عسلی مامان ۲۶ آذرماه هم از راه رسید و تو شدی ۱۰ ماهه. ۱۰ ماهگیت مبارک عزیزم. چشم به هم بزاریم ۲۶ بهمن هم از راه میرسه و تو جیگر من میشی یک ساله. مامانی جون من که باورم نمیشه تویی که تا همین ۱۰ ماه پیش ۵۳ سانت قد داشتی و ۳ کیلو و ۴۵۰ گرم وزن و فقط فقط هم بلد بودی شیر بخوری و بخوابی حالا شدی یه پسر تپل مپل شیطون و بازیگوش با ۱۰ کیلو و ۸۰۰ گرم وزن و ۷۶ سانت قد که خیلی کارا بلدی و دیگه یواش یواش داری شبیه آدم بزرگا میشی .

مثل اينجا که ورزشکار شدی  و به تقليد از دايی محسن که بعد از کمی ورزش در حال استراحته بدو بدو رفتی رو تردميل و داری ورزش می کنی :

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

قربون تو پسر گل خودم برم که اینقده شیرینی. مثل عسل می مونی فدات شم. مامانی جون دیدی چون دوست داشتم چند روز پیشت باشم و دلم برات تنگ شده بود دیگه طاقت نیاوردم و ۵ شنبه رو مرخصی گرفتم و جمعه هم که تعطیل بود و شنبه هم که مامانیت تعطیله و قشنگ سه روز با هم حال کردیم. به من که خیلی خوش گذشت مامانی جون. به تو چی؟‌به تو هم خوش گذشت؟ دیدی پسر ماهم چقدر باهات بازی کردم. دیدی بازیهایی رو که دوست داری باهات کردم و دو تایی چقدر خندیدیم. دیدی بردمت بیرون و گردوندمت. دیدی بردمت خونه سینا اینا و دو تایی چقدر با هم بازی کردین. دیدی هر چقدر دوست داشتی بهت شیر دادم و دیدی هر سه روزشم از شب تا فردا ساعت ۱۱ ()توی بغل خودم خوابیدی و هر بار بیدار میشدی یه نیگاه به من مینداختی و شروع میکردی شیر خوردن و دوباره می خوابیدی و من چقدر از تو ممنونم که روزایی که مامان خونس اینقدر پسر ماهی هستی که تا هر ساعتی که من می خوابم تو هم می خوابی و هیچ وقت تا حالا نشده که کله صبح بیدار شی و نزاری مامانی بخوابه. قربونت برم من که اینقدر تو از همون اول اولش که نيم سانت بودی تو شیکم مامانیت تا همین الانش هیچ وقت مامانیت رو اذیت نکردی و بیخوابش نکردی. فقط تازگیا بیشتر شبا تو خیلی دیر می خوابی. مثلا ساعت ۲ یا ۳ می خوابی که خوب مامانی چون ساعت ۶ باید بیدار بشه یه کمی براش سخته . البته اونم چون تو خیلی خوبی و من خیلی دوست دارم می بخشمت عزیزکم.

Image and video hosting by TinyPic

اگه بدونی امروز صبح که می خواستم بیام اداره چقدر برام سخت بود که بعد از ۳ روز باید دوباره ازت دور شم.  از ساعت ۵ صبح با صدای تو بیدار شدم و بهت شیر دادم و تو دوباره خوابیدی. بعدش هی بوست کردم. هی بغلت کردم. هی نیگات کردم و دوباره هی ماچت کردم. فدای اون خوابیدنت بشم که اینقدر بامزه میخوابی. وقتی می خوابی صورتت تپل تر میشه و لباتم میدی جلو و خلاصه قیافت خوردنی تر میشه و من باید خودم و کنترل کنم و تو رو  ماچ گنده نکنم. مجبورم برای اینکه خواب قشنگت بهم نریزه ماچای کوچولو و آروم ازت بکنم.

Image and video hosting by TinyPic

اينم يه مدل ديگه از خوابيدنت وروجک :

Image and video hosting by TinyPic

کپلچه من ۵ شنبه تولد سینا پسر خاله ناهید دوست مامانت بود که با مامانی جون و خاله سپیده و ریحانه کوچولو رفتیم. تو از صدای موزیک و رقصیدن مهمونا به وجد اومده بودی و اولش زل زل همه رو نگاه کردی بعدم شروع کردی خودت دست زدن و هی می گفتی د د د  که معنیش همون دست دست دست بود. ولی وقتی چراغا رو خاموش کردن و این پاهاشون رو محکم می کوبیدن زمین ترسیدی و همون وسط یهو بغض کردی و زدی زیر گریه. بعدشم من بغلت کردم و  دو تایی با هم رقصیدیم و تو خوشت اومده بود می خندیدی.

