و سفت بغلت می کنم و توی بغلم میچلونمت سیر نمیشم که. تو میگی چیکارت کنم که یه کم راحت شم. یه گاز از اون لپای قشنگت بگیرم خوبه؟  ولی من که دلم نمیاد گازت بگیرم. آخه دردت میاد مامانی. من که طاقت ندارم تو جاییت درد بگیره. درد و بلات بمونه همیشه برای مامانی پسر نازم .

الهی من فدای اون بوس کردنت بشم که اینقده بهم مزه میده.  وقتی بهت میگم بوس س دهنت و باز می کنی و میزاری هر جای صورتم که گیرت بیاد. وای نمی دونی اون لحظه اصلا از ذوقم نمی دوم چکار کنم.  اینقده قشنگ بوسم می کنی. اینقده بهم مزه میده. یه موقع هایی همچین زلم می زنی تو چشام و دستاتم دور گردنم حلقه میکنی که دیگه اون لحظه میخوام بخورمت. ولی من که نمی خورمت. اگه بخورمت دیگه ایلیا ندارم. مجبور میشم خودم و کنترل کنم و هی این دندونام و به هم بسابم و دندونام درد بگیرن.

عشق کوچولوی من هشت ماهه شدنت مبارک باشه. دندون در آوردنت هم مبارک باشه. میگما مامانی به نظر تو زود نگذشت. انگار همین دیروز بود که یه پسر خوشگل و سفید و تپلی رو بهم نشون دادن و گفتن این پسرته . حالا تو شدی یه پسر هشت ماهه شیطون که به قول بابایی جون که تو خیلی دوسش داری ماشالله به جونت .....

قضیه از این قرار بود که ۲ شنبه که اومدم سرکار چون مامانم با سپیده بیمارستان بود سیامک موند خونه که ایلیا رو نگه داره. خلاصه از صبح تا بعدازظهر ۱۰ بار زنگ زد که سمیه چرا ایلیا شیر نمی خوره؟ سمیه چرا ایلیا بی حاله؟ سمیه چرا ایلیا گریه میکنه ؟  دوباره ۲ ساعت بعد سمیه خیالت راحت باشه داره می خنده.  و دوباره تلفن که سمیه ایلیا چرا (ببخشید) اسهال شده؟  سمیه چرا ایلیا بدنش داغه؟  و سر ساعت ۳ که دیگه وقت خونه رفتن بود زنگ زده سمیه زود بیا خونه بچه حالش بده ببریمش دکتر. منم بهش گفتم خوب باشه دارم میام خونه. دوباره زنگ زده تو سرویس بودم. میگه کجایی؟ میگم تو سرویس. میگه تازه تو سرویسی. بدو بیا دیگه.  بهش گفتم خوب چکار کنم الان پرواز کنم. خوب ساعت همیشه می رسم خونه دیگه. حالا منم چون می دونستم سیامک حساسه فکر کردم که ایلیا حالش خوبه و سیامک اینقده حساسه که به نظرش اینطوری میاد. 

خلاصه تا رسیدم خونه دیدم سیامک از دم در میگه زود باش بیا بچه رو حاضر کنیم ببریمش دکتر. هم تب داره هم اسهال شده. خلاصه رفتم دست زدم به بدنش دیدم داغه. فهمیدم که سیامک راست می گفت و آماده شدیم بردیمش دکتر. دکتر اول قد و وزنش رو گرفت که ایلیا در ۸ ماهگی ۱۰ کیلو و ۱۰۰ گرم وزن داشت و قدش ولی از ۶۹ سانت ماه پیش به ۷۲ سانت افزایش پیدا کرده بود. تعجب کرده بودم از اینکه ایلیا این ماه اینقدر اضافه وزنش کم بوده. آخه مگه میشه که ۷ ماهگی ۱۰ کیلو بود و ۸ ماهگی ۱۰ کیلو و ۱۰۰ گرم.  من و سیامک یه کم نگران شدیم که این بچه هر ماه کلی وزن اضافه می کرد. دکتر گفت این ماه رشد قدی داشته و ۳ سانت به قدش اضافه شده. از این به بعد رشد وزنیش کمتر میشه.بعدم توضیح داد که اضافه وزنش ماه های پیش زیاد بوده و الان بهتر شده. بعد هم گفت که علائم سرماخوردگی نداره و احتمالا یه چیز آلوده خورده که عفونت کرده و الان هم تب داره و هم بیرون روی داره. ازش سوال کردم آقای دکتر ممکنه به خاطر دندون درآوردن باشه؟ اونم گفت نه خانوم. چون تب داره پس توی بدنش عفونت داره و بخاطر دندونش نیست.

