يكشنبه، 29 آبان، 1384

 راستی مامان جون تو چه جوری می خوای تولد مامان رو تبريك بگي؟ مطمئنم كه شيرين كاريهای زيادی بلدي. پس امشب منتظرم مامان جون. به اميد خدا سال ديگه اين موقع تو ۹ ماهت رو تموم می كنی و ديگه بلدی كه به مامان كادوی تولد يه ماچ آبدار بدي. وای فكر كنم اون قشنگترين هديه ای باشه كه توی عمرم ميگيرم. پس من منتظرم پسرم. سال ديگه اين موقع يه ماچ آبدار!

 ¤ نوشته شده در ساعت 9:54 توسط سميه ف

این نوشته رو مامانم پارسال روز قبل از تولدش اینجا نوشته بود. البته من یادم نبود. خوب شد خاله زهرا (مامان یاسین جینگولک) این و توی کامنتا گذاشت و من که روز تولد مامانم یواشکی اومده بودم یه سر به کامنت دونی مامان بزنم این کامنت خاله زهرا جون رو دیدم و یادم افتاد که وای امشب تولد مامان سمیمه و من هیچی براش نخریدم. بعد یه کم فکر کردم گفتم مامانم گفته که منتظر یه ماچ آبدار از طرف منه. پس بهش کادو یه ماچ آبدار میدم.

حالا هم در همین جا به مامانم میگم که مامان جونم تولدت مبارک .  اینم کادوت . به جای یه دونه ماچ آبدار که ازم خواسته بودی ۱۰ تا ماچ ازت بکنم خوبه؟

خاله زهرا جونم دست شما هم درد نکنه که به من تقلب رسوندی . وگرنه یادم میرفت اون وقت آبروم پیش مامانم می رفت. اینم یه دونه بوس برای شما .

شب تولد مامانم همه این بوسای بالا رو راستکی از مامانم کردم. مامانمم کلی ذوق کرد و گذاشت که خیلی راحت هر کاری که دلم میخواد بکنم. منم واسه خودم راه افتادم دستم و تا مچ کردم تو کیک تولدش. بعد میوه ها رو ریختم این ور و اون ور. هی به چاقو دست می زدم که هر بار مامانم یه جیغ بنفش می کشید و من از ترسم سریع چاقو رو بهش می دادم.  اتفاقا اون روز به طور اتفاقی ۲ تا از دوستای صمیمی مامانم خاله رویا و خاله لیلا اومدن خونمون. جالب اینجا بود که یادشون نبود تولد مامانه. مامان منم فکر کرده بود که اونا دارن میان تولدش و تبریک بگن. خلاصه وقتی اومدن هی مامان منتظر موند که اونا تولدش رو تبریک بگن اونا هم نگفتن. آخر سر دیگه قیافه مامان اینجوری شده بود.منم هی بوسش می کردم که از دلش در بیاد.  ولی مامانم که پیش بابام حسابی ضایع شده بود قیافش اینطوری شده بود . آخه می دونین چیه؟ من خودم شنیدم که وقتی دوستای مامان  زنگ زدن بیان مامانم کلی پیش بابام کلاس گذاشت که ببین چه دوستای با معرفتی دارم دارن میان تولدم و تبریک بگن. بابامم بدو بدو رفت قبل از اومدن دوستای مامانم یه کیک تولد واسه مامانم خرید که جلوی دوستاش بد نشه. ولی بعد که اینطوری شد بابام هی به مامانم اینطوری نگاه می کرد .

خلاصه چند ساعت گذشت و دوستای مامان از هر دری و از هر جایی صحبت کردن و تولد مامانی رو تبریک نگفتن. مامانمم دیگه عصبانی شد و بهشون گفت شما چرا یه چیزی رو به من نمیگین؟ هی دوستای مامانم گفتن چی رو  و هی سرتاپای مامان سمیه رو ورانداز کردن و هر کدومشون یه چیزی گفتن. مامانم دیگه اینطوری شده بود . بعد بهشون گفت آي کیو ها شما چرا به من نمیگین تولدت مبارکامروز ۳۰ آبانه . بعد دیگه خاله رویا و  خاله لیلا اینقدر ناراحت شدن که تولد مامان یادشون رفته بود. حالا دیگه اونا اینطوری شده بودن . بعدش هم اینطوری  . همش هي مامانيم و مي بوسيدن و ازش معذرت خواهي مي كردن و از دل مامانم در آوردن.  ولی من که فهمیدم ته دلش هنوز يه كم ناراحته واسه خاله لیلا و خاله رویا یه کم قیافه گرفتم.  بعد دیگه مامانیم کیکش و آورد و من گفتم که بهتون چه بلایی سر کیکش آوردم.