الهی من برای تو پسر نازم بميرم که اون دختره که وسط نشسته (توی عکس) تو رو اذيت کرد. از اونجا که تو خيلی بچه دوست داری وقتی اومدی نازش کنی اون با دستش محکم زد تو صورت تو و تو حسابی خورد تو ذوقت و گريه کردی. و من ديگه تا آخر جشن تولد نزاشتم که نزديک اون دختره بی ادب بشی. اتفاقا مامانش کلی خجالت کشيدو معذرت خواهی کرد و گفت که بچش چند وقتيه اينطوری شده و هر بچه ای که بهش نزديک بشه می زنه. اون آقا پسر مودبی هم که سمت راست نشسته سيناست که تو رو خيلی دوست  داره وهميشه با هم بازی می کنين.

Image and video hosting by TinyPic

از راه رفتنت بگم که عین این آقا کوچولوها راه میری. روز به روز هم به سرعتت افزوده میشه تا جایی که دیروز با هم بدو بدو بازی می کردیم. یعنی تو می دویدی و من دنبالت. عاشق بازی کردنی. عاشق اینی که برات وقت بزاریم و هیچ کار دیگه ای نکنیم و فقط باهات بازی کنیم. اگه اسباب بازیهات و بریزیم دورت تا تو بشینی و خودت بازی کنی بلند میشی اسباب بازیهات و ور میداری میاری همونجا که من باشم. مثلا وسط آشپزخونه. از قایم موشک بازی - از دالی بازی - از اینکه تو فرار کنی و بیایم دنبالت تا تو رو بگیریم - از بالا پایین پریدن - از اینکه چیزی رو پرت کنی و دوباره اون و بهت بدیم و تو دوباره پرت کنی - از نشستن توی سبد و قابلمه و کارتن و این چیزا که بشینی توش و ما حرکتت بدیم  و خیلی زیاد از شکلک در آوردن خوشت میاد و غش غش می خندی.

Image and video hosting by TinyPic

از برنامه رنگین کمان و تبلیغات تلویزیون خوشت میاد و میشینی جلوش عین آدم بزرگا و نگاه می کنی و واسه خودت دست می زنی و می خونی.

Image and video hosting by TinyPic

فسقلی از الان همچین میزاری سر کار همه رو . مثلا هر جا قندون ببینی خیلی آروم در حالی که به مامانی نگاه می کنی و می خندی و خودت و لوس می کنی تا حواس مامانی رو پرت کنی قند و از توی قندون ور میداری قایمش می کنی توی مشتت و خیلی بامزه میری یه جای دورتر از ما که تو دید ما نباشی و دستمون بهت نرسه بعد قند و میندازی توی دهنت. این کار و با هر چی که روی زمین افتاده باشه و توی دهن تو جا بشه انجام میدی. مثلا با این توپای کوچولو که توی دهنت جا میشن و دیروز یه بار که این کار و انجام دادی و من دعوات کردم اصلا انگار نه انگار و هی می زدی به من که یعنی من نگات کنم بعد توپ و مینداختی توی دهنت . تامن میومدم دعوات کنم مینداختیش بیرون.

Image and video hosting by TinyPic

یه کار بامزه دیگت اینه که وقتی گریه می کنی می برمت جلو  ویترین اسباب بازیهات و درش و باز می کنم و بهت می گم که هر کدوم و دوست داری بردار.  بعد تو گریت یادت میره و می خندی و دونه دونه همشون رو نگاه می کنی و بعد یکیشون رو ور می داری.  بعد میشینی زمین و یه کم باهاش بازی می کنی . بعد که ازش خسته شدی در حالی که دیگه گریت نمیاد صدای گریه کردن و خیلی جالب در میاری (اوووم اوووم اومم او و م) و با اشاره دستت از من میخوای که ببرمت دوباره جلوی ویترین اسباب بازیهات تا تو یکی دیگشون رو ورداری.  یعنی تو این و فهمیدی که با گریه کردنت می تونی هر چی رو که می خوای بدست بیاری و هر کاری که دوست داری انجام بدی و این خیلی بده .

Image and video hosting by TinyPic

اينم قيافت وقتی که گريه می کنی و عروسک بدبخت و گاز ميگيری:

Image and video hosting by TinyPic

الهی من فدای اون هوش خرگوشیت بشم عسلی من که هر چی رو یه بار فقط یه بار بهت میگیم یاد میگیری. مثلا اشخاص دور و برمون رو یه بار بهت معرفی می کنیم دفعه بدش وقتی اسمش و میاریم بهش نگاه می کنی و میری پیشش. یا مثلا یه وسیله ای رو یه بار اسمش و بهت میگیم چند روز بعد اگه بگیم اون وسیله کوش بهمون نشونش میدی . چند روز پیشم یه بار باباجون بهت گفت که ایلیای من کیه ؟‌ بعد دستش و گذاشت روی سینش و گفت من من . بعد از اون روز هر بار میگیم جیگر من کیه ؟ یا عسل من کیه ؟ یا تپل من کیه ؟ تو دو تا دستات و می کوبی به سینت و میگی من من . اون لحظه دلم میخواد قورتت بدم که اینقدر قشنگ میگی من من .

