سلام سلام ! من ایلیا معروف به کنا دوباره اومدم کنا کیه ؟ خوب همون کنا و سرنتی پیتی دیگه . شناختین ؟ ای بابا همون کارتنه که مامانم میگه بچه بوده می داده و الانم گه گداری میده دیگه  خیلی کارتن قشنگیه همه دوسش دارن. فکر کنم دیگه شناخته باشین کنا رو . جریان از این قراره هر کی من و می بینه یاد کنا میفته واسه همین جدیدا یه اسم دیگم شده کنا. مامانم همچین با آب و تاب صدام می کنه کنای من که هر کی می شنوه دو ساعت می خنده  نمی دونم والا ! ولی میگن پاهام کپی پاهای کناست و کلا تیریپم شبیه اونه . مامانم هم اگه یه کم چشاش درشت تر بود می شد سرنتی پیتی ولی چون نیست باید خودم بگردم و یه سرنتی پیتی واسه خودم پیدا کنم .

حالا یه سوال. هر کی تونست بگه که چرا کنا هیچ وقت کفش پاش نبود؟ برای شرکت در مسابقه کافیست که توی قسمت نظرات جواب این سوال و بدین .

راستی من یه عالمه کار یاد گرفتم که حالا دونه دونه میگم براتون تا ببینین من  چقدر با استدادم. دیدین که تو تلویزیون اون دختره میگه کودک ایرانی با استداد

موقعی که غذا می زارن جلوم قاشق و بر می دارم و همه اون غذاها رو می ریزم و می پاشم این ور و اون ور. ظرف ماست و یهو برمی گردونم تو خورش یا پلو یا گه گداری هم روی میز  با کفگیر برنج بر می دارم بعد می ریزمش تو هوا بعد غش غش می خندم. با سبزی هم همین کار و انجام میدم. جونم براتون بگه یه جا عید رفته بودیم من خیلی شیطونی کرده بودم. بعد همونا که رفته بودیم خونشون چند روز پیش رفته بودن خونه عزیزم (مامان بابام) بعد به عزیزم گفته بودن که ماشاالله ایلیا ماست و ریخت رو فرش سفید  ماشالله ایلیا هر چی آجیل بود می ریخت تو دهنش  بعد همه رو از دهنش می ریخت زمین  ماشاالله ایلیا دستش و کرد تو خورش بعد برش گردوند رو میز  ماشاالله ایلیا برنج و ریخت تو هوا . ماشاالله ... خلاصه با یه کلمه ماشاا... هر چی خرابکاری کرده بودم خونشون پیش عزیزم رو کرده بود. مثلا می خواسته بگه نوتون اومده خونه ما این کارای زشت و کرده روش نمی شده اینطوری گفته . آخرش هم گفته بود ماشاالله ایلیا خیلی شیطونه   الانم که واستون تعريف کردم يه کم خجالت کشيدم. از قيافم معلومه

تو خونه که هستیم یهو مامانم اینا می بینن من نیستم  بعد می گردن پیدام نمی کنن. آخه من خیلی زرنگم. میرم زیر میز ناهارخوری و لای صندلیها قایم میشم. بعد هی مامانم میگه ایلیا کجایی ؟ منم یه صدای ریزی از خودم در میارم شاید پیدام کنن. ولی اونا چون اصلا باهوش نیستن پیدام نمی کنن. شایدم چون اونجا تنها جاییه که ساکتم به روشون نمیارن که من و دیدن. خلاصه دیگه خودم خسته میشم و یواش یواش از زیر صندلی ها میام بیرون و می پرم جلوی مامانم .

