سلام . اینجانب یک عدد ایلیای بداخلاق 247.gif  لجباز 43.gif و گریه ای 20.gif در خدمت شما هستم و باز دوباره بعد از مدتها اومدم تا براتون یه کمی درد و دل کنم 31.gif.

034915.jpg

این مامان من خیلی زرنگه کارای خوب و شیرین کاریهام و خودش میاد میگه 25.gifبد اخلاقیهام و کارای بدم و بهم میگه من روم نمیشه برم بگم همچین پسری دارم خودت برو بگو چی کارا کردی 33.gif.

باشه مامان خانومی باشه 42.gifمنم میگم . منم میگم شماها با من چیکار کردین این چند روزه 30.gifمیگم تا آبروی شما رو پیش دوستاتون ببرم 47.gif میگم تا همه بفهمن من چه مامان و بابایی دارم 20.gif. واقعا که دستم درد نکنه با این مامان و بابا بزرگ کردنم 13.gif گل کاشتم 49.gif

میگین چرا ؟ الان میگم 30.gif

اگه شما ۱ سال و نیمتون بشه و منتظر باشین به این مناسبت یه تولد براتون بگیرن و دست بزنن 41.gif و نانای کنن  Bananeyessss.gifو شادی کنن  greenstars.gif و باز منتظر باشین یه عالمه بهتون کادوی تولد بدن 6.gifاون وقت به جای همه این چیزا که گفتم صبح کله سحر از خواب ناز بیدارت کنن ورت دارن ببرن همون درمانگاهی که یه عالمه نی نی اونجاست و از اونجا متنفرید 198.gif و بعدش یه عمو دکتر که اصلا دوسش ندارید به گلوتون و صورتتون دست بزنه که یه موقع سرما نخورده باشید  و بعد یه خانوم بداخلاقی که چند بار تا حالا آمپول زده بهتون و قیافش بعد از ۶ ماه تو ذهنتونه و ازش می ترسید  17.gifبیاد و بخواد بهتون واکسن بزنه 20.gifو از همه بدتر مامانت و مامانی جونت و باباییت که اینقدر همیشه ادعاشون میشه که دوستت دارن 08.gif و تو هم خیلی دوسشون داری بیان دست و پات و بگیرن و اصلا به جیغای بلند و وحشتناکی که می کشی و مقاومتی که در مقابل این کار می کنی اهمیت ندن 42.gif و کمک اون خانم بداخلاقه بکنن تا سوزن و فرو کنه تو رون پاتون خوشتون میاد ؟12.gif  نه بگین دیگه واقعا خوشتون میاد 07.gif

این مامان و بابای بدجنس من دقیقا این کار و بامن تو روز یک سال و نیمه شدنم کردن 20.gif آخه من این و به کی بگم ؟ 34.gif من به کی بگم که من از دست اینا دلخورم ؟  12.gifمن ناراحتم ازشون که با من این کار و کردن 02.gif. بزاريد يه کم گريه کنم تا بقيش و براتون تعريف کنم 17.gif.

034933.jpg

فکر کنید چشام و باز کردم دیدم مامانم کنارمه بابام کنارمه 13.gif یه عالمه برای مامانم ذوق کردم و با هم بازی کردیم25r30wi.gifبعدش مامانم گفت پسر قشنگم پاشو دست و صورتت و بشورم یه صبحونه کوچولو بخوریم پمپرزتم عوض کنم بریم با هم بیرون باشین سواری و قام قام بازی wind14.gif منم خوشحال شدم و bighug.gifذوق کردم  و هر چی مامانم گفت گوش  کردم تا مامانم من و ببره . بهدشم که نشستیم تو ماشین هی به کوچه و خیابونا نگاه کردم و هی از اینکه دارن من و می برن بگردونن خوشحال بودم 01.gif

راستش و بخواین یه لحظه ته دلم فکر کردم که اینا یه نقشه ای امروز واسه من دارنا ا  ا 164.gif که من و از خواب بیدار کردن آوردن بیرون 13.gif ولی باز گفتم خوب شاید امروز چون تولد یک سال و نیمگیمه می خوان خیلی بهم حال بدن و منتظر بودم برم یه جای خوبی مثل پارک که سر از اونجا در آوردم و اون بلاها رو سرم آ‌وردن  257.gif.

تازه همون هم که فقط نبود 30.gif اومدیم خونه پام درد می کرد زیاد نمی تونستم راه برم و در نتیجه یه جا واسه خودم بیحال نشسته بودم 14.gif 

034958.jpg

تبم کردم تا فرداش 31.gifتبشم اینقدر شدید بود مامانی و بابایی تا صبح دستمال خیس گذاشتن رو پام 02.gif فرداشم مامانی نتونست بره سرکار هیچی پس فرداشم که دوشنبه بود یه کاری کردم مامانم نره سرکار تا دفعه بعد بفهمه نباید از این نقشه های خبیثانه برای من بکشهkar.gif.