توی افراد دور و ورمون خاله سپیده - پریسا دوست مامان و دختر همسایمون که ۲۳ سالشه - صابر و مریم که خواهر برادرن و دختر عمه های منن که صابر ۱۵ ساله و مریم ۱۳ ساله هستن - نفیسه دخترعمت که عاشقشی و ۹ سالشه  رو خیلی دوست داری  و وقتی می بینیشون خودت و می چسبونی بهشون و بغل هیچکس دیگه ای نمیری. البته این و همه می دونن که حساب باباجونیت (بابای من) با همه فرق داره  و تو خیلی خیلی دوسش داری و بابا جونیت هم عاشقانه تو رو دوست داره. حالا پسرم یه سوال ازت دارم. من و چی ؟ من و دوست داری؟ البته وقتی می بینم بغل همه اینا که دوسشون داری هم که میری بازم وقتی من و می بینی میپری میای بغل من یا وقتی میری بغل بابات و همین که من و می بینی ماما ماما کنان دستات و باز می کنی تا من بغلت کنم یا وقتی برق چشات و موقع شیر خوردن می بینم و شیطنت نگاهت و موقعی که خودت و واسم لوس می کنی جوابمو میگیرم. اون موقع هستش که من فداتم میشم. قربونتم میرم. دوستت دارم گوگولی مامانی.

وقتی مریض میشی داروهات رو بابات بهت میده و تو همیشه از خوردنشون فرار می کنی. همین که بابات و با قطره چکون بالای سر خودت می بینی سرت و بر می گردونی و دهنتم قفل می کنی که نتونه قطره چکون و وارد دهنت بکنه. ای شیطون.

Image and video hosting by TinyPic

جدیدن دیگه مثل قبلنا نمیشینی غذا بخوری و اینقدر شیطون شدی که واسه دادن دو تا قاشق غذا باید دو ساعت دنبالت راه بیفتیم. آخرشم غذات و یا میریزی روی لباست یا روی فرش. نمی دونم چرا دیگه از اینکه با قاشق غذا بخوری خوشت نمیاد. حالا اگه همون غذا رو بریزیم توی شیشت می خوری ها . لب به زرده تخم مرغ به هیچ طریقی نمی زنی. اگه بهت برنج بدیم از دهنت میریزی بیرون . گوشت و مرغ رو هم همینطور. فقط چیزای خیلی له و آبکی رو می خوری. بیشتر وقتا فرنی می خوری و حریره بادوم و سرلاک - فقط همین سه تا شده غذای تو. سوپ و کته و چیزای دیگه رو دو تا قاشق بیشتر نمی خوری . آب پرتقال زیاد دوست داری و زیاد می خوری. چای گرم خیلی دوست داری و یه لیوانش رو درجا می خوری. نارنگی و موز دوست داری . ماست هم خیلی دوست داری. شیرینی و کیک و بیسکویت هم دوست داری.

خیلی ناراحتم که درست و حسابی نمی شینی و غذا نمی خوری. این خیلی بده مامانی که تو ۱۰ ماهت شده و هنوز باید با شیشه بهت فرنی و حریره بادومت رو بدیم. مامانی جون تو دیگه داری بزرگ میشی . داری آقا میشی . باید دیگه تمرین کنی که بشینی کنار ما و از هر چی که ما می خوریم تو هم بخوری .

تقلیدت توی رقص عالیه. اگه کسی خارجی برقصه خارجی می رقصی. عربی برقصه عربی می رقصی. شیطونک کوچولو هر کی هر جور برقصه دقیقا همون جور می رقصی. وروجک من با ۲۶ سال سن هنوز وقتی می خوام حرکتی رو یاد بگیرم باید کلی تمرین کنم. اون وقت  توی فسقلی یه بار نگاه می کنی و دفعه بعد اون کار و تکرار می کنی. معلم رقصتم که دایی محسنته . از اون اول همه گفتن ایلیا همه شیطنتاش مثل دایی محسنشه. روز به روزم بیشتر به همه ثابت میشه که هم شبیهشی هم شیطونی هات مثل اونه .

خلاصه اینکه خیلی خیلی روز به روز شیرین تر میشی و ماشاا... شیطون تر.  به قول اون آقاهه ...

تو  چقدر قندو نباتی

شکلاتی شکلاتی

مهربونی و شيرينی

وای چقدر به دل ميشينی

وای چقدر به دل ميشينی

 اینم تو در آغوش باباييت :

Image and video hosting by TinyPic