شنبه تولد آرش وروجک توی زمین بازی بوستان بود که مامان آرزوی مهربون لطف کرده بودن و تولد قشنگی براش گرفتن و یه عالمه مامان مهربون با بچه های یکی از یکی گلترشون اومدن و همه همدیگه رو دیدیم. جای اونایی که نیومدن خالی خیلی خوش گذشت!

308257377.jpg

308253301.jpg

دیدن بچه های قد و نیم قد وبلاگی همه در کنار هم جالب و دیدنی بود! مخصوصا سر بازی سرسره بادی دیگه هممون فقط نگاشون می کردیم می خندیدیم. همدیگه رو هل می دادن می رفتن بالا از اون بالا به جای اینکه سر بخورن خودشون و پرت می کردن پایین بعدش غش غش می خندیدن. ایلیا اولش براش بالا رفتن سخت بود ولی بعد دیگه ول کن ماجرا نبود. هی می رفت بالا و خودش و پرت می کرد پایین و می خندید.

 308257369.jpg

هی بهش می گفتم مامان جان باید سر بخوری بازم کار خودش و می کرد. انگار از پرتاب شدن بیشتر از سر خوردن لذت می برد فسقل خان . البته آخراش دیگه از بالارفتن خسته شده بود خوابیده بود اون رو نمی زاشت هیچکس هم رد شه . عکسش و نگاه کنید :‌

308253568.jpg

سر کادو دادن هم که دیگه ماجرایی داشتیم دوستان شاهد بودن. من هدیه آرش و چون تو خونه پیش ایلیا کادو کرده بودم ایلیا یه حس مالکیتی روی کادو داشت خنده دار ! اولش خودش رفت کادوی تولد آرش و داد بهش و گفت : تبلدت مبایک ! (تولدت مبارک) ولی بعد که مامان آرزو می خواست کادوها رو باز کنه و اولیش هم کادوی ما بود ایلیا یه قشقرقی به پا کرد  که این ماله منه . مخصوصا اینکه کادو که باز شد دید از اون کتابا که خودش داره هم تو کادویه بود گیر داده بود که این تتاب منه (کتاب منه) می خواست کادوش و پس بگیره ! فقط نگاه کنید چطوری به کادو زل زده 21.gif:

308253570.jpg

 بماند که دیگه ما بقیه کادوها رو ندیدیم و ایلیا رو بردیم اون ور دو ساعت براش توضیح دادیم که مامان جان این کتاب شبیه کتاب تویه و کتا تو که همیشه توش نقاشی می کشی توی خونمونه و بریم خونه بهت می دمش. بعدم نوبت کیک خوردن بچه ها بود که اونم باز صحنه جالبی بود. هر بچه ای از یه طرف یه انگشت تو کیک می کرد. بعد نمی دونم کدوم یکی از بچه ها با چوب شورای دور کیک کیک بر می داشتن می خوردن که بقیه بچه ها هم به تقلید از هم چوب شورای دور کیک و بر می داشتن و می زدن تو کیک می خوردن و کیف می کردن.

308253572.jpg

308253302.jpg

 خلاصه که آرزو جون دستت درد نکنه ! هم تولد خوبی بود هم کیف خوبی بود هم بچه ها خوب بازی کردن. البته روی سرسره بادی یه بار آرش وروجک با یکی از دالتونها تصادف تن به تن کردن و دست آرش درد گرفت یه کم بداخلاقی کرد و البته سریع مهربون شد. این دالتونها هم خیلی بامزه بودن مخصوصا اون کوچولوتره خیلی نمکی بود.

