سلام به همه دوستاي خوبم. حال و احوالتون؟ خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين.

من امروز اومدم تا همتون و دعوت كنم. اگه گفتين كجا؟ تولدم. كي ؟ پنج شنبه ۲۶ بهمن ساعت ۱۱ ظهر .  يواش يواش آماده شين كه فقط ۳ روز مونده .

لباساي خوشگل بپوشين و خودتون و خوشگل كنين بياين اينجاهاا من همممتون و مي بينم.

البته ماميم ميگه اون روز ۵ شنبس و معمولا ۵ شنبه ها نت خلوته . . چون بيشتريا تعطيلن و اون ساعت خونه هاشون خوابن . اينم شانس ماست كه تولدمون بيفته درست روز پنج شنبه كه همه تعطيلن.  حالا ديگه عيب نداره ديگه. هر كي اون روز نتونست بياد براش شيريني نگه مي داريم هفته ديگه بياد.

راستي كسي مي دونه اين سرزمين عجايب چه جور جاييه ؟  آخه اين مامانيم هي هر روز ميگه اگه بشه امشب مي بريمت سرزمين عجايب. ولي نمي برن. مامانم ميگه كه دوست داره من و يه جايي ببره كه بهم خيلي خوش بگذره. ميگه نمي دونه كه اصلا سرزمين عجايب بازي هايي داره كه به درد من يك ساله بخوره . اگه نداره من و ببره پارك ارم كه لااقل همراه خودشون ماشين بازي كنم. حالا اين امشب كي بياد خدا مي دونه. ميگما مامان بدقول داشتن هم بد درديه ها ااا .

خوب تا چند روز ديگه من يه سالگيم و تموم مي كنم و مي خوام براتوم بگم كه من يه ساله چه كارايي بلدم و چه كارايي بلد نيستم. چه چيزايي دوست دارم و چه چيزايي دوست ندارم.

اول از همه بگم كه من ديگه دارم بزرگ ميشم. ديگه هر چي بخوام دست مامانم و يا بابام و مي گيرم مي برم و اون چيزي رو كه مي خوام بهشون نشون ميدم. اونا هم بهم ميدن و من به خواستم مي رسم و ديگه الكي نق نمي زنم.

از عاشورا به اين ور هم كه كلا دست و سينه رو با هم قاطي كردم. مثلا وقتي مامانم اينا دارن يه آهنگ شاد گوش مي كنن يا مي بينن من ميرم واي ميستم جلوشون و سينه مي زنم. اونم دودستي. مامانم ميگه نه ايليا جان الان بايد دست بزني و ناناي كني. بعد من يادم ميفته كه كارم اشتباه بوده و شروع مي كنم هي باسنم و تكون ميدم و دست مي زنم. آخه پدر و مادر هم اينقدر زورگو ميشن.  هر موقع دلشون ميخواد بايد دست بزنم. هر موقع دلشون ميخواد بايد سينه بزنم.

يه جايي هم هست تو خونمون كه من تازه كشفش كردم و خيلي محيط دلچسب اونجا رو دوس دارم.  هم تو خونه خودمون . هم تو خونه مامان جوني اينا. هم تو خونه عزيز جوني اينا.  آخه هميشه مي ديدم كه همه آدماي دور و برم دونه دونه ميرن توش و درميان. ولي هيچكس من و نميبره.  از اونجايي كه منم آدم كنجكاوي هستم (فضول نه ا ا ا ) دوست داشتم بدونم اونجا چه خبره. خلاصه هر كي كه مي خواست بره توش دنبالش راه ميفتادم ولي قبل از اينكه من برسم در بسته ميشد و من با در بسته روبه رو مي شدم.  همون جا منتظر مي شدم تا موقعي كه ميخوان بيان بيرون من برم تو كه خوب دوباره با در بسته روبه رو ميشدم .

هي با خودم فكر كردم آخه اينجا كجاست؟ اينجا چه جور جاييه كه همه اينطوري ميرن و اينطوري ميان .  ولي به نتيجه اي نرسيدم. تصميم گرفتم كه از اين به بعد وقتي كسي ميخواد بره اونجا بدو بدو برم تا قبل از بسته شدن در اونجا باشم.  ولي امان از دست اين مامان و بابام.  بدو بدو ميومدن و من و بغل ميكردن و ميبردن اون ور.

