سلام به همه دوستای خوبم. این دفعه می خواستم ایلیا رو بفرستم یه کم بیاد حرف بزنه آخه بچم دوباره دلش پر شده از یه عالمه حرف و هی بهم میگه مامان سمیه این دفعه اجازه میدی من برم بنویسم؟ منم یواش یواش داشتم اجازه می دادم که دیدم بله.دعوت شدم اونم کجا ؟ به بازی یلدا . از طرف کی ؟ از طرف آرزو جون و نلی جون و آرام (مامان حلما) جون و یاس جون.

خیلی چیزا رسید به ذهنم که بخوام در مورد خودم و شخصیتم بگم. ولی خوب ۵ تاش و انتخاب کردم و اینجا می نویسم.

۱- زیادی خوش بین هستم. یعنی اصلا از نظر من آدم بد وجود نداره . یعنی وجود داره ها. ولی نمی دونم چرا همیشه فکر می کنم که هیچ وقت من گیر آدمای بد نمیفتم و هر کی که با من طرف بشه آدم خوبیه . حالا تازه با نصیحت هایی که سیامک مدام بهم می کنه (یه آدم کاملا بدبین که فکر می کنه همه دور از جون شما کلاهبردار و حقه بازن) یه کمی چند سالیه بهتر شدم. ولی قبلنا زود زود به همه حتی غریبه ها اطمینان می کردم. خدا کنه بچم به خودم نره. البته به باباشم نره ها چون خیلی بدبینه.

 ۲- اصلا آدم حساسی نیستم و خیلی خیلی دیر چیزی بهم بر می خوره. خیلی بده ها ها ها ها .  یه موقع هایی دیگران سوء استفاده می کنن. ولی وقتی از دست کسی ناراحت بشم مگه به این آسونی ها ول می کنم. تا تلافیش و سر یارو در نیارم و ازش انتقامم رو نگیرم آروم نمی شینم. اینم خیلی بده . ولی خوب دیگه اینجوریم دیگه. چیکار کنم دست خودم که نیست.

 

۳- تا قبل از اینکه باردار بشم یه وقتایی آرزو می کردم که کاش مرد بودم تا خیلی از کارای مردونه رو که دوست دارم راحت بتونم انجام بدم. ولی از زمانی که باردار شدم کاملا نظرم عوض شد. شاید باورتون نشه ولی من عاشق دوران بارداریم و یه چیزی رو میگم به کسی نگین. من تصمیم دارم اگه خدا بخواد یکی دیگه نی نی بیارم فقط بخاطر اینکه یه بار دیگه باردار شم و شکمم بزرگ شه.  آخه به نظر من حیفه که آدم فقط یه بار حامله شه. بعد از اینکه ایلیا به دنیا اومد دیگه بیشتر بیشتر فهمیدم که چقدر زن بودن خوبه. آخه حس شیرین مادری رو که ما زنها تجربه می کنیم که مردا ندارن.  واسه اینه که میگم از اینکه یه زنم خیلی خوشحالم.

۲- عاشق مهمونی رفتن و مهمونی دادن و گردش و تفریح هستم. از خرید لباس برای خودم لذت می برم. از خرید لباس و یا اسباب بازی و جدیدن هم لپ لپ برای ایلیا خیلی خوشم میاد. ولی برای سیامک تصمیم گرفتم دیگه چیزی نخرم. چون همیشه میزنه تو ذوقم. عاشق آرایش کردنم و تا وقت گیر میارم می پرم جلوی آینه. از اینکه مدام چهرم و تغییر بدم و آرایشای جورواجور بکنم خوشم میاد. یه چیز دیگه هم بگم من از ۹ سالگی تو کیفم فرموژه داشتم.  ۱۰ سالم شد یه رژ مسی هم بهش اضافه شد. ۱۱ سالگی یه کرم پودر - ۱۲ سالگی یه مداد چشم مشکی و یه دونه هم آبی- ۱۳  سالم که شد دیگه همه چی مدل به مدل و رنگ به رنگ داشتم تو کیفم. حالا مورد بعدی رو بخونین ببینین ۱۴ سالگی چی داشتم ؟

۵- و حالا این آخری رو یه چیزی بگم نخندینا. مسخرمم نکنینا. خوب چیکار کنم هر چی بهش گفتم بابا من الان بچه ام دست از سرم بردار گوش نکرد که. هر کاری کردم باهاش دوست نشم نشد که نشد. اینقده گیر داد که منم آخرش تسلیم شدم. اونم تو چند سالگی ؟ ۱۴ سالگی. (و اینگونه بود که من در ۱۴ سالگی دوست پسر داشتم).  بابا فکرای بد نکنین.  سیامک و میگم. من ۱۴ سالم بود و اون ۱۹ سالش که دوست شدیم. ۱۶ سالم بود نامزد کردیم . ۱۷ سالم بود عقد کردیم. ۱۹ سالم بود عروسی کردیم. بعدشم من ۲۵ سالم بود و اون ۳۰ سالش که ایلیا به دنیا اومد و پدر و مادر شدیم.  به همین سادگی  به همین خوشمزگی 

چون خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زودتر بازی رو ادامه بدم. بخاطر همین بیشتر دوستام قبلا به بازی دعوت شدن. حالا منم گشتم و ۵ تا از دوستام و که فکر می کنم هنوز دعوت نشدن پیدا کردم و به بازی دعوتشون کردم:

شراره جون = خاطرات من و سامی

لیلا جون = من و پسرم آرین

منصوره جون = مامان منصوره

الهام جون = خاطرات من و ماهان

لیلا جون = پرنده