و حالا ايلياي ناز من ۹ ماهه شد!

يعني اينكه فقط ۳ ماه مونده تا يك ساله بشه و چقدر منتظر اولين تولدش هستم ....

كارايي رو كه توي ۹ ماهگي انجام ميده رو همه رو تو پست قبلي نوشتم و به كارايي كه انجام ميداده توي اين يك هفته كار خاصي اضافه نشده غيرازاينكه ديگه مي تونه خودش از روي زمين بدون كمك بلند شه وايسه و ۲ تا قدم برداره.

مي دونين اين روزا اصلا حال خوبي ندارم. دوباره عذاب وجدان اومده سراغم داره ديوونم مي كنه. همش فكر مي كنم كه اشتباه كردم و بايد كار و ول مي كردم و مي موندم خونه. همش با خودم ميگم كاش ديگه نيام سركار و فكرم مي كنم كه اين عذاب وجدان تا آخر عمر هميشه باهامه. خوب چيكار كنم دست خودم كه نيست. هر چي به خودم ميگم بابا تو چند ماهه كه ديگه تصميمت و گرفتي و خوب ايليا رو هم كه مامان داره بهتر از جونش نگه ميداره. پس ديگه دردت چيه ولي بازم انگار يكي ته دلم ميگه همه اين حرفا درست. ولي خودت چي؟ آخه اين وسط نه به ايليا خيلي سخت ميگذره نه به مامانم. چون هم ايليا اونجا رو خيلي دوست داره و بابايي جونش حسابي ميگردونش و هم مامانم واقعا با عشق داره اين كار و مي كنه و حسابي سرگرم شدن. اين وسط فقط منم كه خيلي بهم سخت ميگذره. برعكس اون چيزي كه ديگران فكر مي كنن. خيلي ها به خنده بهم ميگن خوب خودت و راحت كرديا. در صورتي كه نميدونن ته دل من چي ميگذره. تو دلم چه آشوبيه. بار به دوش كشيدن اين عذاب وجداني كه هميشه همراهمه از همه چيز سخت تره. ولي با همه اين حرفا اصلا اين اراده رو ندارم كه تصميم بگيرم و كار و بي خيال شم. نمي دونم چرا؟ فكر كنم همونطور كه همه ميگفتن ديگه من آلوده كار شدم. مثل معتادا شدم. دوست دارم كار و ول كنم ولي نمي تونم. اصلا بهش اعتياد پيدا كردم. ميگما كاشكي من و از اداره اخراج مي كردن كه ديگه دست خودم نبود و تصميم گيري با من نبود. اون وقت عين يه دختر خوب مي رفتم و ميشستم تو خونه بالا سر بچم.

