سلام

امروز ۳ شنبه است و من الان ۳ روز که از وجود تو عسلکم خبردار شدم. نمی دونی چقدر منتظر يه همچين روزايی بودم. می دونم که هنوز شکلی نداری و تازه قلبت داره تشکيل ميشه و دکتر می گفت که تا ۴ يا ۵ روز ديگه قلبت شروع به طپيدن می کنه و اين برای من يعنی زندگی همراه با عشق به تو که تا چند روز ديگه مهمترين عضو بدنت که بعدها مامنی از مهربانيها و عاطفه ها خواهد بود توی وجودم شروع به طپيدن می کنه  و اينجاست که تو مرحله اول زندگی خودت رو شروع می کنی. راستی يه چيزی رو همين الان برات بنويسم شايد بعدها نشه که بگم. بابايی خيلی مواظب منه و اصلا ديگه نمی زاره من هيچ کاری کنم. خيلی هوام و داره و خيلی بهم ميرسه و اين فقط فقط بخاطر وجود تو. بنده خدا بخاطر اتفاق دفعه قبل حسابی ترسيده و اين دفعه داره تلاشش رو می کنه که به اميد خدا تو يه موقع وسط راه پشيمون نشی.

البته اگرم پشيمون بشی ديگه نمی تونی برگردی. چون دکتر يه دارو برای من تجويز کرده که تو سفت و محکم به بدن من بچسبی و ديگه نتونی تکون بخوری. البته هر چی خدا بخواد همون ميشه. ولی نظر دکتر اينه که دفعه پيش يه اتفاق کوچيک بود که ديگه نميفته. من هم سر نماز همش برات دعا می کنم که خدا سالم و صحيح نگهت داره و خودش پشتيبانت باشه.

خوب حالا کلی حرف دارم برات. ولی الان ديگه وقت ندارم و همين الان هم بخاطر پرچونگی غذام و که گذاشته بودم گرم بشه سوخت .....