امروز کامنت دونی رو که باز کردم با چند فقره آدم عصبانی بخاطر تنبل شدنم مواجه شدم که تصمیم گرفتم بیام و بنویسم. به خدا هر روز میگم امروز دیگه آپ می کنم ولی وقت نمی کنم.

پسرک شدیدا شیرین شده و با حرفای شیرین و نمکی ای که می زنه دل همه رو میبره . حرف زدنش خیلی بامزست. معمولا با حالت چشم و اشاره دست و خیلی شمرده حرف می زنه . فقط شانزده روز مونده تا ایلیای عزیز دل من دو سال و نیمه بشه . وای که چقدر زود داره میگذره و چقدر زود داره بزرگ میشه این عشق کوچولوی من.

عاشق اینه که با هم بازی کنیم و بیشتر دوست داره نقش این و اون و بازی کنیم. مثلا ا ون روزی به من میگه مامان مثلا تو مهناز جونی (مربیش) منم ایلیا و هر چی که مهناز جون بهش میگه رو میگه تو بگو. بعدش به من گفت حالا تو بشو جمیله خانوم (خدمتکار مهد) که منم شدم جمیله خانوم و هر چی گفتش تکرار کردم. آخر سرم گفت تو بشو ایلیا من بشم مامان سمی که این قسمت بازی خیلی جالب بود. هی به من می گفت پسرم آب میاری پسرم غذا میاری ؟ بهش میگم فسقلی من کی از تو آب خواستم کی از تو غذا خواستم که حالا که داری نقش من و بازی می کنی تو از من میخوای. خلاصه که چه تو بازی من نقش ایلیا رو داشته باشم چه نقش مامان سمی رو باید یکسره برای ایلیا آب و غذا و خوراکی ببرم. تو بازی حرفایی رو که همیشه بهش می زنم و همچین بامزه بهم تحویل می ده مثلا به من می گه پسرم یه موقع نری تو کوچه ماشین میزنه بهت پات خون میادا یا اینکه پسرم غذات و بخور بزرگ بشی قوی بشی یا اینکه پسرم بچه خوبی باشی میخوام با ریحانه ببرمت قلعه سحرآمیز . حالا دیشب نقش مکانیک و براش داشتم. ماشیناش و هی میاورد می گفت آقا اینا رو برام درست کن بعدم یه کاغذ پاره می داد که یعنی اینم پولش . تازه وقتی میومد تو مکانیکی می گفت آقا شیر دارین من بخورم؟ میگم آخه بچه مگه مکانیکی ها شیرم به آدم میدن؟ نیشخند

دیروز تولد مانی پسر واحد بغلی بود. مامان مانی تعداد مهموناش زیاد بود اومد دو تا از مبلای ما رو برد خونشون. اگه بدونین این آقای خسیس چیکار کرد ؟ اولا که نمی زاشت ببرن بابا سیامک سرش و گرم کرد تا تونستن مبلا رو ببرن . بعدم که دید مبلا نیست شروع کرد گریه کردن که آخه حالا من کجا بشینم؟ بگو مبلامون و بیارن. حالا یه عالمه صندلی و بقیه مبلها خونه خودمون بود گیر داده بود به اون دو تایی که مامان مانی برده بود می گفت من میخوام روی اونا بشینم. گریه زاری که بگو مبلامون و بیارن. ما هم تولد مانی دعوت بودیم وقتی رفتیم اونجا چنان آبروریزی ای کرد که من همینطور عرق می ریختم از خجالت خجالت هر کدوم از مهمونای مانی اینا می نشست رو مبلای ما داد می زد این مبل مایه برید رو مبل خودتون بشینید. خودش هم رفته بود نشسته بود رو مبلای خودمون تکون نمی خورد. وای دیگه من به زور دستش و گرفتم که ببرم خونه موقع بیرون اومدن خودش و می کشوند زمین جلو مهمونای اونا داد می زد گریه می کرد که مبلامون و هم ببریم. مبلای خودمونه آخه رفتیم خونمون من کجا بشینم. خلاصه که چنان آبروریزی ای کرد که من هنوزم یادم میفته قرمز میشم. البته غیر از احساس مالکیت روی وسایل خونه روی وسایل شخصی من هم حساسه . مثلا خدا نکنه کسی روسری من و سرش کنه میره گیر میده از سرش به زور در میاره میگه روسری مامان منه . من و دخترعمم با هم از یه جا کفش یه مدل خریدیم. اون روزی دخترعمم اومده بود خونه مامانم اینا همون کفشی رو که عین مال منه پاش کرده بود. اگه بدونین چیکار کرد ؟ می گفت این کفش مامان منه بده مامانم بپوشه . برعکس منم اون روز یه کفش دیگه پام بود هر چی براش توضیح می دادم مامانی من کفشم خونست این کفش مال خودشه می گفت نه این کفش مامان سمی منه هر لنگش و زده بود زیر یه بغلش و نمیداد بپوشه بره خونشون. خلاصه مکافاتی داریم با این پسره . والا نه من خسیسم نه باباش من نمی دونم این به کی رفته . فقط خدا کنه از سرش بیفته و بزرگ میشه اینطوری نباشه که اون وقت دیگه هیچی . من از آدم خسیس متنفرم .

