سلام . سلام . تو رو خدا ببخشين يه كم ديرتر شروع شد. همش تقصير قنادي بود. كيك و دير آماده كرد.
راستي اين گزارش و واسه اين نوشتم كه دوست داشتم ثبت بشه. هر كي دوس نداره يا وقت نداره نخونه .
براي شركت در جشن تولد تشريف ببرين آخر پست
---------------------------------------------------------------------------------
ساعت ۵ صبحه . از خواب بیدار میشم. خونه مامانم هستم. هنوز همه خوابن. تنها کسی که به محض اینکه چشمام و باز کردم دیدم بیداره سیامکه . مثل اینکه اونم مثل من نتونسته چشاش و روی هم بزاره. اونم مثل من هیجانش زیاده. بلند میشه بره یه دوش بگیره. مامانم هم بیدار میشه و مشغول آماده کردن صبحونه . من نباید چیزی بخورم. میرم دست و صورتم و می شورم و وای میستم جلوی آینه. حسابی به خودم می رسم. سیامک از کنارم رد میشه. چیکار داری می کنی ؟ مگه داری میری عروسی ؟ یه لبخند بهش می زنم و توی ذهنم بهش جواب میدم که امروز قشنگ ترین روز زندگیه منه. باید از همیشه قشنگ تر باشم. باید یه مامان خوشگل برم توی اتاق عمل. باید ایلیا اولین لحظه که من و می بینه با چهره بی حال مامانش روبه رو نشه.

ساعت ۶ صبحه. هوا هنوز تاریکه . یه نم نم بارون هم داره میاد. هیچکس توی خیابونا پر نمی زنه. برادرم داره رانندگی می کنه. سیامک کنارش نشسته. من و مامان و سپیده هم عقبیم. با اینکه فقط یک ساعت به عمل مونده و قراره ساعت ۷ عمل بشم ولی اصلا استرس ندارم. قرآن کوچیک توی کیفم و در میارم. آیه الکرسی رو می خونم. دوباره می خونم. چند بار تکرارش می کنم. برادرم جلوی بیمارستان پارک می کنه و من تعجب می کنم که چقدر زود رسیدیم. سپیده قراره فیلم بگیره. بدو بدو میره جلوی در بیمارستان و شروع می کنه از همون لحظه پیاده شدن من از ماشین فیلم می گیره. درست جلوی در بیمارستان یه صندوق صدقاته . مامان پیشنهاد می کنه که با دستای خودم صدقه بندازم. همه با هم وارد بیمارستان میشیم. بیمارستان فوق العاده خلوته . سپیده خوشحال میشه چون راحت تر فیلم میگیره. سیامک میره اطلاعات. فرم پذیرش رو پر می کنه و میریم سمت اتاق زایمان. یعنی همون جایی که مریض و واسه عمل آماده می کنن. سراغ دکتر و از خانوم پرستار می گیرم. میگه که هنوز نیومده . با دکتر تماس می گیرم. میگه که منتظره تا با مسئول اتاق عمل هماهنگ کنه و راه بیفته بیاد. با سیامک و بقیه خداحافظی می کنم و دست تکون میدم و میرم تو. دیگه هیچکس و راه نمیدن. به منم سفارش می کنن که دیگه نمی تونم از این اتاق برم بیرون. درست پشت سر من یه خانوم میاد داخل. همزمان دو دست لباس می زارن جلومون تا لباسامون رو  عوض کنیم. با خودم فکر می کنم که اصلا از این لباسا خوشم نیومده. اون خانوم یکی و بر میداره و میره که بپوشه. ولی من از خانوم پرستار خواهش می کنم که یه لباس دیگه بهم بده. یه لباس نو در اختیارم قرار میگیره. خوشحال میشم و سریع لباسام و عوض می کنم و با لباس بیمارستان منتظر می شینم.