بعد دیگه همه بچه ها با مامانا اومدیم بیرون و دور رینگ نشستیم ولی ایلیا خان نیومدن منم از خدا خواسته چون اگه میومد اذیتم می کرد نمیشد درست و حسابی با مامانا بشینیم حرف بزنیم قصد بیرون آوردنش رو نداشتم که یهو دیدم یه خانومی که مسئول اونجا بود ایلیا به بغل اومد پیش من و انداختش تو بغل من. گفت ایلیا شما رو می خواد! دیگه از اون به بعدش دیگه من مگه تونستم یه دقیقه بشینم. مامانای دیگه شاهد بودن که این فسقلی وسط اون شلوغی چه سر و صدایی راه انداخته بود و چطور هوار می زد که من ممه می خوام ! آبرو برامون نزاشت. هر کی رد می شد یه نگاه می کرد ببینه این بچه چی میگه ! بماند که دیگه من با چه مصیبتی شروع کردم بهش شیر دادن که ساکت بشه و بیشتر از اون آبروریزی نکنه که البته ایلیا هم لطف کردن بیشتر داد و هوار راه انداختن که اون یکی رو هم می خوام ! این یعنی اینکه یکیش و بخورم یکیشم بنداز بیرون بشینم اینجا باهاش یه قل دو قل بازی کنم. خلاصه که پدرمان را این فسقلک در آورد به معنای واقعی ! منم دیدم اینطوریه به هزار بدبختی حواسش و پرت کردم و آخرش با نسترن مامان باران تصمیم گرفتیم یه دور بزنیم تو بوستان. آخه من فکر کرده بودم بچم خیلی زرنگه الان خودش راه میره اصلا هم بهونه گیری نمی کنه می خواستم تازه واسه خودم هم از اونجا خرید بکنم که دیدم نخیر اشتباه می کردم! چونکه ایلیا خان گیر داده بودن که من و بگل (بغل) کن! هر چی می گفتم مامان ماشاا.. سنگینی من نمی تونم بغلت کنم خودت راه برو من دستات و می گیرم ول کن نبود. آخر سر دیدم نه بابا خرید که نمیشه کرد هیچی الان از خستگی همین وسط بوستان دراز می کشم از نسترن جون خداحافظی کردم و سریع برگشتم خونه .

ایلیا جدیدا خیلی تنبل شده اصلا راه نمیره. هر چی نی نی بود بغلی نبود حالا بغلی شده همش میگه بغلم کنید. توی خونه هم همینطوره . خونه مامانم هم همینطور ! طفلی مامانم دیگه از کار و زندگی افتاده بس که ایلیا رو باید از صبح بغل کنه بشینه تکون هم نخوره !

اینقدرم با ناز و التماس گونه میگه :‌ مامان سمی بگلم می کنی ؟ که آدم مگه دلش میاد که بغلش نکنه . خلاصه که از شون و کول افتادیم حسابی هم من هم مامانم !

دیروز هم دستش نمی دونم کجا کشیده شده بود یه خراش کوچولو برداشته بود اومده به من میگه :

ایلیا : مامان سمی دستم و ببین آخه !

من : الهی مامان بمیره چی شده دستات ؟ بعدم دستش و بوس کردم.

ایلیا :‌ مامان سمی پامم ببین آخه !

من : هر چی پاش و نگاه کردم دیدم چیزی نشده . گفتم مامان جون پات که چیزی نشده خدا رو شکر !

ایلیا : چرا شده ! دید می کنه (درد می کنه) بوسش می کنی ؟

دیگه اینجا بود که از سر تا نوک پاش و بوسیدم.

نزدیک عیده و بیشتر مامانا در حال خونه تکونی . ما که هنوز شروع نکردیم ولی یه روز خواستیم تو هفته پیش زرنگی کنیم و برای اینکه یه خورده جلو بیفتیم یخچال رو تمیز کنیم که جاتون خالی این نیم وجبی ما کشت ما رو اینقدر سوال کرد . تمام وسایل فریزر رو ریخته بودم بیرون روی میز گذاشته بودم تا توش و تمیز کنم بعد دوباره بچینم :

ایلیا : این چیه ؟

من : نخودسبز

ایلیا : من بخویم ؟ (من بخورم)

من : نه مامانی ! نپختس نمیشه بخوری !