خلاصه من و سیامک آوردیمش خونه و خلاصه همش مواظب بهش بودیم و داروهاش رو مخصوصا استامینوفن رو به زور بهش دادیم. ولی با این حال تبش شدید شد و تا خود صبح من و سیامک بالاسرش نشستیم و پاشویش کردیم که دیگه طرفای صبح تبش کمتر شد. منم دیگه سه شنبه رو موندم خونه و مواظب بهش بودم که دیگه طرفای ظهر کلا تبش قطع شد و ببخشید اسهالشم کمترشد. اما همش بهونه می گرفت و الکی نق می زد.  شبشم تا ساعت ۴ صبح بی جهت نق می زد و نمی خوابید.  من و سیامکم که شب قبلشم تا صبح بالاسرش بودیم و دیگه داشتیم می مردیم از خواب . خلاصه دیگه دیروز اومدم سرکار و ساعت ۱۱ بود مامان زنگ زد و گفت هیچ می دونی پسر خوشگلت دندون در آورده؟ گفتم چی؟ من که دیروز لثش و چک کردم چیزی ندیدم. مامان گفت تازه تازست و خیلی تیز زده بیرون و بغلیش هم نصفش اومده بیرون و نصفه دیگش هم در حال بیرون اومدنه. خلاصه کلی ذوق کردم واسه دندون کوچولوی تیز پسرم و بعدازظهر تا رسیدم خونه دستام و شستم و دهانش رو باز کردم دیدم بله . یه دندون سفید تیز کوچولو اون پایینه.

پسرک نازم دقیقا توی آخرین روز ۸ ماهگیش دندون درآورد.

اينم يه بوسه بابا سيامک از ايليا گوگولی :

Image and video hosting by TinyPic

حالا یه ذره از کاراش بگم که بعدن که بزرگ شد و اومدش اینجا رو خوند بدونه ۸ ماهه بوده چه کارایی میکرده و به چه چیزایی علاقه داشته.

دیگه چهاردست و پا رفتن براش تکراری شده و مدام به فکر اینه که یه جا رو بگیره و پاشه وایسه. وقتی هم که وای میسته خیلی بامزه دستاش و آروم آروم ول می کنه و تلاش می کنه که بدون کمک بایسته و معمولا ۷ - ۸ ثانیه به راحتی می ایسته و بعد تعادلش به هم می خوره و تالاپی میخوره زمین.  نمی دونین چه ذوقی می کنه واسه وایسادنش. بعدم که میفته خودش واسه خودش دست میزنه که تونسته وایسه.  خلاصه روزی هزار بار این تمرین رو انجام میده. تمرین جدیدش هم که انجام میده اینه که دستش و میگیره به دیوار یا جایی و آروم آروم یکی دو تا قدم بر می داره بعد آروم دستش و ول می کنه و یکی دو تا قدم بر میداره و بعد دوباره میفته زمین و دوباره از نو شروع می کنه. خلاصه پسرک این روزا حسابی در حال تمرینه که راه رفتن و یاد بگیره. حالا کی موفق بشه خدا می دونه. دستاش و که میگیریم و راش می بریم یک ذوقی می کنه و اینقدر هیجانی میشه . مثل اینکه خیلی علاقه به راه رفتن داره فسقلی.

Image and video hosting by TinyPic

جاهایی که خیلی بهش علاقه داره و تمریناش رو اونجا انجام میده شومینه خونه مامان اینهاست. مدام دور و بر شومینست. حالا قصمون شده که از این به بعد که شومینه روشنه چکارش کنیم. یه موقع اگه خدایی نکرده از زیر چشممون در بره و  بره دور و بر شومینه که داغه چی؟

یه چیز دیگه که ما آخرش نفهمیدیم بهش علاقه داره یا ازش میترسه جاروبرقیه.  هر جا که بریم اونجا جاروبرقی باشه میره دور و بر اون و همش میخواد بهش دست بزنه و ازش سر در بیاره. حالا این جاروبرقی هر شکلی میخواد داشته باشه. مهم اینه که ایلیا چشاش سریع جاروبرقی رو می بینه و سریع هم خودش و بهش می رسونه. این تا وقتیه که خاموشه. ولی اگه روشن باشه و کسی مشغول جارو کشیدن باشه ایلیا مدام با یه فاصله مشخص دنبال جاروبرقی میاد و میشینه و همینطوری با تعجب به جارو نگاه می کنه. چشمم ازش بر نمیداره. البته اگه جارو رو ببریم طرفش و نزدیکش کنیم میترسه و فرار می کنه.

وسیله بعدی اتوی برقیه که هر جا ببینش دوست داره روی زمین راش ببره و از این کار هم یک لذتی می بره .

و وسیله موردعلاقه بعدیش هم تلفنه که دیگه اگه بزاریش جلوش دیگه تا ساعتها از اونجا تکون نمیخوره و فقط فقط با تلفن بازی می کنه. معمولا وقتی کار دارم و می خوام سرش و گرم کنم یه تلفن می زارم جلوش و می رم پی کارم. اگه ۱ ساعت بعد هم بیام می بینم هنوز داره با تلفن ور میره.