ساعت ۷ صبحه. یه سری فرم مقابلم قرار می گیره. همه رو پر می کنم و به یه اتاق دیگه هدایت میشم. یه سری وسیله در اختیارم قرار میگیره و میگن که میخوان بهم سرم وصل کنن. من اولین نفری هستم که دارم آماده میشم. اون خانوم هم بعد از من آماده میشه. خانوم پرستار میاد سمتم. یه دستی به شکمم می زنه و میگه بچت باید درشت باشه . خوشحال میشم چون همیشه دوست داشتم که یه بچه تپل مپل به دنیا بیارم. ازشون سوال می کنم که دکترم اومده یا نه ؟ میگن نه. اتاق عمل آماده نیست. ناراحت میشم. چون اگه بشه ساعت ۸ دکترم برای عمل باید بره یه بیمارستان دیگه.

ساعت ۸ . هنوز دکتر من نیومده . باهاش تماس می گیرم میگه که متاسفانه اتاق عمل همین الان آماده شده ولی جای دیگه عمل داره و من باید منتظر بمونم. هیچی نمیگم. یعنی نمی تونم بگم. سرم به دست از تخت می پرم پایین و یواشکی از جلوی چشم پرستار در میرم و میرم پیش مامانم اینها. سیامک عصبانیه. میگه چرا دکتر از قبل سفارش نکرده که اتاق عمل و آماده کنن. تا میام جوابش و بدم پرستار بهم میگه که باید برگردم سر تختم. منم مثل یه بچه خوب بر می گردم. سرم اول تموم میشه و سرم دوم به من وصل میشه. پسرک این ساعتای آخر چقدر بالا و پایین میپره. حتما اون هم مثل من خسته شده . دستم و می کشم روی شکمم و ازش می خوام که یه  کم دیگه تحمل کنه .

ساعت ۹ . همه تختا پر شده و یه عالمه خانوم بهشون سرم وصل شده و دکتراشون منتظرن تا ببرنشون اتاق عمل. سراغ دکتر و می گیرم . میگن هنوز نیومده . همه اونایی که بعد از من اومده بودن دونه دونه میرن برای عمل. با خیلی ها حرف می زنیم. اونایی که بچه اولشونه همه یا خیلی ترسیدن یا دارن گریه می کنن غیر از خودم که همش داشتم با خانوم بغل دستیم که بچه دومشه می خندیدم و هی از اون تخت سرم به دست بالا و پایین می پریدم.

ساعت ۱۰ . هنوز دکتر نیومده . باهاش تماس می گیریم موبایلش رو جواب نمیده. حتما سر عمله . همینطور تختا پر میشه و خالی میشه ولی من هنوز توی اون اتاقم. سر به سر همه می زارم و مدام پی فرصتی می گردم تا دوباره برم پیش مامان اینا و سیامک. سیامک فوق العاده از دیر اومدن دکتر عصبانیه. میگه که حتما باهاش برخورد می کنه . بارها این کار و انجام میدم و به بهانه های مختلف سرم به دست میرم پیششون . دیگه پرستارها از دست من کلافه شدن. از بس که این ور و اون ور می رفتم. چند بار سوزن از دستم در اومد و دوباره اونا فشارش دادن تو دستم.  

ساعت ۱۱ . دیگه یواش یواش داره اخمام میره تو هم که صدای دکترم و می شنوم که داره سراغم و می گیره. میاد بالای سرم سفارشای لازم و می کنه . اخماش تو همه . معلومه که سیامک حسابی حالش و گرفته . جالبه که بین این همه دکتر که اومدن و رفتن دکتر من تنها دکتری بود که پرستارها حسابی ازش حساب می بردن. چون در عرض چند دقیقه من و آماده کردن و فرستادن اتاق عمل

