یک ماه و دو روز مونده پسرک شیرین من سه ساله بشه . دیروز به درخواست یکی از دوستان که مهمانمان بود فیلم روزهای بارداری و روز بدنیا اومدن ایلیا رو دیدیم. تمام مدت ایلیا زل زده بود به صفحه تلویزیون و با تعجب و پر از سوال صحنه ها رو نگاه می کرد. فیلم روزی که مامان اینا سیسمونی من و آ‌وردن خونمون و با خواهر خودم و خواهرای سیامک اتاق ایلیا رو چیدیم. تمام اسباب بازیهای نویی که توی کمد و ویترینش  چیده شد و حالا یه سریشون که مدتهاست به علت غیرقابل استفاده بودن دور انداخته شده و بعضی هاشون هم از دست این پسرک شیطون داغون و خراب شده. لباسایی که همه با ذوق و شوق توسط خودم جلوی دوربین گرفته شده و یادم میاد از فکر اینکه تا مدتی دیگه پسرک تو دلی من قراره همه اینا رو تنش کنه چه برقی چشام میزنه . مامانی جون چه زود گذشت. چه زود اون لباسا رو پوشیدی و  کهنه کردی و چه زود اسباب بازیهات و خراب کردی . اون روزی فکر می کردم اوه کو تا حالا کوچولوی من به دنیا بیاد و اینا رو بپوشه و با این اسباب بازیها بازی کنه . حالا .... یک ماه دیگه هم که بگذره میشه سه سال ! موزیک بالای تختت که از همون روزی که اتاقت چیده شد که تو یه نی نی هفت ماهه تو دل من بودی مرتب کوکش می کردم و صداش و گوش می کردم. یادته به دنیا که اومدی هم با صدای اون موزیک که برات یه صدای آشنا بود چطوری ساکت می شدی و  چشم به هم نمی زدی و با دقت گوش می کردی .

موقع دیدن فیلم ازت پرسیدم ایلیا ببین دل مامانی چه گندس . کی تو دل مامانیه ؟ و تو با زبون کودکانه شیرینت گفتی ایلیا ! گفتم مامانی اون تو چیکار می کردی ؟ گفتی توپ بازی می کردم . گفتم چه جوری بود اونجا ؟ گفتی : خاموش بود ! می تسیدم ! الهی مامان فدای اون حرف زدنت بشه من که این حرفا رو بهت نزدم اینا رو از کجا می دونی ببخشید که برات مهتابی روشن نکرده بودم.

فیلم رسید به روزی که تو قرار بود به دنیا بیای .... مامانی از زیر قرآن ردمون کرد و سوار ماشین شدیم. چه شب قشنگی بود. چه بارون نم نم قشنگی میومد. دوربین میره روی من . دارم آیه الکرسی می خونم. حالم خوبه . خوشحالم . چشام از خوشحالی برق می زنه . هنوزم که هنوزه بعد از چند سال من نمی دونم چرا یه ذره استرس نداشتم. آخه استرس نداشت که داشتم به آرزوم که دیدن تو بود می رسیدم. خیلی انتظارت و کشیده بودم لحظه های آخر انتظارم بود.

بدقولی دکتر و این که دیر اومد عصبانیم کرده بود. عصبانیتم فقط بخاطر این بود که دوست داشتم تو رو هر چه زودتر ببینم و در آغوش بکشم.

دوربین اتاق عمل و نشون میده . اتاقی که الان که فکر می کنم اگه بخوام بار دیگه اونجا برم به جرات میتونم بگم می ترسم. ولی اون روز ترس که نداشتم هیچ آرامش داشتم. دوربین میره رو ساعت . ساعت 12 ظهره . یه خانومی تو اتاق عمل نشسته کنارم دستامم گرفته . وظیفش این بود با من حرف بزنه تا من استرس نداشته باشم تا دکتر تو رو به دنیا بیاره . اما من اصلا حواسم به حرفای اون خانومه نیست. حواسم به اینه که کی صدای گریه پسرک عزیزم و می شنوم. الکی می خندم. دکتر و پرستارا میگن به به چه مامان خوش خنده ای . ما مامان ندیده بودیم اینقدر تو اتاق عمل بخنده . آخه وقتی قراره قشنگ ترین اتفاق زندگی آدم بیفته آدم خوشحاله دیگه . خندم از خوشحالی به دنیا  اومدن تو بود. دوربین یه کله کوچولوی سیاه و نشون میده و بعدش صدای گریه تو ! تو به دنیا میای . تو گریه می کنی من می خندم ! چشام پر اشکه . اشک خوشحالی . تو رو نشونم میدن. یه بدن سفید تپلی با یه کله با موهای سیاه. تو بیمارستان به من میگفتن مامان بچه تپله . آخه مدل بدنت یه طوری تپلی بود. دستات پاهات آدم دلش می خواست گاز گازیت کنه .