اي بابا ! آخه من از دست اينا چيكار كنم. آخه اونجا كجاست كه همه ميتونن برن غير از من.  اينقدر اين كار و انجام دادم كه آخر دلشون برام سوخت و گذاشتن كه برم تو.  بعد تازه فهميدم كه اونجا همون جاييه كه هر موقع مامانم پوشكم و باز مي كنه من و روي دستش ميندازه و ميبره اونجا و پاهام و ميشوره. ولي چون كله من ميفته رو دستش و چشام فقط در و مي ديده هيچ جاش و نمي تونستم ببينم.  البته اون روز كه ديگه خودم با پاهاي خودم رفتم تو مامانم كلي رو پاهام آب ريخت و بهم گفت كه اگه ياد بگيري جيشت و بگي هميشه ميارمت اينجا كه جيش كني و من فهميدم كه همه آدما چرا بعضي موقع ها ميرن اونجا. خلاصه من كلي از محيط اونجا خوشم اومد و از اون روز تا حالا هر چند دقيقه يه بار ميرم واي ميستم جلوش و ميگم ديش ش ش . مامانم هي ذوق مي كنه كه آخ جون بچم ديگه ياد گرفته جيشش و ميگه و سريع من و ميبره تو و ميزاره روي اردكيم تا من ديش كنم. منم كلي بهش مي خندم چون بيشتر موقع ها سركارش مي زارم و از هر چند بار فقط يه بارش واقعا ديش دارم. اينطوريه كه كسي تو خونه ما جرات نداره بره دبليوسي و همه بايد يواشكي برن. وگرنه ميرم واي ميستم جلوي درش و اينقدر مي كوبم به در و ديش ديش مي كنم و در آخر گريه مي كنم كه طفلی ها يه جا هم كه مي خوان دو دقيقه راحت باشن آرامششون بهم ميريزه

ماجراهاي من و جاروبرقي رو هم كه مامانم قبلا براتون گفته. عجب چيزيه اين جاروبرقي. عجب موجود نازنينيه . چقدر دوست  داشتنيه.  البته اينا رو من ميگما. مامانم ازش متنفره. بخاطر اينكه من روزي چند بار مجبورش مي كنم كه اون موجود سنگين و از توي كمد در بياره و كل خونه رو باهاش جارو كنه .  اگر يه اتاق مونده باشه و خاموشش كنه من گريه مي كنم و ازش مي خوام كه روشنش كنه و اون يه اتاق رو هم جارو كنه و حتي زير تخت و مبلها هم بايد جارو بشه.  بيچاره مامانم كمردرد گرفته اينقدر خونه رو براي من جارو كشيده. هميشه بعد از جارو كشيدن تا چند ساعت دولا راه ميره. تا مياد يه ذره خوب بشه من دوباره مجبورش مي كنم كه جارو بكشه .به نظر من خونه بايد تميز باشه و يه دونه آشغال هم توش پيدا نشه. يه موقع هايي كه بابام خونه باشه مجبور ميشه جور ماماني رو بكشه و اون خونه رو جارو كنه. اون باشه ديگه هي راه نره آشغال بريزه تو خونه . نفعي هم كه خونه تميز براي من داره اينه كه ديگه من آشغالي روي زمين گير نميارم كه بزارمش توي دهنم و با يه جيغ بنفش از طرف مامانم روبه رو بشم.

خيلي هم تازگيا مودب شدم. آخه بلد شدم سلام بدم. ميدونين چطوري؟ هر كي بهم ميگه ايليا سلام من با حركت سرم به سمت پايين اونم چند بار جوابش و ميدم. خوب آخه من آدم مهمي هستم. آدماي مهم بايد اينطوري جواب سلام همه رو بدن.

ديروزم با مامانم رفتيم سوپر سر كوچه تا مامانم خريد كنه. منم خيلي خوشحال بودم كه خودم بدون اينكه مامانم دستم و بگيره تا سوپر دويدم. آخه مامانم فكر مي كرد من بچه ام و هر بار با هم مي رفتيم بيرون دستم و مي گرفت. ولي حالا فهميده كه من ديگه بزرگ شدم و مي تونم تا دم سوپر خودم تنهايي برم. حالا ميخوام بهش بگم كه از اين به بعد پول بده من برم براش خريد كنم.  توي سوپر مامانم در حال خريد كردن بود كه يهو چشم برگردوند ديد بعله . بنده هر چي پفك و كيك و خوراكي بوده نصفش و انداختم زمين و نصفشم به زور تو بغلم جا كردم.  اونم مجبور شد كه اونايي رو كه ريخته زمين بزاره سر جاش و اونايي كه بغلمه حساب كنه بيايم خونه. چون من به هيچ وجه حاضر نشدم بزارمشون سرجاش. البته من فهميدم كه يواشكي چند تاش رو از زير بغل من كشيد بيرون و گذاشت سرجاش.

