رفتیم. خوش گذشت. خیلی هم خوش گذشت. آفرین به همه خانومای خوش قول که سر ساعت اومدین محل قرار. همه اونایی که مکان و زمان رو خواسته بودن اومدن غیر از نلی جون که اونم شانی کوچولوش تب کرده بود و صنم جان که همسرش تازه از ماموریت برگشته بود و نتونسته بود بیاد.

جمع صمیمی و قشنگی بود. اصلا فکر نمی کردم که همه بیان ولی خوشبختانه اومدن. فقط یه کم جا کم بود که اونم تقصیر من بود و امیدوارم من و ببخشین. یه کار بدی هم همتون آخرش کردین که من از دستتون عصبانی ام. حالا یه روز دعوتتون می کنم خونمون که دیگه نتونین از این کارا بکنین.

جای خیلی ها توی جمع خالی بود از جمله آرام مامان نیکان - بهانه مامان منگولک - شمسی جون - شهرزاد مامان حسین - الهام مامان دلارام - مامان پارمیدا - شراره مامان سامی - آرزو مامان آرش  و خیلی های دیگه چه اونایی که ایران هستن و چه اونایی که نیستن که اگر بخوام اسم همشون و بنویسم چند صفحه میشه.

انشاا... برای دفعه بعد قرار رو از یک ماه جلوتر می زاریم تا همه بتونن هماهنگ کنن و به موقع خبر بدن و بیان.

همه خونگرم و صمیمی و مهربون بودن. چهره ها خیلی دیدنی بود وقتی که یه فرد جدید از راه می رسید. همه با نگاه های کنجکاو نگاهش می کردن و از هم می پرسیدن این کیه ؟ بعضی ها سریع خودشون رو معرفی می کردن و بعضی ها هم مثل دو تا بیتاها زبل بازی در میاوردن تا دیگران حدس بزنن . بعد که معرفی میشدن شروع می کردن دست دادن و آشنایی با افرادی که حضور دارن. البته اونایی  که با بچه اومده بودن مخصوصا من ایلیا بغل و زهرای یاسین بغل تابلوتر از بقیه بودیم. به جز یکی دو بار که ایلیا بغل شراره مامان بردیا بود و به اون می گفتن شما سمیه مامان ایلیا هستین؟

حتما می پرسین پس اگه ایلیا بغل شراره بود بردیا بغل کی بود؟ باید خدمتتون عرض کنم این شراره خانوم شرور خیلی زبل تر از اون چیزی که من فکر می کردم تشریف دارن و بردیا خان رو گذاشته بودن خدمت مهربان همسرشون و خودشون تنها تشریف آورده بودن و الحق که کار درست و ایشون کردن. بخاطر اینکه مگه این بچه ها گذاشتن ما یه لحظه بشینیم. البته یاسین نسبتا بی سرو صدا تر بود. ولی ایلیا اولش که همش می خواست راه بره و مدام این صندلی های بدبخت و راه می برد و هر بار با صدای شرخ شرخ صندلی ها من و شرمنده می کرد و اگرم جلوش و می گرفتم به حالت قهر خودش و ولو می کرد رو زمین و بعدشم که خوابش گرفته بود و مدام بهانه می گرفت. این در حالی بود که من روز قبلش در جواب بیشتر دوستان که سوال کرده بودن بچه هامون و بیاریم گفته بودم :

- نمی دونم والا. خودتون می دونین. اگه بچتون زیاد شیطون نیست بیاریدش. ایلیا که خیلی ساکت و آرومه بخاطر همین من میارمش.

