سلام ! یه سلام بهاری بعد از یه غیبت طولانی ! امیدوارم که تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه و یه خستگی حسابی در کرده باشین و تو این مدت حسابی با بچه های گلتون کیف کرده باشین. من که کار خاصی توی این تعطیلات انجام ندادم و مسافرت هم نرفتم و راستش و بخواین فقط با ایلیا هر روز تا ساعت ۱۲ می خوابیدیم و بعد هم تازه با التماس پسرک خوابالو رو بیدار می کردم. بعد هم که دیگه یا مهمونی می رفتیم و یا مهمون میومد. ایلیا بر خلاف تصورم بچه فوق العاده خوبی توی دید و بازدیدای عید بود و اصلا سرو صدا نمی کرد و یه گوشه واسه خودش بازی می کرد. فقط سر شیر خوردن یه کم اذیتم میکرد. مثلا جایی برای شام مهمان بودیم همین که موقع شام خوردن میشد میومد آویزون من میشد که من می می می خوام ! یه بار هم مهمون اومدم خونمون براشون چای آوردم نشستم ایلیا جلوی مهمونا گریه زاری که من می می می خوام منم به حرفش گوش ندادم تا جایی که دیگه خیلی شدید داشت گریه می کرد خود مهمونامون دلشون سوخت گفتن ما نشستیم تو برو به بچت برس و خوب شد که آقای خونه بود و ازشون پذیرایی کرد. نشون به اون نشون که من رفتم به ایلیا برسم نیم ساعت گذشت دست بردار نبود آخر سر مهمونامون خداحافظی کردن و رفتن و من هم از همون اتاق خواب ازشون معذرت خواهی کردم و باهاشون خداحافظی کردم. البته غریبه نبودن ولی کلی خجالت کشیدم.

در کل خوش گذشت ! عید همه چیش خوبه فقط یه اشکال داره زمانش کمه . از دست اندرکاران و مسئولان مملکت خواهشمندیم یا مدتش و بیشتر کنن یا شش ماه بعد یه بار دیگه عید و تکرار کنن و در سال دو بار عید نوروز داشته باشیم 21.gifوا خنده نداره ؟ چی میشه مگه ؟ 03.gif

یه عالمه گفتنی از ایلیا هست که باید برای ثبت توی این دفتر تا یادم نرفته عجله کنم. ولی مثل اخبار که اول مهماش و میگن منم اول مهماش و میگم :‌

اهم اخبار :

- عدم موفقیت سه باره اینجانب در به اتمام رساندن پروژه از شیرگیری ایلیا و در نتیجه ایلیا هنوز هم شیر می خورد چه تلخش کنم چه شورش کنم البته هنوز تندش نکردم. بار اول که روز دوم عید بود  چسب زدم گفتم اوف شده فقط یک روز نخورد و روز بعد صداش و کلفت می کرد میگفت چسب و بکن بنداز آشغالی بعد که می دید حرفش و گوش نمی کنم خودش اقدام می کرد. بار دوم که روز هشتم عید بود داروی تلخ زدم یک روز و نصفی نخورد و هی گفت تخه (تلخه) ولی بعدش دیگه راهش و یاد گرفته بود و اول با زبونش پاک می کرد بعد شروع می کرد شیر خوردن و اصلا انگار نه انگار که تلخه ! بار سوم هم که یازدهم عید بود مکان مربوطه رو خونین و مالین کردم و چسب زدم ولی ایلیا از غصه مریض شد و دو روز هم شیر نخورد ولی بنده شب روز سوم که دیدم خیلی حالش بده و بی قراری می کنه نتونستم خودم و کنترل کنم و بهش شیر دادم و همان شد و همان و حالا دنبال راه چهارم می گردم. کسی یه راه خوب سراغ نداره که درصد موفقیتش بالا باشه ؟ بیصبرانه  منتظر پیشنهادهاتون هستم چون اگه به زودی از شیر نگیرمش بعدازظهرا موقع برگشتن تو سرویس آبروم و می بره . یه نکته جالب هم اینکه ایلیا از اون روز تا حالا پرتقال خونی نمی خوره میگه اخه اوف شده 21.gif!