ساعت ۱۱:۱۵ . من وارد اتاق عمل میشم. اولش یه کمی جو اونجا من و میگیره. ولی بعدش خیلی احساس راحتی می کنم و اصلا استرس ندارم. یه عالمه آدم غیر از دکترم اونجا هستن. اخمای دکترم باز شده. شروع می کنه با من شوخی کردن و بهم میگه که به بابا سیامک بگم که یه کم خوش اخلاق تر باشه. دستیار دکتر و متخصص بیهوشی و پرستار و کمک پرستار همه خوش اخلاقند و همه مدام سر به سر من میزارن. یکیشون ازم سوال می کنه که دوست دارم بیهوش کامل بشم یا از کمر بی حس بشم تا همین الان بچم و ببینم. جواب میدم که میخوام همین الان ببینمش. خیلی خوشش میاد و میگه که چقدر خوب که شما این روش و انتخاب کردین. متخصص بیهوشی با یه سوزن نازک و بلند میاد سراغم. از بچگی از آمپول بدم میومده. ولی این دفعه فرق داره. خیلی خوب برام آمپول و میزنه. هیچ دردی احساس نمی کنم. بعد از چند لحظه تمام پاهام شروع می کنه سر شدن. دکتر ازم سوال می کنه که پاهام بی حس شده یا نه . میگم بله. ولی اگه میشه لطف کنین پای راستم و که از تخت آویزونه بزارین روی تخت پیش اون یکی پام. همه می خندن . دکتر جواب میده ولی دو تا پات کنار هم جفتن. نه . اشتباه می کنین. من مطمئنم که پای راستم از تخت آویزونه. دوباره می خندن وجواب میدن که چون بی حسی اینطوری فکر می کنی. ولی من با این حال تلاش می کردم که پای راستم و بزارم روی تخت ولی موفق نمی شدم.

ساعت ۱۱:۳۰ . چاقو و تیغ و این چیزها رو توی دست دکترم می بینم. پرده جلوی من کشیده میشه. من فقط صورت دکتر و می تونم ببینم و دکتر از من سوال می کنه که اسمش و چی می خوام بزارم. میگم ایلیا و اون و بقیه خیلی خوششون میاد و میگن چه اسم قشنگی. دکترم دعا می کنه که امیدوارم ایلیا خان رئیس جمهور بشه. بعد هم میگه چه مملکت باکلاسی میشه مملکتی که رئیس جمهورش اسمش ایلیا باشه. از حرفش خوشم میاد و می خندم. منتظرم که عمل و شروع کنه. هیچ حس دردی ندارم. با خودم فکر می کنم که چرا پس شروع نمی کنه. ناگهان صدای گریه عسلم و می شنوم. یعنی ایلیای من به دنیا اومد. سرم و می چرخونم که ببینم می بینمش. همون لحظه دکتر دست و پای ایلیا تو دستش بچه رو بهم نشون میده. وای خدای من . این پسر منه . این عسل منه . ایلیا با دهان باز و لبای قرمزش داشت گریه می کرد. کمک پرستار ازم سوال می کنه که چه احساسی دارم. یه لحظه گریم می گیره. ولی بغضم و فرو میدم و بهش می گم که خوب ندیدمش. یه بار دیگه نشونم بدین. میارنش نزدیک تر . می بینمش. دلم می خواد بغلش کنم . بوسش کنم . ولی نمیشه. بچه رو می برن برای کارای بعدیش و دکتر به بقیه کارش میرسه. منم دلم تاپ تاپ میزنه و منتظرم که زودتر از این اتاق برم بیرون

ساعت ۱۲ . حالا دیگه پسرم و دیدم. خدا رو شکر که سالمه . خدایا شکرت. از اتاق عمل من و میبرن توی یه اتاق دیگه و بهم سرم وصل می کنن. با خودم میگم که وای بازم سرم. همش دوست دارم بدونم  که سیامک بچه رو دیده یا نه . مامانم چی ؟ بقیه چی ؟ یعنی ایلیا رو دیدن؟ ای بابا چرا این سرم تموم نمیشه. خانوم پرستار و صدا می کنم و ازش می خوام که فشار سرم و بیشتر کنه تا زودتر تموم بشه. پرستار بهم میگه که یکی از بهترین مریضا بودم و خوشحاله كه حالم اينقدر خوبه. خوشحال میشم و انرژی می گیرم