با این حال در خصوص اینکه شاید ایلیا مدام بخواد اونجا راه بره و من باید مدام دنبالش بشم نیز تمهیداتی اندیشیده بودم که الان به عرضتان می رسانم. یکی دو بار که قبل از روز جمعه کفش پای ایلیا کردم دیدم باهاش راه نمیره و عادت نداره که باهاش راه بره و همش به کفش نگاه   می کنه و یه جا میشینه. بخاطر همین روز جعه کفش اونم به چه گندگی (بخاطر اینکه روی پاش تپله کفش بچه ۲ ساله رو باید پاش کنیم) پاش کردم به این امید که اونجا واسه خودش راه نیفته. ولی متاسفانه آقا خیلی هم ماهرانه راه می رفتن با اون کفشایی که نصف پاش از جلو خالی بود. خلاصه عرق شرمندگی بنده رو در آورد با اذیت کردناش و نزاشت یه حال حسابی ببرم.  تازه بعد از یکی دو ساعت که نیمی از بچه ها رفتن و تعدادمون کم شده بود آقا لطف کردن و بعد از خوردن یه کمی می می خوابیدن و من تونستم بشینم و با دوستان یه کم گپ بزنیم.

این اذیت کردنای بچه ها همه مامانا رو از آوردن بچه پشیمون کرد. طوری که تصمیم بر این شد که دفعه بعد هیچکس بچه همراه خودش نیاره . 

البته این وسط ایلیا کوچولوی مامان بیتا  - نی نی مامان لولی و پسر زهرا آروم و مودب توی دل ماماناشون خوابیده بودن.

این در حالی بود که شراره مامان بردیا و بیتا مامان کیان و کیارش و فیروزه مامان پرنیان بخاطر اینکه بچه هاشون و نیاورده بودن راحت واسه خودشون نشسته بودن.

اینم بگم که من بعدن که رفتم خونه یادم افتاد که کاش یه جاروبرقی با خودم آورده بودم تا ایلیا یه گوشه سرش با اون گرم بشه و با من کاری نداشته باشه. آخه اگه ساعتها بزاریش کنار جاروبرقی باهات هیچ کاری نداره. اصلا یادش میره گشنشه و حتی یادش میره که خوابش میاد. شاید اونطوری همه بچه ها جمع میشدن دور جاروبرقی و ما راحت می نشستیم کنار هم. دفعه بعد یادم باشه که این کار و انجام بدم لااقل یه چیزی از مهمونیمون بفهمیم. نه راستی یادم نبود دفعه بعد قراره بچه بی بچه بریم. اونطوری که دیگه چه بهتر. 

فاطمه مامان صبا با شیرینی کرمانی خوشمزش کام همه رو شیرین کرد. فاطمه جون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود. بعد از رفتن مهمونا یه مقدار توی جعبه مونده بود که جای همتون خالی من و شراره تقسیمش کردیم. وقتی بردم خونه سیامک هی می خورد و می گفت چه شیرینی خوشمزه ای .

حالا میخوام یه بازی رو این بار من شروع کنم. همه کسایی که توی جمع حضور داشتن و اسمشون این پایین هست می تونن این بازی رو انجام بدن (جایزه داره ها). بخونین و شما هم بنویسین:

فاطمه مامان صبا: به قول زهرا مقصر اصلی ماجرا

زهرا مامان یاسین: فکر می کردم خیلی شیطون باشه ولی نبود

شراره مامان بردیا: شرور به معنی واقعی

 طوطیا : انگار که روی پیشونیش نوشتن : من یه دختر شیرازی هستم

آرکا : اوه! فوق العاده خانوم و مودب و موقر

لولی : ریزه میزه نمکی و خوش صدا

بیتا مامان کیان و کیارش : خونگرم و خوش صحبت

بیتا مامان ایلیا : چهرش به آدم آرامش میده

فیروزه : بامعرفت و مهربون (با اینکه کار داشت اومد و یه دالی با همه کرد و رفت)

هدیه مامان کسری: پر جنب و جوش و تند و تیز

شیرین مامان شمیم : آروم و گرم و مهربون

غنچه : شوهر پرست و خوش برخورد

نازنین مامان ارغوان : انگار که مدتها بود میشناسمش

نسترن :‌ پرانرژی و منطقی

مرجان مامان ملوسک و فیروزه مامان پرنیان : دو تا خواهر صمیمی و بامزه

ثمانه : کم حرف و ساکت

رویا : کوچیکترین عضو جمع که قراره عروسیش هممون و دعوت کنه