این روزا دوباره یه کمی دلم گرفتس واسه اینکه ایلیا صبحا که بیدار میشه بهونه من و می گیره و من و می خواد. از بعد از عید که من ۲۰ روز خونه بودم اینطوری شده . البته خوب بزرگتر هم شده دیگه نبودن من و حس می کنه . الهی بمیرم براش دیروز مامانم و سپیده داشتن یکی از فیلمای خانوادگیمون و می دیدن منم تو فیلم بودم و ایلیا دیده . گوله گوله اشک ریخته و من و می خواسته  بعد دیگه بردنش بیرون و سرش و گرم کردن تا یادش رفته . مامانم که داشت تعریف می کرد برام اشک تو چشاش جمع شده بود  بعدازظهرها هم که می رسم همچین می پره بغل من که قشنگ دلتنگیش و حس می کنم  دستش و میندازه دور گردنم و تکون نمی خوره بعد هم هی لباس من و با دستش می زنه بالا که شیر بخوره. همونطور که قبلا هم گفتم دیگه تا شب که بخوابه دستاش تو دسته منه. منم که کارم شده فقط نگاش کنم و ماچش کنم و باهاش بازی کنم . از اون روز به بعد که پست مامان خوشبخت و خوندم دارم سعی می کنم که از لحظه لحظه با ایلیا بودن استفاده کنم تا بعدن که به امید خدا بزرگ شد حسرت این روزای بچگیش و نخورم. هر وقتم بهش می گم ایلیا قربونت برم و بوسش می کنم تحت هر شرایطی سریع عکس العملش اینه که لباسم و می زنه بالا و ممه می خواد. فکر می کنم اینطوری می خواد خودش و واسه من لوس بکنه  اگه یه ساعت تمام من بوسش کنم و نازش کنم صداش در نمیاد و همینطوری صاف و ساکت میشینه انگار منتظره که من به نوازشم ادامه بدم  دیروز که توی بغلم نشسته بود و داشتم با موهاش بازی می کردم و دستاش و هی بوس می کردم یهو به تقلید از من دست من و برد سمت دهنش و اول یه بوس کرد بعد هم یه گاز گرفت. منم گذاشتم تا می تونه با دستام بازی کنه و گازشون بگیره تنها زمانایی که ایلیا ساکت و ‌آروم میشینه زمانیه که دارم نوازشش می کنم . وای خدای من دنیای بچه ها با همه کوچیکیش چقدر گرم و قشنگه . چقدر همه چیز و خوب می فهمن. چقدر محبت و قشنگ تر حتی از بعضی از آدم بزرگا حس می کنن. دلم کبابه واسه بچه های کوچولویی که مادر ندارن یا بر اثر اتفاقی مادرشون فوت کرده و دارن زیر دست این و اون بزرگ میشن. دلم کبابه واسه بچه های کوچولویی که توی اتفاقایی مثل زلزله بم و اینا بی مادر شدن. خدایا هیچ بچه ای رو بی مادر نکن. به خدا بچه های کوچولو به مادر خیلی نیاز دارن. به محبت و نگاه گرم مادرشون . به آغوش گرم مادرشون. خدایا تو رو به بزرگیت قسمت میدم که هیچ بچه ای رو بی مادر نکن

یه موقع هایی نگاش می کنم و میگم خدایا شکرت  شکرت بخاطر یه همچین موجود نازنینی . شکرت به خاطر اینکه بهم یه بچه سالم دادی . شکرت بخاطر اینکه من و مادر کردی و من دارم حس قشنگ مادری رو تجربه می کنم. شکرت بخاطر همه چی و همه نعمتهای خوبی که به من دادی . خدایا ازت می خوام ایلیای من و همه بچه های دیگه رو همیشه سالم برای پدر و مادراشون نگه داری . خدایا بچگیش و بدون خطر و شاد و بزرگیش و موفق و خوشحال ببینم. خدایا این و بارها و بارها ازت خواستم و بازم می خوام به اونایی که دوست دارن بچه داشته باشن و نمیشن بچه بده . نی نی هایی که تو راهن به سلامتی به دنیا بیان. بچه های هممون و چه کوچولو چه بزرگ همیشه سالم نگه دار 