ایلیا : این چیه ؟

من : سبزی

ایلیا : من بخویم ؟

من : نه مامان ! نپختس نمیشه بخوری !

ایلیا : این چیه ؟

من :‌ گوشت

ایلیا : من بخویم؟

من : نه مامان جان خامه پسرم. بعدن برات می پزم می خوری .

ایلیا : این چیه ؟

من : سوسیس

ایلیا : من بخویم ؟

نه مامان ! یخ زدس نمیشه بخوری .

ایلیا :‌ این چیه و همچنان این مکالمه ادامه داشت تا وقتی که کار تمیزکردن یخچال تموم شد.

حالا فکر کنید این یه نمونش بود. از فردا خونه تکونی شروع میشه و چند روز ادامه داره. من چی قراره بکشم با این وروجک !

همه عکسا رو از وبلاگ نوشین جون مامان هستی و نیلوفر جون مامان نازنین برداشتم. آخه می دونین که دوربینمون خرابه 20.gif لطفا اگه مامانای مهربون دیگه هم عکس دارن برای من بفرستن که بزارم اینجا .

اینم عکس از همه بچه های گل :

308253571.jpg

هستی خوشگله

308257367.jpg

نازنین فاطمه و آرتای ناناز

308253307.jpg

باران نمکی

308257366.jpg

پرنیان بلاچه

308253313.jpg

فاطمه خانوم گل

308257372.jpg

آقا رادین گل

308257374.jpg

مهدیار جون

308253309.jpg

پویان کوچولو

امیدوارم کسی رو جا ننداخته باشم. البته عکس دالتونها رو پیدا نکردم که بزارم.

در آخر سال نو رو به همتون تبریک میگم. امیدوارم سال جدید براتون سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت باشه و عید به همتون خوش بگذره ! ببخشید اگه نتونستم به تک تک خونه هاتون سر بزنم و سال نو رو تبریک بگم. از همینجا تبریک من و ایلیا رو پذیرا باشید !

 

/ 42 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامانی وروجک

سلام سال نو مبارک[قلب][گل] جای ما هم خالی بوده[چشمک] چه خونه تکونی جالبی بوده ها![نیشخند]

مامان کیانا و رایان

سمیه جون سال نو مبارک... سالی سرشار از شادی و سلامتی براتون آرزو میکنم. امیدوارم تعطیلات عید حسابی بهتون خوش بگذره .. ایلیا خوش تیپ و خوش صدای منو ببوس[ماچ]

پوپلی (پرنیان)

سلام . من پرنیانم.[قلب][قلب] عیدتون مبارک. بازم بهتون سر می زنم.[گل]

مامان نازگل

وايييييييييييي سميه جون ماشالا چقدر بزرگ شده ايليا اصلا يادم نميره روزي رو که اينجا رو واسه اولين بار خوندم عکس سونو گرافيشوئ گذاشته بودي يادته؟[تعجب][قلب][ماچ] عمر ادم چقدر زود ميگذره ببينم بهتر نيست کم کم ايليا خان و از شير بگيري؟[لبخند] نازگل که از ده ماهگي ديگه نخورد شير[ناراحت] سال نوتونم مبارک منطظر عکسهاي سال نو هستيم[ماچ]

مهرنوش

خیلی عکسهای خوشگلی بودن !!سال نو رو به شما و خانواده محترم تبریک میگم

سیب مهربون

سلام خوبی؟ عید شما و نی نی تون که نه آقازادتون مبارک راستی سمیه جون من ادرس یه جایی رو ندارم[چشمک]

ثمانه مامان مهدیار

سلام پس چرا ننوشتی؟ در مورد از شیر گیری ایلیا جونی؟ راستی عیدتون مبارک[ماچ].. چرا نظرات اون یکی وب غیر فعاله؟[سوال][عینک]

مامان تینا و سینا

جای ما خالی [ناراحت] [قلب][قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] عیدتون مبارک