دیروز از تولد اومدیم خونمون به من میگه مامان نازی نازی نازی دلم مسته توئه رو بخون من برقصم. من واسش خوندم می بینم قل می خوره رو زمین و خودش و تکون میده و یه حرکات جدیدی انجام میده . بهش میگم اینا چه کاراییه ؟ نیشخند یه دفعه یادم افتاد که تو تولد یه پسربچه ١٢-١٠ ساله موقع رقصیدن افتاده بود زمین اینم یاد گرفته . تو مهد کودک هم قرتی همش میرقصه . هر آهنگی که هر روز مهد براشون می زارن میاد خونه تا شب زیر لبش زمزمه می کنه . خلاصه که قرتی ایه واسه خودش .

خدا رو شکر صبح ها دیگه مشکل ماشین سوار شدن برای رسیدن به سرویس و ندارم. چون با بچه خیلی سخت بود. بالاخره این اداره محترم ما دلش برای من یا شایدم برای ایلیا سوخت و مسیر سرویس و تغییر داد. جایی که سوار سرویس میشم درست جلوی پارک سرخیابونمونه . اینطوری خیلی خوب شد. دیگه سرویسم که دیر می کنه ایلیا اذیت نمیشه. وقتی می رسیم سرخیابون تو پارک ایلیا رو تاب بازی میدم و سرسره بازی می کنه تا سرویس برسه. سرویسم که میرسه بدو بدو میریم سوار میشیم. ولی همین تاب و سرسره بازی صبح ها یه کم از اون حالت خواب آلود درش میاره و سرحالش می کنه . فقط همش میگه پس بچه ها کجا هستن ؟ چرا هیچ بچه ای تو پارک نیستش .

راستی یه سوال ؟ ایلیا عادت داره هر روز شیرموز پاکتی بخوره. روزی یه دونه تو کیف مهدش واسش می زارم. به نظرتون این شیرموزای پاکتی بخاطر مواد نگهدارنده ای که داره هر روز خوردنش واسه بچه ها ضرر نداره ؟ من وقتی برای ایلیا خودم شیرموز درست می کنم زیاد نمی خوره . شدیدا به این پاکتی های میهن عادت داره . می ترسم یه موقع چون هر روز داره می خوره براش ضرر داشته باشه .

همچنان عشق شیر مامانه و هنوز نگرفتمش. البته ثمانه جون مامان مهدیار می گفت که دکتر مرندی تو برنامه خانواده صحبت می کرده گفته شیر مادر برای بچه تا هر موقع که بخوره خاصیت داره و هیچ ضرری نداره. گفته که اگه بچه هاتون تا ۴-۵ سالگی هم شیرتون و بخورن اشکالی نداره. گفته توی خارج بچه هاشون و تا چند سالگی شیر میدن. حداقلش دو سال و دو ماهه ولی بیشتر هم بخوره براش خوبه . این و داشتم واسه مامانم تعریف می کردم. دیدم مامانم داره یه جوری نگام می کنه نگرانگفتم چیه ؟ با ناراحتی گفت یعنی می خوای تا ۵ سالگی به ایلیا شیر بدی ؟ گفتم نه بابا به زودی می گیرمش . حالا اون به زودی کی بیاد خدامی دونهچشمک .

پریروز چنان آبروریزی سر این شیر خوردنش تو سرویس کرد که من مردم از خجالت. البته بارها آبروریزی کرده بود ولی این دفعه دیگه واقعا آخرش بود. نشستیم تو سرویس معلوم بود ایلیا هم زیاد حوصله نداره . لباش آویزون بود. حالا سرویسمون هم اون روز شلوغ پر آقا. ما هم دیر سوار سرویس شدیم مجبور شدیم بریم ته سرویس نزدیک آقایون بشینیم. آخه اولای سرویس خانومانس آخرا دیگه مردونه میشه. یکی از آقایون دست کرد تو جیبش و یه دونه شکلات در آورد داد به ایلیا . ایلیا هم شکلات و نگرفت و داد زد که شکلات نیخوام . ممه می خوام ! بماند که من از یه طرف سرخ شدم خجالت از یه طرف همکارای خانوم غش غش دارن می خندن خندهاز یه طرف هم همکارای آقا به زود دارن جلوی خندشون و می گیرن از خود راضی ایلیا خان هم ول کن نبود و هی میگفت شکلات نیخوام می می می خوام ! شکلات و خودت بخور ! هی هم در گوشش می گفتم هیس ساکت بهت شیر نمیدما اونم نمی دونم چش بود اون روز همش تکرار می کرد ممه بده . هر چی هم اسم این لعنتی رو عوض می کنم بهش میگم بگو نونو بازم این همونی رو که خودش دوست داره میگه. مامانم هم حرصش می گیره که تو بعد از دو سال ونیم تازه داری اسم میمی رو عوض می کنی تعجبمگه تا چند سال دیگه میخوای بهش شیر بدی؟