035010.jpg

می دونین چیکار کردم 250.gifهمین که من و گذاشت خونه مامانی جونم تا بره سرکار چشام و باز کردم و هی بهش نگاه کردم اینطوری 43.gifهی اون خودش و زد به خواب 46.gifمی خواست  گولم بزنه ولی من تصمیم داشتم هر طور شده اذیتش کنم 15.gif واسه همین یه گریه حسابی صبح اول صبحی خونه مامانی جون راه انداختم 20.gif که با صدای من ریحانه هم از خواب بیدار شدconnie_38.gif آخ جونمی جون حالا شدیم دو تا263.gif  من تا چشم همه رو دور می بینم همیشه ریحانه رو یه اردنگی کوچولو پشتش می زنم تا بدونه باید از من حساب ببره 5.gif چون من هم پسرم هم نوه اولم  38.gifبعدشم اصلا چرا بابایی جون و مامانی جون بعضی وقتا اون و بغل میکنن ؟ هان ؟ 47.gifچرا بعضی وقتا میره تو کالسکه من می خوابه ؟ 34.gif واسه همین منم می زنمش تا یه گوش مالی بهش داده باشمJust_Cuz_15.gif  .

035032.jpg

خلاصه با ریحانه صبح اول صبحی یه سر و صدایی تو خونه مامانی جون راه انداختیم و هی با هم بازی کردیم  مامانمم کفری شده بود می گفت نگاشون کن همچین واسه هم ذوق میکنن انگار تا حالا همدیگه رو ندیدن  171.gifهی مامانم گفت ایلیا بیا بگیر بخواب هی من گفتم نـــــه نمی خوام 33.gif خاله سپیده هم از دستم عصبانی بود که باعث شدم ریحانه بیدار شه اونم بدتر از مامانم هی این شکلی نگام می کرد 43.gif . آخه ریحانه به زور می خوابه ولی با یه تقی بیدار میشه 04.gifمثل من نیست که وقتی بخوابم توپم بغل گوشم بترکونن بیدار نمیشم 41.gif

035050.jpg

تا تونستیم با ریحانه دو تایی هی مامانامون و حرص دادیم 230.gif و سر و صدا راه انداختیم. مامانم که دیگه از سرویس جا مونده بود و تصمیم داشت زودتر من و بخوابونه بعد بره اداره 45.gifهه ه ه فکر کرده خیلی زرنگه 15.gif منم که دستش و خونده بودم تصمیم گرفتم به تلافی کاری که باهام کرد نگهش دارم خونه تا رییسشون دعواش کنه 47.gif چونکه همکارش هم رفته بود مرخصی باید حتما می رفت اداره prankster2.gif این و داشت به بابام می گفت من یواشکی شنیدم 15.gif دیگه ساعت شده بود ۱۰ ولی من نمی خوابیدم  یه بارم سر مامانم یه کلاهی گذاشتم که مامانم خیلی عصبانی شد 47.gif  البته باعث شدم که ریحانه هم بگیره بخوابه 41.gif مامانم که من و گذاشت تو کالسکم و هی تکون داد و تازه بهم شیر هم داد بخورم که من بخوابم زودتر بره ادارش 22.gif منم خودم و زدم الکی به خواب46.gif تا اینکه بعد از نیم ساعت که مامانم دیگه پادرد گرفته بود چون سرپا بود و خیلی هم دیرش شده بود اومد آروم کیفش و برداره بره که دیدم الان وقتشه8.gif پا شدم نشستم و نگاش کردم و خندیدم  84.gifمامانم و میگی کم مونده بود دیگه موهاش و از ته بکنه کچل بشه 14.gif یهو با عصبانیت من و زد زیر بغلش و کیفیش و برداشت و رفتیم خونه خودمون. منم هی تا خونه گریه کردم و داد زدم که مامانم باهام اینطوری رفتار کرد 20.gif آخه نمی دونین که مامانم عصبانی میشه یه جوری نگام می کنه 43.gifمنم حسابی ترسیده بودم 17.gif تا رسیدیم خونه خودم و انداختم بغل بابام و تا تونستم خودم و براش لوس کردم 20.gif مامانمم دیگه قید اداره رفتن و اون روز زد چون دیگه خیلی دیر شده بود و  من به خواستم رسیدم Just_Cuz_13.gif

آره خلاصه مامان جان اینطوریه 13.gif فکر نکن که هر کاری دلت بخواد با ما می کنی و میری ما اینطوری تلافی می کنیم6.gif .