ایلیا جونم دوست دارم مامانی  عاشقتم مامانی  قربونت برم عزیزکم  فدای اون عطر تنت بشم جیگرم . فرشته خوشگل من . ماه ماهی من . کپلچه قشنگ من . من و ببخش ! من و ببخش واسه وقتایی که من و می خوای و من پیشت نیستم  من و ببخش واسه نبودنم. باور کن که من بیشتر از تو دارم عذاب می کشم. باور کن که من بیشتر از تو دوست دارم که پیشت باشم. ولی مامان جون اگه دارم واسه از تو دور بودن اینقدر عذاب می کشم واسه اینه که بعدن تو راحت تر زندگی کنی  واسه اینه که هر کاری دوست داشتم بتونم برات انجام بدم. می دونم روزی که داری اینا رو میخونی یه پسر آقا و بزرگ شدی و خودت همه این چیزا رو می فهمی. حتما من و واسه روزایی که تنهات گذاشتم بخشیدی . آره عزیزم بخشیدی ؟ اگه بخشیدی همین الان بیا و بوسم کن   البته اگه زنده ام. بیا مثل بچگیات بشین تو بغلم تا من بتونم نوازشت کنم  تا من بتونم با موهات بازی کنم . بیا دیگه قشنگم  بیا که مامان همیشه منتظره . همیشه منتظر بوسیدن و بوییدن تو  می خوامت مامانی ! می خوامت و می خوام که تو هم من و بخوای !  آخه لذت می برم از اینکه می بینم مامانی هستی . یعنی وقتی که بزرگ شدی و داری اینا رو می خونی هم به اندازه حالا مامانی هستی تا من کیف کنم  یه موقع فکر نکنی من خودخواهم . نه ! . خودخواه نیستم ولی تو آخه پسرمی ! تو آخه عزیز دلمی ! تو آخه همه زندگیمی مامانی !

اینجا تو ۲ ماهه هستی . اینم جای واکسن دو ماهگیته که رو دستته

مامان فدای اون خوابیدنت بشه اینجا ۵/۲ ماهه هستی .

اینجا ۳ ماهه هستی . تازه یاد گرفته بودی می خندیدی

عادت داشتی از حموم که میومدی لای حولت می خوابیدی. اینجا ۴ ماهه هستی

خواب بودی و تو خواب داشتی می خندیدی و ۵ ماهه هستی

و اینجا هم که باز دوباره از حموم اومدی ۵/۵ ماهه  

جیگر ۶ ماهه منی اینجا

اینجا ۷ ماهه هستی عسلکم  

این عکس هم مال هفته پیشه که تو ماشین دستت تو دست بابا سیامکه و آفتاب خورده به چشت و چشات و جمع کردی.

اینم مال ۳ روز پیش که ریحانه داشت نازت می کرد و تو هم تکون نمی خوردی . آخه ریحانه رو خیلی دوس داری  

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

* زهراجونم (مامان یاسین و دانیال) تولد دانی کوچولو رو تبریک میگم عزیزم.

* ماجراهای پسر خاله و دختر خاله یعنی ایلیا و ریحانه همراه با عکسای دو نفره عسلیا رو دفعه بعد می زارم.

* آرکا جون حالش خوبه . به همه سلام رسوند. قراره فردا بره سونو . براش دعا کنین که هیچ مشکلی نباشه و بتونه از جا بلند بشه و  بتونه وبلاگش و آپ کنه .

* آرزو جون (مامان آرش وروجک) و آرام جان (مامان نیکان) بخاطر کمکتون توی گذاشتن عکسا ممنونم.