خاله لیلام یه دختر کوچولوی ناز داره که می گفتن دو سال و نیمشه و اسمشم پرنیانه. من و پرنیان اینقدر با هم بازی کردیم. ولی اون بلد نبود اسم من و بگه. به من می گفت ایلیها . هر چی مامانش و مامانم می گفتن پرنیان جان ایلیا باز اون می گفت ایلیها. منم خوشم نیومده بود اسمم و عوضی میگه چپ چپ نیگاش می کردم.  پرنیان خیلی من و دوس داشت و هی من  و بوس بوسی می کرد. می دونین که من خیلی دوست دارم دیگران بوسم کنن. مامانم میگه تو برعکس بچه های دیگه که دوس ندارن کسی بوسشون کنه ولی تو خیلی دوس داری که یکسره همه بوست کنن. مخصوصا که دیگه دختر مخترا بوست می کنن دیگه از کنارشون جم نمی خوری. می بینین چه فکرای بدی در مورد آدم می کنن.

ولی خودمونیما امان از دست دختر کوچولوهای این دوره زمونه. آخه اون هفته هم دختر عمم که خودشم یه دختر کوچولو داره که ۴ ماه از من بزرگتره اومده بودن خونمون. اسمشم سارا بود. خیلی دختر خوب و آرومی بود و تازه با یک سال سن سابقه بازیگری هم داشت. اونم تو فیلم میم مثل مادر. مامانم میگه این فیلمه خیلی فیلمه قشنگیه. البته مامانش می گفت توی فیلم همش خوابه و سر صحنه هر کاری میکردن بیدار نمیشده . بخاطر همین مجبور شدن ازش همونطور خواب فیلم گرفتن . اگه من بجاش بودم یه لحظه هم نمی خوابیدم و کلی شیطونی می کردم که نقشم تو فیلم پر رنگ باشه. حالا از اون روز تا حالا مامانم خیلی دوس داره که منم تو یه فیلم بازی کنم. حالا نمی دونم میشه یا نمیشه ؟

کل چند ساعتی که این سارا اینا خونمون بودن دست از سر من بر نمی داشت. همینطور کمر من و گرفته بود و ول نمی کرد.  همشم بوسم می کرد. یه بارم که من می خواستم برم پیش مامانم اینقدر من و کشید که من دیگه دردم اومد و گریه کردم.

اينم عکساش :

Image and video hosting by TinyPic

می بينين مظلوم گير آورده هميطوری داره ميکشه

Image and video hosting by TinyPic

اينم يه عکس هنری از من و سارا

حالا مامانم به دخترای فامیل و دخترای دوستاش که به من علاقه دارن گفته درسته که طبق آمار جديد پسر کمه و شاید سالهای آینده دخترا برای ازدواج به مشکل بخورن. ولی این دلیل نمیشه از الان کمر پسر من و بگیرین ول نکنین.

منم در گوش مامانم گفتم مامان جان شما چه کار به این کارا داری . بزار اونا من و بوس بوسی کنن. من بزرگ که شدم خودم می دونم از بین این همه دختر که من و بوس بوسی کردن کدومشون رو انتخاب کنم. اگرم دیدم انتخاب سخته همشون و انتخاب می کنم. بعد مامانم خندید و یه چیزی در گوش بابام گفت بعد من دیدم بابامم یه عالمه خندید و من و ماچ کرد.

Image and video hosting by TinyPic

اینجا خودم و گرفتم و رفتم تو قیافه

دیگه از کجا بگم؟ اوم م م م . آهان یه ذره هم از دخترخاله ریحانم بگم. نمي دونم اين خانوم خانوما با گريه هاش چه بلايي سر خالم آورده كه خالم هر بار من و مي بينه بغلم مي كنه ميگه خاله جان تو خيلي مودب بودي. تو خيلي آقا بودي و بعد همه برام دست ميزنن و بوسم مي كنن. منم هر چی نصیحتش می کنم که آخه این کارت درست نیست از من یاد بگیر که اصلا هیچکس صدای گریم رو نشنید  ولی بازم کار خودش و می کنه . راستش و بخواین اینقدر گریه می کنه که من اصلا هیچ وقت نمیرم باهاش بازی کنم. حالا شاید بعدن بزرگ شد خوشگل شد موهاشم بلند شد تصمیمم عوض بشه و باهاش بازی کنم . اما درحال حاضر تا اون گريه مي كنه من فقط نگاش می کنم و ادای گریه کردنش و در میارم. وقتي هم خونه خودشون هستن تا مامانم و ماماني جونم میگن ریحانه چی کار می کنه من میگم او او او . اونا هم کلی می خندن میگن فسقلی از الان داری دخترخالت و دست میندازی.

Image and video hosting by TinyPic

اين چهره خندانشه حالا

Image and video hosting by TinyPic

اينم چهره گريانش در کنار عروسکش

 

خلاصه که روزگار ما با دخترای رنگ و وارنگ دور و برمون در حال سپری شدنه. جای همه دوستای پسر وبلاگیم خالیه. دوستون دارم دوستای خوبم. هم دخترا رو هم پسرا رو.

 Image and video hosting by TinyPic

من و پرنيان در حال شکلات بازی هفته پيش خونه خاله رويا

Image and video hosting by TinyPic

اينم سينا يکی از دوستامه که خيلی با هم بازی می کنيم

Image and video hosting by TinyPic

اينجا هم من در حال پاتک زدن به شيرينی های خونه خاله رويا هستم