سلام به همه دوستاي خوبم. من از همتون ممنونم بخاطر اينكه توي تولد ايليا شركت كردين و با تبريكاتون خوشحالم كردين.  دستتون درد نكنه . باور كنين همون ساعتاي اول تولد شوكه شده بودم از اين همه كامنت . رفرش مي زدم مي ديدم مثلا ۳۰ بوده شده ۷۰ كلي ذوق مي كردم. البته جاي اونايي كه نبودن خالي اولاي مراسم يعني ساعت ۱۱:۳۰ تا ساعت ۲ ظهر بزن و بكوبي برپا بود. كامنت دوني تبديل شده بود به چت روم و جاتون خالي خيلي خوش گذشت.  خلاصه هممون كمردرد گرفتيم اينقدر قر داديم. البته زهرا مامان ياسين جينگولك و لولي رو نزاشتم زياد ورج و وورجه كنن. واسه اينكه ترسيدم سر بچه هاشون گيج بره  . شراره مامان برديا يعني همون شرور خودمون هم هر چي منتظرش موندم نيومد. البته براش كيك و ميوه نگه داشتم بياد بخوره . خيلي ها هم گويا توي اون ساعتا توي جشن حضور داشتن و شاهد بزن و بكوبا بودن ولي اعلام حضور نكردن تا هم ازشون بخاطر شركت در تولد تشكر كنيم و هم ازشون پذيرايي بعمل بياريم. مثل مامان فردا و يلدا دختر نازش كه همين جا ازشون تشكر مي كنم.

فرداشم يعني جمعه جشن تولد اونطوري كه نه ، يه مهموني براي عسلم گرفتم خونمون. مامان و خواهراي سيامك و برادرش و مامانم و خواهرم و دعوت كردم. بيشتر كادوهايي هم كه واسش آوردن نقدي بود غير از يه سه چرخه و يه ماشين شارژي خوشگل و يه دست لباس و يه تلفن خيلی بامزه که همکارم براش گرفته بود و داد براش بردم با يه تابلوی خوشگل  که زدم رو در اتاقش :

Image Hosted by storage4all

باور كنين اينقدر ايليا شيطنت كرد كه من نتونستم درست و حسابي ازش عكس بندازم. كيكشم كه چون ايليا سال سگ به دنيا  اومده بود و همزمان با روز تولدش سال سگ هم تموم شد و وارد سال خوك شديم سگ سفارش دادم تا بخوريمش تموم شه بره پي كارش سگه. البته من به آقای قناد سفارش داده بودم كه كل سگ و قهوه ای كنه،‌ ولی ايشون به سليقه خودشون سفيدش كرده بود و يه كم قهوه ای توش كار كرده بود.

يه چيز عجيب اينكه اون روز ما چند جا رفتيم كه يه شمع يك بخريم هيچ جا نداشت. حتي جايي كه كيك و سفارش داده بوديم هم شمع يك و تموم كرده بود. من و ميگين ديگه اينطوري شده بودم بعدش ديگه يه بسته شمع از اين رنگي نازكا خريديدم و همه رو چيديم رو كيك كه خوب چون همه رو روشن كرديم ايليا خيلي خوشش اومده بود. همش مي خواست دست بزنه به شعله شمع كه از همه طرف حمله مي كرديم مي گرفتيمش

يه بارم انگشتش رو كرد توي كيك . وقتي ديد انگشتش فرو رفت توش ترسيد و ديگه دست بهش نزد. فقط هي با تعجب به چشما و دهن سگه نگاه مي كرد. آخه يه دونه عروسك درست شبيه اين سگه تو اتاقش داره .

Image Hosted by storage4all

ديگه اينكه من نمي دونم اون شب چم شده بود كه زياد حالم خوب نبود. همه مي گفتن امشب تولد پسرته بايد خيلي خوشحال باشي ولي من زياد حال نداشتم. نمي دونم شايد بخاطر اينكه خستگي هفته مونده بود تو تنم. هميشه جمعه ها خستگي در مي كردم و حسابي شارژ مي شدم. ولي اون روز چون مهمون داشتم ۵ شنبه شب كه خيلي دير خوابيدم ، جمعه صبح هم زود بيدار شدم خيلي احساس خستگي مي كردم و خوابم ميومد. دوست داشتم اون روز سرحال تر بودم و بيشتر بهم خوش مي گذشت. البته به بقيه خوش گذشت.

اينم از عكساي تولد :

 Image Hosted by storage4all

 Image Hosted by storage4all

Image Hosted by storage4all

 

Image Hosted by storage4all

 

Image Hosted by storage4all

 

 Image Hosted by storage4all

Image Hosted by storage4all

   Image Hosted by storage4all

 Image Hosted by storage4all