035100.jpg

بعدشم تازه اون روز تو خونه تا تونستم شیطونی کردم bliss.gif بابامم که خواست بره دوش بگیره دنبالش راه افتادم 01.gif بعدم که اومدم بیرون مامانم می خواست لباس تنم کنه تنم نکردم و نزاشتم موهامم خشک کنه 198.gif می خواستم جلو کولر با موهای خیس همونطوری لخ  ت بگردم 19.gifحتی وقتی مامانم به زور لباس تنم کرد اینقدر گریه کردم 20.gif تا مامانم مجبور شد لباس و از تنم در بیاره و تا چند ساعت هم حاضر نبودم هیچ لباسی تنم کنم 23.gifمامانم هم باهام قهر کرده بود 33.gif ولی من رفتم پیشش گریه کردم تا باهام آشتی کنه و بغلم کنه 12.gif

مامانم میگه تو خیلی لجباز و گریه ای و حرف گوش نکن شدی 02.gif آخه پسر به اون آرومی و ساکتی چرا اینطوری شدی یهو تو ؟ 07.gif

مامانم نظرش اینه که من دقیقا از روزی که یک سال و نیمه شدم اخلاقم کلا عوض شده 45.gif خیلی فکر کرده و آخرش به این نتیجه رسیده که حتما کار کار واکسنه بوده 39.gif حالا قراره بره از اون درمانگاهه شکایت کنه بگه چی تو واکسن بچه من ریختین اینقدر عصبی و لجباز و حرف گوش نکن و جیغ جیغو شده از اون روز تا حالا ؟ 34.gifهان ؟ (04.gif21.gif)

خوب حالا میریم سراغ تابلوهایی که مامانم قول داده بود نصبشون کنه :

 035121.jpg

اول این و بگم که هر کی نمی دونه بدونه جدیدا مد شده آدم با پوشک بره بیرون 04.gif اينجا هم پوشکم و مامانم بست کفش پاييزيمم که دوسش دارم پوشيدم منتظر تلفن دوست دخترم بودم تا با هم بريم بگرديم 03.gif

035146.jpg

همين که سوار ماشينم شدم تا برم دنبالش 25.gif

035158.jpg

زنگ زد گفت که نمی تونه بياد 31.gif

035217.jpg

منم عصبانی شدم رفتم همون دمپايی لنگه به لنگه خودم و پوشيدم 28.gif

035240.jpg

بعدم لباسام و عوض کردم رفتم خودم با خودم ورق بازی کردم. اونی هم که تو دهنمه لوله جاروبرقيمه نه لوله قليون 19.gif لطفا در مورد من فکرای بد نکنيد 20.gif

-------------------------------

پ.ن : شنبه ۳/۶/۸۶ بازم قرار وبلاگيه . مکانش توی پارک باديه مجتمع تجاری بوستان تو ميدون پونکه . ولی ما اثاث کشی داريم فکر نکنم مامانيم من و بياره 02.gif چه بد د د د 17.gif من پارک بادی می خوام م م م من دوستام و می خوام م م 28.gif

/ 57 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

عکسهای ايليا جون مثل هميشه زيبا و ديدنی بود

غنچه

سلام وای چه پسر نازيه. عيب نداره شلوغ می کنه و مامانش رو اذيت می کنه چون خيلی ناز و مهربون و گوگو لی و عشق منه

مامان کوشا نی نی

وای که يک دل سير خنديدم آفرين که حال مامانت رو گرفتی چه معنی داره بهت واکسن می زنن.

شير مهربون

سلام ... وای چقدر اين بچه شيرينه ... فک کنم به مامانش رفته باشه ... من عاشق پسر بچه هام ... خيلی گوگوليه ماشالله هزار ماشالله ... هزار الله واکبر .

بهار مامان دانيل

شيطنت از چهره اين پسر می باره حالا دیگه نمی دونم واقعا تا این حد شیطون هست یا نه؟! انشاله همیشه سلامت باشه. چقدر اون عکس که دمپایی لنگه به لنگه پوشیده بامزست...

سيب مهربون

سلام نتونستم تو کامنتدونی ژست بالا برات کامت بذارم خیلی ممنون میشم لیست کتابهایی که خوندی رو بهم بدی... نی نی منم یعنی خوشگل میشه؟ دوست دارم نینیم سالم باشه گمان می کنم هفته چهارمم تموم شده حالم خیلی بده.. حال روحیم تونستی به وبلاگ من سر بزنی ممنون میشم یه مامان نگران

حمید

سلام.خیلی متن قشنگی.پسر ناناسی هم داری ازطرف من یکی محکم ببوسش