لحظه ای که آوردنت تا برای اولین بار شیر بخوری . نمی تونستی ! یعنی روز اول شیری وجود نداشت. جیغ می زدی و تقلا می کردی تا بتونی یه قطره شیر بخوری . شب اول و تو بیمارستان هیچ وقت یادم نمیره. یه تخت مخصوص نوزاد کنار تخت من بود. تو وقتی توی اون تخت بودی گریه می کردی. میاوردمت تو تخت خودم کنار خودم ساکت می شدی خوابت می برد. جا خیلی تنگ بود و می ترسیدم نکنه خوابم ببره خدایی نکرده تو از تخت بیفتی می زاشتیمت تو تخت نوزاد. بعد از چند لحظه گریه می کردی و من دوباره می خوابوندمت کنار خودم ساکت می شدی . آخه تا قبل از اون شب تو دلم بودی. تو وجودم بودی . حالا دوست نداشتی حتی یه خورده اون ور تر از من باشی . بوی من و می خواستی . می خواستی مثل شبای قبل به خودم بچسبی .

فیلم تموم شد. جالب بود تو تمام مدت فیلم داشتی نگاه می کردی و یه کلمه حرف نمی زدی . فقط هر جای فیلم من و می دیدی که تنها هستم و تو پیشم نیستی سوال می کردی پس ایلیا کو ؟ و منم برات توضیح می دادم عسلم تو کنارمی اما دوربین داره فقط از مامان سمی فیلم می گیره .

کل تو دیدن فیلم و  عکسات و خیلی دوست داری . چند روز پیشم داشتی آلبوم عکسات و نگاه می کردی . توی همه عکسا خودت تنهایی که تو حالتای مختلف ازت گرفتیم. به هر عکسی می رسیدی با زبون خوشگلت می گفتی : مامان سمی چرا ایلیا رو تهنا گذاشتی ؟ بوسش کن ! عکست و بوس می کردم ماچ نازش کن ! نازت می کردم بغل حالا برو پیشش ! مژه و اینجاش خیلی جالب بود که باید سرم و می گرفتم کنار عکست قلب بعدش نوبت عکس بعدی می شد.

نمی دونی چطوری من و روز به روز داری بیشتر شیفته خودت می کنی وقتی من میگم دوستت دارم تو میگی عاشقتم. این و از خودم یاد گرفتی . وقتایی که تو میگی مامان سمی دوستت دارم و من میگم مامانی من عاشقتم !

عشق نیم وجبی من ! دیشب به باباسیامک می گفتم دوست دارم هیچ جا نرم هیچ کار نکنم فقط از صبح تا شب و از شب تا صبح ایلیا رو بگیرم بغلم ببوسمش و بغلش کنم و پیشش باشم. همش فکر می کنم قد کوچولوت داره روز به روز بلندتر میشه و تو بزرگتر میشی و من باید بیشتر باتو باشم و دارم این فرصتا رو از دست میدم. با تو بودن شیرین ترین لحظه های زندگی منه و من غیر از ساعتایی که باید بیام اداره تمام لحظه هام با تو شیرینه . کاشکی اداره ای نمی رفتم و این شیرینی بیشتر می شد. مثل جمعه ها و شنبه ها که از صبح با همیم.

بعدازظهرا من که می رسم تو خوابت کردی و بیدار شدی و قبراق و سرحالی ! دلت بازی می خواد . از صبح پیشت نبودم همش دوست داری باهات بازی کنم. من خسته ام ! اما سعی می کنم باهات بازی کنم. شاید بخاطر همین باشه که دیشب ساعت یک شب تو دلت نمی خواست بخوابی و من از خواب داشتم می مردم ، اما وقتی دیدم با چه شوق کودکانه ای تمام لباسای کمد و کشوهات و بردی ریختی وسط آشپزخونه و همه رو دونه دونه تا کردی و یه طرف گذاشتی و بهم گفتی : مثلا من آقاهه ام . تو بیا برای بتت (به بچه میگه بته) از من لباس بخر. بعد پولش و بده من میگم قابلی نداره ! با تمام خستگیم نشستم و کلی ازت واسه بتم لباس خریدم و تو هر چی نمکدون بود از تو کابینت در آوردی دادی دست من و گفتی : مثلا اینا پوله . هر چی از من می خری واسه بتت اینا رو بده به من ! و من به جای پول بهت نمکدون می دادم و تو می گفتی : مسی مسی ! قابلی نداره ! برید اینا رو بدید به بتتون ! و من و باباسیامک کلی بهت می خندیدیم. چه دنیای قشنگی داری مامانی خوش به حالت !