پنج شنبه ها که مهد تعطیله میزارمش خونه مامان. مدل ایلیا اینطوریه که باید از شب قبلش آمادش کنم و هی براش تکرار کنم که مثلا فردا تو مهد نمیای و میری خونه مامانی اینا. اگه آمادش نکنم صبح که پاشه ببینه خونه مامانمه و من پیشش نیستم گریه می کنه . حالا دیشب داشتم بهش می گفتم فردا صبح ایلیا با من نمیاد مهد میره خونه مامانی اینا . اونجا می مونه پیش دایی مهدی و دایی محسن . بعدش ریحانه هم میاد پیشش . بعد ایلیا پرسید : مامان سمیش کجاست اون وقت ؟ من : مامان سمیش میره سرکار بعدازظهر که میشه میاد پیش ایلیا . ایلیا : نه مامان سمیش نره سرکار . اگه بره ایلیا گریه می کنه  بعدم شروع کرد ادای گریه کردن و در آ‌وردن و هی می گفت مامان سمی نره سرکار ! گریه

روزای تعطیل بعدازظهر که میشه تازه یادش میفته من نرفتم سرکار و اون نرفته مهدکودک و پیش هم بودیم. مثلا دیروز بعدازظهر یهو بی مقدمه وسط بازیش برگشته به من میگه مامانی نرفتی سرکار ؟ منم نرفتم مهد کودک ؟ بچم یه خورده زود یادش افتاده بود که دیروز تعطیل بوده و دوتایی خونه بودیم.

دو هفته پیش رفته بودیم شمال. فوق العاده بچه خوبی بود و اصلا نه یه بار اذیت کرد نه یه بار بهونه گرفت. براش چند تا از ماشیناش و برده بودم وقتایی که بیرون بودیم که هیچی وقتایی هم که خونه بودیم یه گوشه واسه خودش با ماشیناش بازی می کرد و کاری به کار کسی نداشت. کلی هم تو دریا واسه خودش آب بازی کرد و کیف کرد و البته حسابی با ریحانه وروجک بازی در آوردن.

 

ایلیا و ریحانه عزیز دل خاله

عشق کوچولوی مامان

دو تا وروجک در تله کابین نمک آبرود

خوش تیپ عینک برعکس مامان

عسل مامان تو دریا

ایلیا در حال آب بازی تو دریا

قربون اون قدم زدن و سنگ انداختنت تو آب مامانی من  

فسقلیا در حال رفتن کنار دریا

ماه ماهی عزیز دل من

تا آفتاب میخورد به چشش می گفت مامان آفتاب زده به چشمم

فدای اون کنار دریا نشستنت عزیزم

این عکس شکار لحظه هاست. ریحانه وسط دریا تو تیوپش خوابش برده

 

/ 64 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساره

خانوم خونه جان فکر کنم این مانولیتو مناسب ایلیای جیگر هم باشه... به نظر من که از بچه ی 2 ساله تا آدم 70 ساله رو می تونه سرگرم کنه! می تونی یکیش رو گیر بیاری و اگه خوشش اومد بقیه ی مجموعه ش رو بگیری فقط توش دری وری زیاد می گن دیگه خودتون باید زحمت فیلترش رو بکشی![نیشخند]

ساره

سمیه جان باید همه جا داشته باشن اما مال انتشارات ققنوسه... من از نمایشگاه کتاب خریدم.

mohammad

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری خوشحال میشم اگه به ماهم یه سرکی بزنی در ضمن باتبادل لینک هم اگه موافق بودی به من اطلاع بده منتظرت هستم دوستت دارم بای[بدرود][بدرود] [بوسه][بوسه][بوسه]

نسترن

دوباره شدی یه مامان تبلا...هر بار هم میام اینجا عکس دریا رو می بینم حسرت زده می شم.ایشالا که ایلیا مهد و دیگه قبول کرده؟باید تحمل کنی منم دوباره می خوام باران و بزارم.این یه قدم بزرگه در راه این که تنها نباشن و وارد اجتماع بشن.[ماچ][بغل]

نگار مامان محمدمهدی

چه عکسهای نازی[ماچ] با عکسهای وروجکم آپم[لبخند] . راستی من موفق شدم وروجک رو از شیر بگیرم خیلی راحت . با قطره استامینوفن!!

پارمیدا

ظاهرا تو باز هم نیاز به چند فقره آدم عصبانی به علت آپ نکردن وبلاگ ایلیا داری ؟؟؟نه؟؟[عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی]

نگار مامان محمدمهدی

چه انتظار عجیبی! تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛ عجیب‌تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت؛ چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛ فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...

آسمان

سلام سمیه جون به به چه گل پسری خدا براتون نگهش داره برای منم دعا کن نازنین[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]