شما فكر كنين از ساعت ۶:۳۰ صبح بايد از خونه بيام بيرون و بعداز ظهر ها هم كه ساعت ۴ تعطيل ميشم و با اين ترافيك و شلوغي ساعت ۵ مي رسم خونه. تا اينجاي قضيه خوبه و باز قابل تحمله. ولي يه روزايي مثل ديروز و پريروز يه سري خريد داشتم كه حتما بايد انجام مي دادم. توي ساعت اداري كه نميشه. مجبور شدم بعد از ساعت اداره برم و خريدامو بكنم كه بازم مي دونين توي اين شلوغي بازارها چند ساعت وقت بايد صرف كني. من پريروز باسيامك بيرون بوديم و ساعت ۹ شب رسيديم خونه . از اين لحاظ كه بعد از مدتها دوتايي رفتيم بيرون و يه گشتي زديم و يه شامي خورديم خوب بود. ولي تمام مدت همش فكرم پيش ايليا بود. دلم براش پر مي كشيد. هي زنگ مي زدم خونه مامانم مي گفت كه حالش خوبه و در حال شيطوني كردنه. خوب آخه بچم با خودش گفته بوده كه حالا يه شب مامانم رفته بيرون پسر خوبي باشم. البته وقتي رسيديم اولش اصلا محل ما نميداد و روش و بر مي گردوند. به من كه اصلا نگاه هم نمي كرد. مي دونم كه باهام قهركرده بود.  ديشب هم كه ساعت ۷ رسيدم خونه. هميشه سعي مي كنم يه طوري كارامو انجام بدم كه ديگه سر ساعت ۵ خونه باشم. ولي ديروز كار داشتم و نشد. ديروزم ديگه كار از قهر گذشته بود و از وقتي رسيدم ايليا كه هيچ وقت صداي گريش و نمي شنويم فقط بهونه گرفت و الكي گريه كرد.همش مي خواست توي بغل من باشه. مي دونم بخاطر اين بود كه دو روز بود كه ديرتر مي رفتم و بهش حسابي برخورده بود. همينطوري چسبيده بود به من تا آخر شب كه خوابش برد. خودمم ديگه داشتم باهاش گريه مي كردم. آخه با اينكه بچس ولي باور كنين از روش خجالت مي كشم.  فكر مي كنم كه خيلي دارم براش كم مي زارم. فكر مي كنم كه اصلا براش مادر خوبي نيستم.

پسر قشنگم دلم برات تنگ شده .  دو روزيه كه خيلي كم ديدمت . درسته فردا جمعس و پس فردا هم شنبه و دو روز پيشتم. ولي دلم ميخواد دوباره مثل همين چند وقت پيش كه يهو ۵ روز تعطيلي بود يه چند روزي تعطيل باشه كه همش پيش هم باشيم . از صبح با هم بيدار شيم و با هم بازي كنيم و خودم همه كارات و بكنم. خودم بهت غذا بدم. خودم عوضت كنم. خودم ببرمت بيرون تا تلافي اين چند روز در بياد. پسر ماهم من خودم مي دونم كه تو خيلي از دست من ناراحتي. اين و از چشماي قشنگت مي خونم. ولي قول ميدم فردا و پس فردا كه خونه ام همش باهات بازي كنم. قول ميدم يه لحظه هم از كنارت دور نشم. الهي من فدات بشم كه ديروز از لحظه اي كه اومدم چسبيدي بهم و يه لحظه هم ازم جدا نشدي. ماماني جون خيلي دوست دارم.  تو خيلي ماهي به خدا. اگه بدوني كه ديشب تا صبح چطوري تو رو چسبوندم به خودم و بغلت كردم. بوي تن تو و صداي نفساي تو آرامشي بهم ميده كه هيچ چي جاش و نميگيره. اگه بدوني امروز صبح كه بيدار شدم ديدم تو آروم پيشم خوابيدي چقدر بوست كردم.  چقدر دستاي تپلت و فشار دادم و تو تا ميومدي بيدار شي تكونت مي دادم كه دوباره بخوابي. نمي دوني تو دلم چه آشوبي بود كه الان دوباره بايد طعم شيرين اين لذت رو بهم بريزم. تو دلمم كلي به بابا حسوديم شده بود كه كنار تو ميخوابه. آخه امروز بابا خونه بود و منم دلم نيومد كه تو رو از جاي گرم و نرمت جدا كنم و ببرمت خونه ماماني جون.

عشق كوچولوي من ! من و ببخش كه برات مامان خوبي نيستم. من و ببخش عزيزكم !

مي دونم پست تلخي بود. ولي ميخوام با اين عكسا شيرينش كنم :

Image and video hosting by TinyPic

ايليای متعجب

Image and video hosting by TinyPic

                           ايليای خوشحال

Image and video hosting by TinyPic

ايليای خندان

Image and video hosting by TinyPic

ايليای خوابالو

Image and video hosting by TinyPic

                           ايليای زبون دراز

Image and video hosting by TinyPic

          و اينم ايليای عصبانی در حال گوش کشيدن ....