- خبر بعدی هم اینکه پسرم از امروز مهدکودکی شد. می خواستم از اول اردیبهشت بزارمش ولی از اونجایی که روز چهارشنبه از ساعت ۱۰ صبح که از خواب بیدار شده بود گریه کرده بود و مامان نمی (مامان سمی) مامان نمی کرده بود تا بعدازظهر که من رسیدم. کلا وابستگیش به من زیاد بود و این تعطیلات عید هم باعث شد وابسته تر بشه ده دقیقه می زاشتمش خونه مامانم داد و هوار که من و ببرید پیش مامانم اونا هم برش می گردوندن. روز ۵ شنبه تصمیم گرفتم آزمایشی بیارمش مهد نزدیک اداره ببینم اصلا میشه نمیشه می مونه یا نه . تو خواب لباساش رو تنش کردم ولی از خونه که اومدیم بیرون بیدار شد گفتم می خوام ببرمت مهدکودک دیگه صداش در نیومد و سرحال بود و منتظر بود ببینه مهد کجاست که می خوام ببرمش . تو سرویس خوابید و تا رسیدیم بیدار شد و بردمش مهد و به محض اینکه وارد شدیم رفت سراغ تاپ و سرسره و می گفت بیا تاپ بازی کنیم. بردمش داخل و مربی بغلش کرد و بچه ها رو دید و رفت این اتاق و اون اتاق و سرش گرم شد و منم یک ساعت موندم حواسم بهش بود دیدم سرش حسابی گرم بازیه دیگه اومدم اداره . چند بار هم تماس گرفتم گفتن خوبه داری بازی می کنه اصلا هم بهونم و نگرفته بود. چون روز اول بود ساعت ۱۲ ظهر رفتم دنبالش . مربیش جلوی خود ایلیا گفت ایلیا بچه خوبی بوده فقط سر سرسره بازی قلدوری می کرد می گفت فقط من باید سوار سرسره بشم. همشم کج میومد پایین بهش می گفتیم ایلیا صاف بیا می گفته می خوام با سر بیام پایین . بهش گفتم ایلیا اگه می خوای بازم بیارمت مهد به خانم مربیتون قول بده که پسر خوبی باشی ایلیا هم با اخم نگاه کرد به خانم مربی و با اشاره دستش گفت :‌قول نیدم (قول نمیدم) 04.gif گفتم : باید بچه خوبی باشی گفت : بچه خوبی نیشم (نمیشم) 21.gif بعدم آوردمش اداره و موقعی که می خواستم ببرمش نهارخوری از آسانسور شیشه ای های اداره خوشش اومده بود و بیرون نمیومد. می گفت دکمش و بزن بریم بالا از این آسانسور هم واسه آدمای اون یکی آسانسور دست تکون می داد خوب بابا بچم تا حالا آسانسور شیشه ای سوار نشده بود ذوق زده شده بود. خلاصه با چه مکافاتی از اون تو آوردمش بیرون تو ناهارخوری هم یه قاشق غذا نخورد و همش می گفت بریم آسانسور بازی که خاله فائزه عزیز که همکار مهربون مامانشه ناهارش و زودتر خورد و زحمتش و کشید و ایلیا رو برد آسانسور بازی . خلاصه کلی از ساعت ۱ تا ساعت ۴ شیطونی کرد و زبون ریخت و از اونجایی که طبق معمول بچگیاش با خانوما زود جور میشه بغل همه همکارای خانوم رفت ولی هر چی آقایون اصرار بغل هیچ کدومشون  نرفت. این بچه از بچگیش اینطوری بود. زیاد با آقایون میونه نداره و عاشق خانوماست! مخصوصا دخترخانومای خوشگل و خیلی دوست داره 03.gif!

امروز صبح از خونه که اومدیم بیرون بیدار شد گفتم می خوایم بریم مهدکودک خندید. تو سرویس هم نخوابید و بیرون و نگاه می کرد و هر جا پلیس می دید  داد می زد مامان پلیس لاهنمایی ! آخه بچم شدیدا عاشق آقا پلیس و ماشین پلیس و هر چی که یه ربطی به پلیس داشته باشه شده . پلیس می بینه میگه پلیس لاهنمایی (راهنمایی) ماشین پلیس می بینه میگه ماشین لاهنمایی 11.gif آخرش فکر کنم این بچه پلیس بشه 01.gif وقتی هم وارد مهد شد دوید سمت اتاقا و بچه ها. روز ۵ شنبه تعداد بچه ها تو مهد چند نفر بیشتر نبود ولی امروز زیاد بودن. یکی از بچه ها که ۵ شنبه بود و حسابی با ایلیا هم دوست شده بودن یه پسر بچه ۴-۵ ساله تپل مپل و بانمک بود به اسم پارسا. امروز ایلیا همین که اون و دید رفت نازش کرد و سرش و گذاشت رو شکم پارسا صحنه بامزه ای بود کلی خندیدیم. این پارسای تپل مپل ۵ شنبه همین که من و دید یه جمله ای به من گفت که من مردم از خنده . اومد پیشم و بهم گفت : سلام خاله ! مامانم دیگه برام پوشک نمی خره پی پیم و میرم دستشویی می کنم! 21.gif من دیگه غش کرده بودم از خنده آخه ماشالله تپل مپل و درشت بود معلوم بود ۴-۵ سالشه ولی انگار تازه از پوشک گرفته بودنش بچه ذوق زده بود به هر کی می رسید می گفت ! 24.gif

امروزم تا الان یکی دو بار زنگ زدم گفتن که داره بازی می کنه و اصلا بهونه نگرفته خدا رو شکر!