تازگيا اينم ياد گرفتم كه از تخت مامان و بابام و مبل خونه خودمون برم بالا و بيام پايين. اين شده كار من از صبح تا شب . اداي موش رو هم بلدم در بيارم. اما اداي حيووناي ديگه رو هنوز نه. اتل متل توتوله رو هم بازيش و بلدم. كلاغ پر رو هم همينطور. تلويزيون همين كه آگهي پخش مي كنه ميرم واي ميستم جلوش و دست مي زنم. اينم مي دونم كه آفرين يعني دست زدن. چون هر كي بهم ميگه آفرين پسر خوب من سريع شروع مي كنم واسه خودم دست مي زنم.

تازشم من خيلي پسر خوبي هستم. دوست دارم توي كاراي خونه كمك مامانم بكنم. ولي مامانم كه اين و نمي فهمه.  وقتي ميخوام شيشه پاك كن و با دستمال ور دارم برم ميزا رو پاك كنم مياد ازم ميگيره. ميگه ميكني توي دهنت خطرناكه.  ولي من گريه مي كنم اونم مجبور ميشه بهم ميده. خوب چيكار كنم. خودشون آدم و مجبور مي كنن كه با گريه همه چي رو ازشون بگيرم. وقتي با زبون خوش چيزي رو بهم نميدن و خواهش هم اثري نداره منم مجبورم گريه كنم.  چون اين يكي خيلي اثر داره.  البته من آقا تر از اين حرفا هستم. بعد از اينكه ميزها رو تميز مي كنم و روميزي رو هم روشون ميندازم دست مامانم و مي گيرم و با هم ميريم و در كابينت رو باز مي كنيم و شيشه پاك كن رو مي زاريم سر جاش. مامانمم ميگه آفرين پسر خوب و منم خودم براي خودم دست مي زنم.

هيچ غذايي رو هم به اندازه شير مامانم دوست ندارم و هر چي كه ميخوان بهم بدن ميگم نه !  شير مامانيم خوشمزه تره  شيرخشك رو هم فقط در نبودش مجبور ميشم كه بخورم

بابا به كي بگم كه من ديگه ديشم و ياد گرفتم ميگم. من خوشم نمياد من و پوشك كنين. اين كارا مال بچه كوچولوهايي مثل ريحانس. نه مال من. من ديگه بزرگ شدم. آقا شدم. خودم ميرم دبليوسي ديش مي كنم. آخه چرا من و پوشك مي كنين.  حقتونه كه هر موقع مي خواين من و پوشك كنين نمي زارم و گريه مي كنم و از دستتون در ميرم و ۲ ساعت تموم تلاش مي كنين تا من و ببندين بابا من از پوشك خوشم نمياد.

مي دونين حالا جواب مامانم چيه وقتي اينا رو با گريه بهش ميگم :

پسرم ! پسر قشنگم. درسته كه ديشت و ميگي . ولي آخه اولا يه موقع هايي حواست نيست و مشغول بازي هستي يادت ميره دستشويي كجاست و  اون مكان رو با دبليوسي اشتباه مي گيري كه حالا اين هيچ.  دوما آخه فقط ديش نيست كه مامان. اون يكي رو كه اصلا بلد نيستي بگي و فكرم نكنم حالا حالاها ياد بگيري. گند مي زني به خونه و زندگي آخه پسرم. منم مجبورم تا ياد گرفتن اون يكي پوشكت كنم. حالا ديگه اگه خيلي از پوشك شدنت ناراحتي زودتر ياد بگير پي پيت رو هم بگو تا منم ديگه پوشكت نكنم.

 

من دارم با دوست دخترم حرف می زنم. لطفا مزاحم نشین

بفرمایین شما هم شکلات

دست مامانم درد نکنه. دست و صورتم و شست . لباسامم عوض کرد. آقا شدم

این رورک هم شده وسیله بازی من. مامانی بیا هلم بده