همه لباسات و که خریدم گفتم حالا بریم بخوابیم. تو قصد خوابیدن نداشتی. معلوم بود میخوای هرطور شده از زیر خوابیدن در بری . گفتی : من گمشمه (گشنمه) ! می دونستم خوب غذا خوردی و داری الکی میگی فقط برای اینکه نخوابی بهت گفتم غذا چی می خوای ؟ گفتی : خامه ! گفتم : خامه فردا صبح باید بخوری . واست شیر و خرما بیارم. گفتی خرمای خالی می خوام. برات هسته خرماها رو جدا کردم و تیکه تیکه کردم گذاشتم تو ظرف دادم بهت . عادت کردی فقط با قاشق شربت خوری غذا می خوری و علاقه عجیبی به قاشق شربت خوری داری . بهش میگی قاشق بلند . گفتی واسم قاشق بلند بیار . آوردم شروع کردی خرماها رو با دو تا قاشق بلند بر می داشتی و از قصد هنوز به دهنت نرسیده مینداختی پایین و بعد دوباره این کار و انجام می دادی. معلوم بود نیم وجبی میخوای وقت تلف کنی و من واقعا داشتم بیهوش می شدم. ولی کنارت وایسادم و تماشات کردم تا بالاخره خرماهات و خوردی و حتی برای وقت تلف کردن بازم خواستی و برات آوردم خوردی و بعد که دندونات و مسواک زدی دیدی واقعا باید بری تو رختخواب برای وقت تلف کردن شیر خواستی . برات شیر آوردم زیاد نخوردی . دوباره دندونات و شستی و این دفعه بغلت کردم و بردمت تو رختخواب و تو دستات و حلقه کردی دور گردنم و خوابیدی و چند ثانیه بعد خوابت برده بود. معلوم شد خوابت میومده فقط برای اینکه بیشتر با هم باشیم از زیر خوابیدن در می رفتی !

فسقلی من ! نمی دونم برای اینکه بگم چقدر دوستت دارم چه کلمه ای بکار ببرم و اصلا آیا کلمه ای که نشون بده چقدر عاشقتم وجود داره یا نه ! اما میخوام بهت بگم که خیلی زیاد دوستت دارم و لحظه ای تحمل دوریت و ندارم. عاشق حرف زدن شیرین و قشنگتم و توی این دو سال و یازده ماه که اومدی هر لحظه به این فکر می کنم که وقتی نبودی ما چطوری بدون تو زندگی می کردیم. پسرک شیرینم من و ببخش بخاطر نبودنام ! بخاطر گاهی خستگیام ! بخاطر اینکه گاهی کار اشتباهی انجام میدی مجبورم دعوات کنم. از خدا میخوام همیشه تو رو برامون نگه داره . ازش میخوام خودش همیشه مواظب بهت باشه و هوات و داشته باشه و شکرش می کنم بخاطر وجودت ! بخاطر تو که هدیه قشنگ خدا به ما بودی !

اینم مروری بر خاطرات البته فکر کنم همه رو قبلا گذاشتم. اما حالا یه بار دیگه دوست دارم بزارم. واسه حدودای 2 تا 4 ماهگی ایلیاست :  

 

 

/ 97 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضوان

سلام دوست گرامي از آشنايي با شما خوشحالم اميدوارم هميشه موفق وشاد باشي اين پست **بانوي کرامات ، سيده نفيسه*** [گل][گل][گل][گل]

مینا

دوستت دارم . راستی به من سر بزن و برام کامنت بذار . [خداحافظ]

مامان تینا و سینا

پیشاپیش تولد ایلیای گلم رو تبریک میگم [ماچ][ماچ][ماچ] چه عکس جیگری ازش انداخته بودین . لپاش خوردنیه [بغل][بغل][بغل][بغل]

شایگان ومامان مریم

سلام . چقدر زیبا و با احساس نوشتی[قلب]تولد ایلیای نازت پیشاپیش مبارک[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

مرضیه

[قلب]

ملینا

سلام عزیزم وبلاگ قشنگی دارید پسمل خوشگلتو ببوس برام در ضمن خوشحال میشم شما هم یه سری به وبلاگ من ودخملم بزنید و اگه دوست داشته باشید تبادل لینک داشته باشیم[گل]

حامد

سلام وب زیبایی دارین . پیش ما هم بیاین . خوشحال می شم . موفق باشین . فعلا [گل]