این عسل ناز و که می بینین من نمی دونم کیه  ولی این و می دونم عشق و جیگر مامانشه  مامانش روزی چند بار می خوردش تمومش می کنه اینقدر که هی اینطوریش می کنه :  از خدا می خوام این گوگولی رو همیشه سالم و سلامت برام نگهش داره .

 

 

داشتیم می رفتیم مهمونی . از اونجا که عاشق ماشینه همین که نشست تو ماشین ذوق کرد و شروع کرد با من بازی کردن   نمی دونم کجا دیده کسی به کسی گفته چاکرم و دستش و گذاشته رو سینش یاد گرفته هی یه چیزی زیر لب میگه مثلا میگه چاکرم بعد دستش و می زاره رو سینش :

 

 

از اونجا که ماشین براش حکم گهواره رو داره وقتی میشینه توش اولش اینطوری میشه:

 

 

بعدشم یواش یواش چشاش بسته میشه و اینطوری ولو میشه  :

 

 

چند روز پیش رفتیم باغ یکی از آشناها این آقا کوچولوی ما تا تونست اونجا واسه خودش راه رفت و دوید  منم برای یه بارم که شده ولش کردم به حال خودش تا حسابی از فضای اون باغ استفاده کنه و حال کنه  آخه هم باغش تمیز بود هم چاله چوله نداشت خیالم راحت بود .

 

 

 

هر دفعه می دیدیم عین پیشی از یه طرف باغ از لای گل و بوته میومد بیرون :

 

 

تازه تا تونست توت فرنگی با دستای کوچولوی خودش چید و تو بغل مامانی جونش و دایی مهدیش گیلاس و گوجه سبز چید :

 

 

بعدم اینقدر دک و دهنش و کثیف کرد که ببینید چه شکلی شد :

 

 

خیلی بامزه یه دونه سطل گرفته بود دستش هر وقت از شیطونی و راه رفتن خسته می شد یه آه می کشید می زاشت زیرش می نشست روش :

 

 

 

 گوجه سبز و مینداخت تو دهنش و بعد از اینکه مثل توپ قلقلی هی تو دهنش شوتش می کرد این ور و بعد اون ور پرتش می کرد بیرون :

 

 

ولی گیلاس و تا تونست با هسته و بی هسته خورد  هر جا هم می دید پاتک می زد. اگه به موقع می رسیدیم براش می شستیم و هستش و می گرفتیم و می زاشتیم دهنش ولی اگه حواسمون نبود همونطوری با هسته و نشسته می خوردشون. ما این و کی فهمیدیم؟ وقتی فرداش اثرش و که همون هسته های گیلاس بودن ملاحظه فرمودیم . بعد فهمیدیم که خدا چقدر رحم کرده این بچه رودل نکرده . حالا کی چشم مامان و باباش و دور دیده و این همه گیلاس با هسته خورد بوده الله اعلم. آخه هممون 6 چشمی حواسمون بهش بود به خدا 

 

خلاصه که هر موقع نگاش می کردیم دهنش پر بود و صندلیشم دستش :

 -------------------------------------------

چند روز پیشا آلبوماش و آورده بودیم داشتیم با باباش عکسای چند ماهگیش و نگاه می کردیم هی ذوق می کردیم عکساش و بوس می کردیم  فهمیده بود داریم واسه عکسای اون ذوق می کنیم زیرچشمی نگامون می کرد  و یه چشمکی می زد و سرش و مینداخت پایین مثلا خجالت کشیده  بعدم پا شد اومد آلبومش و ازمون گرفت و دونه دونه ورق زد و عکسای خودش و نگاه کرد و همه عکسای خودش رو هم بوس کرد  می بینین چقدر بچم خودش و دوس داره .

ولی واقعا با دیدن عکساش ها یه حالی شده بودیم من و باباش . هی نگاش می کردیم خدایا چقدر زود گذشت ها ا ا  انگار همین دیروز بود به دنیا اومد و دوباره انگار همین دیروز بود که چندماهه بود و فقط خوردن و خوابیدن بلد بود .

یادم نمیره اولین خنده ای که کرد  اولین صداهایی که از خودش در آورد حالا وروجک واسه ما زیر لب یه چیزایی تند و تند میگه که البته فقط خودش می فهمه چی میگه قربونش برم . موقعی که می خوام کفش پاش کنم خودش با دستای کوچولوش انتخاب می کنه که کدوم و پاش کنم

خدایا ! وای خدایا ۶ ماهگیش . اوج عسلی بودنش و خنده های شیرینش و تپل مپل بودنش که هر کی می دیدش درسته قورتش می داد . اون بوی زیر گلوش که من عاشقش بودم و البته الانم هست ولی کمتر که من هنوزم عاشقشم .

خدایا شکرت ! شکر قدرتت ! شکر بزرگیت !  شکر خلقتت که انسانی رو اینچنین زیبا آفریدی ! شکرت که اینقدر مهربونی ! شکرت که بهم یه بچه سالم و شیرین و باهوش دادی ! شکرت می کنم روزی هزاران بار و می دونم که بازم کمه !