متاسفانه به دلیل همون خرابی دوربین اصلا از عید ایلیا و اولین روز مهد رفتنش عکس ندارم. دوربین رو هم بردم واسه تعمیر هنوز بهم تحویلش ندادن. گویا یه قطعش کمیابه و دقیقا همون قطعش هم خراب شده از شانس ما ! به محض درست شدن دوربین به تلافی این مدت یه عالمه عکسای خوشگل ازش میندازم و می زارم اینجا !

یه سوال هم از شما مامانای باتجربه دارم. ایلیا از بعد از تولد دوسالگیش شدیدا بداشتها شده و به هیچ وجه لب به غذا نمی زنه . البته میوه هم نمی خوره . قبلا یه کم غذا می خورد و گوشت و مرغ و ماهی دوست داشت ولی الان یه مدتیه هر چی غیر از شیر من و شیر و شیرموز و فرنی و بستنی نه غذا میخوره نه میوه نه آجیل و نه هیچ چیز دیگه ای ! اگرم به زور بهش بدیم از دهانش میره داخل ولی زود پشیمون میشه و همه رو تف می کنه بیرون . انگار که از مزه هیچی به غیر از شیر خوشش نمیاد چیکارش کنم ؟ چطوری غذاخورش کنم ؟ کلی لاغر شده تمام لپاش آب شده ! دیگه اون ایلیای تپل مپلی نیست. لطفا اگه کسی راهی بلده به من کمک کنه !

این عکس واسه دی ماهه . اون موقع هنوز تپلی بودش :

312094217.jpg

اینجا هم هیکل گرفته قربونش برم :‌

312094215.jpg

این دو تا عکس هم واسه حدودای یک سالگیشه که من خیلی دوسشون دارم :

312094222.jpg

 

312094220.jpg

 

/ 52 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارميدا

کجایی؟ خبری ازتون نیست؟ مشغول اجرای مرحله 4 پروژه هستی؟ این بار اگه دلت براش بسوزه نمیدونم تا کی مجبوری به این خواسته اش جواب مثبت بدی. یه ذره سخت گیری کن درست میشه. موفق.

آرزو مامان آرش

سلام سميه خدا تو را نكشه [چشمک]خبريه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [تعجب][تعجب][تعجب] راست بگو. [ماچ][گل][خداحافظ]

مزدای شیطون بلا

هورا من سه سالم تموم شد رفتم تو چهار سالگی کلی هم کادو گرفتم که عکساش تو وبلاگ هست.

فرناز

سلام سمیه جون . من قدیم ندیما آدرس وبت رو داشتم و بهت سر میزدم ... تازه حامله شده بودم .خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا.... وایییییییییییییییییییییییییی این گل پسر چه ناز شده ماشاا... چه بزرگ شده هزار ماشاا... اسفند براش دود کن خانومی...[ماچ][ماچ] به ماهم سر بزنی خوشحال میشیم . [لبخند]

پریسا در دریای خوشبختی

[گل][گل][گل]

نسترن

سلام سمیه مهربونم.حتما تشریف بیارید منزلمون تا براتون یه نسکافه کف دار ناب درست کنم.راستی عزیزم من خیلی دلم می خواد از سایت دیگه ای عکس بزارم.اصلا هی هم می رم جا های دیگه اما نمیشه.زود بیا خبرای جدید بده بهمون.[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان اکرم

سلام سمیه جون سال نو مبارک[قلب] انشالله که سال خوب و خوشی در پیش داشته باشین. مبارک باشه. به سلامتی گل پسر ما مهدکودکی شد[ماچ] دیگه حسابی بزرگ و آقا شده. در مورد می می هم نباید کوتاه بیایی. یه جایی خوندم که وقتی پدر و مادر در مورد چیزی به بچه شون "نه" می گن اگه یه ذره هم در گفتن نه تردید داشته باشن بچه ها اینو می فهمن و با داد و هوار و گریه بالاخره به خواسته شون می رسن.[تعجب] می بینی؟ بچه ها خیلی سریع حس آدمو می فهمن. مواظب خودت و گل پسری باش[ماچ][ماچ][گل]

نگار

دهم ربیع الثانی، شهادت پر دریغ کوثر کرامت و جاری مرحمت، حضرت فاطمه معصومه (س) را تسلیت میگویم.