ساعت ۱۲:۳۰ . سرم تموم ميشه و چند تا آقا و خانوم ميان كه من و انتقال بدن به بخش. از در اون سالن كه ميام بيرون سيامك مامانم سپيده برادرم مادرشوهرم - خواهر شوهرام و همه رو پشت در منتظر مي بينم. سپيده دوربين فيلمبداري به دست و خواهر سيامك دوربين عكاسي به دست مدام از من عكس و فيلم مي گيرن. حالم خوبه خوبه. باهاشون صحبت مي كنم و مي خندم و ازشون سوال مي كنم كه بچه رو ديدن يا نه. جواب ميدن كه ديدنش. يكيشون ميگه خيلي خوشگله . اون يكي ميگه تپليه . يكي ديگه ميگه شبيه باباشه  . يكي ديگه ميگه لباش قلوه ايه. واي خدای من!  خدايا شكرت . خدايا شكرت.

به محض اينكه من و ميزارن روي تخت سراغ بچه رو ازشون مي گيرم. بهم ميگن كه الان ميارنش. چند دقيقه بعد پسرم و آوردن. عزيز دلم و آوردن. خوابوندنش كنارم و اون با چشاي بازش من و نگاه مي كرد. كمكم كردن بهش شير بدم. هنوز شير نداشتم. ولي مي گفتن همين كافيه. تلاش مي كرد كه بتونه بمكه . انگار كه بارها يه همچين تجربه اي داشته. ماچش مي كردم و هي نگاش مي كردم. واي خدا اين پسر چقدر ماهه . چقدر دوست داشتنيه . خدايا شكرت . خدايا شكرت بخاطر اينكه بهم يه بچه سالم دادي. خدايا شكرت !

و امروز ۲۶/۱۱/۸۵ يك سال از اون تاريخ ميگذره و من هر روز شكرگذار خدا هستم.

عزيزكم توي اين يك سال لحظه هاي قشنگي در كنار هم داشتيم و من هر روز بخاطر بودنت خدا رو شكر كردم. تو عزيزترينم هستي. تو همه زندگي مني. خيلي دوست دارم ماه ماهي كوچولو. خيلي دوست دارم عسلم  و اولين تولد زندگيت رو بهت تبريك ميگم. اميدوارم خدا تو رو  هميشه برامون نگه داره

كپلچه من به اميد خدا مي دونم كه يه روزي كه خيلي بزرگ شدي مياي اينجا و اين نوشته ها رو مي خوني. نمي دونم اون موقع من باشم يا نه . ولي دوست دارم كه بدوني تو عزيزترين سرمايه زندگي من و بابا سيامكي و ما عاشقانه تو رو دوست داريم. مي خوام كه بدوني با اومدنت رنگ ديگه اي به زندگيمون دادي و زندگيمون و با شيريني هات شيرين تر كردي. بدون كه عزيز دل بابابزرگا و مامان بزرگاتي و همه تو رو بي نهايت دوست دارن.  بازم میگم :

قشنگ من ! ناز من تولدت مبارك ! تولدت مبارک

گل شدی ! ماه شدی ! شدی مثل فرشته

تولدت مبارک ! تولدت مبارک

خوب حالا نوبت جشن تولده . اول از همه از زهرا جونم تشكر مي كنم بخاطر اين هديه قشنگش. زهرا جونم ممنونم ازت.واقعا دستت دردنكنه آلبوم خوشگلی واسه ایلیا درست کردی  

تولدت مبارک ماه ماهي كوچولوي وبلاگستان

اين يک هديه از طرف ياسين و دانيال است

ایلیای عزیزم ، اولین سالگرد تولدت مبارک

خوب حالا ديگه بايد دست بزنين . دست دست

و حالا نوبت پذيرايي:بفرمایید کیک

اينم ميوه . از هر كدم كه دوست دارين مي تونين بخورين

 ناهارم داريم. هر كي بخواد مي تونه بمونه

وای اين همه گل  چه گلای خوشگلی

چقدر كادو.. واقعا ممنونم . اینا رو بدم ایلیا خیلی خوشحال میشه  .

از اينكه زحمت كشيديد تشريف آوردين ممنون خيلي خیلي خوشحال شدم