یه بازی قایم موشک بازی هم هست که هر روز من و مامانم با هم بازی می کنیم. منم هر جا که مامانم باشه پیداش می کنم. اگرم نتونم مامانم می زنه به دری تخته ای بعد من هی به صدا نزدیک میشم تا پیداش می کنم و بعد ذوق می کنم و می پرم بغلش  یه کاری هم چند روز پیش کردم که مامانم اینقدر من و ماچ کرد  بعد هر جا هم می رفت براشون تعریف می کرد. بازی قایم موشک بازیمون اینطوری بود که من و مامانم می رفتیم توی اتاق مامانم . بعد مامانم می دویید بیرون اتاق و تا من بخوام برم دنبالش همین که مامانم از در می رفت بیرون در اتاق هم پشتش بسته می شد. بعد من می موندم پشت در بسته و تا در و باز کنم و برم دنبالش دیر میشد و من نمی فهمیدم مامانم کدوم طرف قایم میشه یه چند دفعه که اینطوری شد دیگه حسابی کفری شدم و موقعی که مامانم از در رفت بیرون و تو اتاق موندم پشت در با خودم گفتم باید اول یه فکری واسه این دره بکنم که باعث میشه نفهمم مامانم کجا میره  خلاصه گشتم و گشتم تا اون پای کوچولوی پلاستیکی رو پیدا کردم و گذاشتم لای در ولی دوباره در بسته شد  دوباره ورش داشتم سفت فشارش دادم زیر در تا دیگه در بسته نشه و نمونم پشت در  بعدش فهمیدم که مامانم داشته از لای در حموم من و نگاه می کرده و یهو قبل ازا ینکه پیداش کنم یه ماچ گنده ازم کرد  بعد بهم گفت تو چقدر زرنگی پسرم  چه جوری وسط بازی این فکر به سرت زد . بعدش دیگه مامانم هر جا قایم میشد زود زود پیداش می کردم. حالا به نظرتون من واقعا باهوشم یا مامانم اینطوری فکر کرده ؟

دیگه اینکه من روزای یکشنبه رو دوس ندارم و اون روز اعتصاب غذا می کنم. آخه جمعه ها و شنبه ها با مامانم دو تایی کلی حال می کنیم و من یه عالمه شیر می خورم  ولی یکشنبه ها چشام و که باز می کنم می بینم خونه مامانی جون اینا هستم و نه از مامانم خبریه نه از شیر مامانم. اینه که عصبانی میشم و لب به هیچی نمی زنم .

دیروزم یکی از دوستای مامانم خونمون بود داشت به مامانم می گفت که دیگه بسته . ایلیا رو از شیر بگیر. دیگه نمی خواد بهش شیر خودت و بدی تا غذاخور بشه  منم شمشیرم و ور داشتم و همون موقع رفتم زدمش و بهش گفتم اه   آخه خوشم نیومد از پیشنهادی که به مامانم داد و برای اینکه بهش بفهمونم که من شیر مامانم و دوست دارم همون موقع آویزون مامانم شدم و یه عالمه شیر خوردم. البته از جوابی که مامانم داد خوشم اومد و بعد که دوستش رفت یه عالمه بوسش کردم  مامانم به دوستش گفت نه ! من تا ۲ سال میخوام به ایلیا شیر خودم و بدم. بعدم گفت حالا که ایلیا خیلی می می دوست داره ولی اگه نداشت هم من به خاطر اینکه خودم لذتش و می برم تا دو سالگی بهش شیر می دادم. آفرین مامان خوبم . بعد دیگه اون دوست مامانم هم هیچی نگفت. فکر کنم از شمشیری که روش کشیدم حسابی ترسیده بود .

علاقم به جاروبرقی کمتر شده . دیگه خیلی به روشن بودنش کاری ندارم. همین که گه گداری برم یه نگاهی بهش بندازم و یه دستی به سرو روش بکشم برام کافیه  ولی علاقه عجیبی به مسواک پیدا کردم و یکسره دستمه . اما باهاش غیر از مسواک زدن موهامم شونه می کنم. بعضی موقع ها هم به مامانم میگم باید دهنت و باز کنی تا دندونات و مسواک بزنم .

هنوزم که هنوزه با گذشت یه ماه از عید میشه تخمه تو دهن من پیدا کرد. آخه ما خونمون هنوز آجیل داریم و منم تا تخمه و پسته می بینم یه مشت می ریزم تو دهنم. بعد که مامانم اینا میان درشون بیارن دهنم و قفل می کنم. اونا هم که می بینن از پس من برنمیان راشون و میکشن و میرن.