Image and video hosting by TinyPic

وسیله بعدی هم که دیگه بی نهایت بهش علاقه داره و هیجانی میشه می بینش فرمون ماشینه.  وقتی میزاریمش پشت فرمون اینقده این فرمون و میکشه و همزمان باهاش انگار که اکس ترکونده باشه و رفته باشه تو توهم (مثل این فیلما) اینقده سرش و تکون میده و خودش و بالا پایین می کنه که خدا می دونه. مثلا هم میخواد بگه قام قام نمی تونه همینطور پشت سر هم میگه آم آم آم آم .... (بازم بوس)

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

وای یه ماجرایی داریم با عوض کردن پوشکش که دیگه اصلا یه موقع هایی منصرف میشیم عوضش کنیم و همینطور می زاریم کثیف بمونه. مگه یه دقیقه میخوابه که پوشکش و باز کنیم. یه موقع هایی که به زور بازش می کنم و می شورمش و می خوام ببندمش دیگه بدتر. چون دوست داره باز بمونه از دستم فرار می کنه و دیدن قیافش چهار دست و پا موقع فرار واقعا خنده داره. دیروز مثل همیشه موقع بستن پوشکش با باسن لخت از دستم فرار کرد و من به زور گرفتمش و خوابوندمش و مامانم هم دستاش و گرفت که پوشکش و ببندم که همون موقع بابام از دراومد تو. ایلیا هم داشت نق نق میکرد که یهو چشمش به بابام افتاد. خیلی بامزه سریع خودش و زد به گریه و چشماش و بست وشروع کرد بابا بابا بابا کردن که یعنی بابام بیاد نجاتش بده. خلاصه ما مرده بودیم از خنده از دستش.  بابامم که دیگه نگو همچین کیف کرده بود بغلش کرد اینقده ماچش کرد که نگو.  ایلیا هم فکر می کرد که بابام نجاتش داده و همچین قیافه حق به جانبی به خودش گرفته بود و نگاه هیچ کدوممون نمی کرد. مثلا قهر کرده بود.

خلاصه داستانی داریم با این فسقلی هر روز.

حالا تازگی ها قلدور هم شده آقا. ما دیدیم ایلیا به رانندگی خیلی علاقه داره یه دونه از این ماشینای پدالی بزرگ براش خریدیم که وقتی میره توش دیگه با هیچ کس کاری نداره. البته بماند که به چند روز نشده فرمون ماشین داره از جا کنده میشه اینقده که ایلیا کشیدتش. . دیروز دختر همسایمون که ۳ سالشه خونمون بود و داشت تو ماشین ایلیا بازی می کرد. ایلیا هم بغل من بود  و تا این صحنه رو دید شروع کرد هی خودش و کوبیدن به من و اوم اوم کردن که یعنی من و بزار پایین.  گذاشتمش پایین دیدم تند تند چهار دست و پا رفت پیش ماشینش و از ماشینش گرفت و پا شد وایساد و یقه یکتا دختر همسایه رو گرفت و د بکش  که یعنی از ماشین من بیا بیرون . دیگه ما رو بگی اینطوری شدیم . یکتا هم که ترسیده بود سریع اومد بیرون. حالا ایلیا هم یک تلاشی می کرد که خودش بره توی ماشینش. هی پاش و بلند میکرد که بزار اون ور نمی تونست. هول هم شده بود که نکنه دیر بجنبه دوباره یکتا بره تو ماشینش. دیگه ما هممون از خنده غش کرده بودیم.  خلاصه گذاشتمش تو ماشینش و کلی واسه خودش بازی کرده. اشک یکتا هم در اومده بود و به من می گفت خاله نمیشه منم برم تو ماشین بازی کنم. خلاصه بعد از اینکه یه کم ایلیا بازی کرد بغلش کردم بردمش توی یه اتاق دیگه تا یکتا هم یه کم ماشین سواری کنه.

اینم داستان ایلیای ما توی ۸ ماهگی. حالا شاید دفعه بعد خودش و فرستادم اومد تا براتون حرف بزنه که دیگه نره شکایت من و پیش زهرا مامان یاسین جینگولک بکنه آبروم و ببره.

سپیده هم خدا رو شکر سه شنبه از بیمارستان مرخص شد و الان حالش خوبه. ریحانه کوچولو هم دیگه شیرخوردن و یاد گرفته و البته سپیده هم شیر دادن و. زردیشم خدا رو شکر خیلی بهتره ولی هنوز خوب خوب نشده. دیگه تا یکی دو روز دیگه میره خونشون و شاید کمتر بتونه بیاد و ما دلمون برای ریحانه گوگولی تنگ میشه.  ایلیا دیگه از اون حالت که با تعجب نگاش می کرد در اومده و ۲ - ۳ روزیه که همش میخواد بهش دست بزنه. ما هم هی از دور و بر ریحانه دورش می کنیم یه موقع نزنه دختر مردم و ناکار کنه خدایی نکرده .