هر وقت میخوام مامانم بغلم کنه میرم دم پاش وای میستم و دستامم باز می کنم و میگم بل بل . بعد میرم بغل مامانم  هیچ جا رو بیشتر از اونجا دوست ندارم. اینقدر بغل مامانم بهم خوش میگذره.

تازه سوت هم بلدم بزنم. این کار و عمو علی یکی از دوستای بابا جونیم بهم یاد داده. تا دیگران بهم میگن عمو علی چیکار می کنه من دو تا انگشتم و می کنم توی دهنم و فوت می کنم

چند روز پیشم با بابا جونی و مامان جونی رفته بودیم یه جای بزرگ که بهش میگفتن فروشگاه. بعد یهو مامان جونی اینا دیدن من نیستم. هی این ور و بگرد اون ور و بگرد. بعد از کلی گشتن دیدن من رفتم وسط فروشگاه روی قفسه ماکارونی نشستم و دونه دونه ماکارونی ها رو می ندازم پایین  خلاصه به زور من و آوردن پایین بعد من هی می رفتم بسته های ماکارونی و حبوبات و می نداختم تو سبد خریدشون. هی اونا می زاشتن سرجاش هی من با گریه مینداختم تو سبد . خلاصه مجبورشون کردم یه عالمه خرید کنن. آخه اونا نمی دونن ولی من می دونم که قراره یه مدت قحطی بشه. گفتم همه چی تو خونه داشته باشن  مامان جونی به مامانم می گفت قیافه ایلیا وقتی که از اون سر فروشگاه بسته های بزرگ حبوبات و با دو تا دستش هن و هن کنان میاورده این ور مینداخته تو سبد خیلی بامزه بوده و همه فروشگاه وایساده بودن نگاش می کردن و می خندیدن . اصلا من جدیدا هر جا میرم معرکه می گیرم. همین چند روز پیش هم مامان جونی من و برد پاساژ سر خیابونمون. یکی از مغازه ها یه آهنگ شاد و با صدای بلند داشت پخش می کرد. منم همین که رسیدم به اون مغازه که وسط پاساژ بود شروع کردم رقصیدن و دست زدن و ول کن ماجرا هم نبودم  همه مغازه دارها و همه مشتری ها وایساده بودن دورم من و نگاه می کردن و برام دست می زدن یکی بوسم می کرد . یکی بغلم می کرد  منم می دیدم همه خوششون اومده بیشتر خودم و بالا و پایین می کردم و می رقصیدم و دستامم تکون می دادم . مامانی جونیم هم خجالت کشیده بوده ولی هر کاری می کرده من نمی رفتم . بعد که مامانی جونی واسه مامانم تعریف کرد مامانم بهم گفت پسر عزیزم می تونی بری خیابون ولیعصر و ونک و اون ورا که خیلی شلوغه این کار و انجام بدی پول خوبی می تونی دربیاری .اينم يه نمونش :

تازشم توی پاساژ بعد از این که دست از رقاصیم برداشتم رفتیم تو یه مغازه که مامانی جونی داشت برام یه تی شرت می خرید. جلوی مغازه چند تا آدم وایساده بودن که سر و کله و دست و شکم نداشتن. یعنی از کمر به پایین بودن  همینطوری هم زل زده بودن به من  ولی من و بغل نمی کردن. منم دیدم بغلم نمی کنن به شیوه خودم که هر کی بغلم نکنه مجبورش می کنم بغلم کنه عقب عقب رفتم و خودم و از پشت چسبوندم بهش و دستامم باز کردم و هی گفتم بل بل  ولی اونا من و بغل نکردن  بعد دیدم که همه وایسادن دارن بهم می خندن  به نظرتون کجای کار من خنده دار بود ؟

راستی شما اين پيشی رو ميشناسين که داره ميره يه گوشه خرابکاری کنه

اين خانوم خوشگله رو چی

   

اين پسر شيکم گنده رو چی

تا مامانم نيومده من برم. پس تا بعد