امروز بعد از چهار روز خونه موندن ایلیا تو مهد اولش یه کم بدقلقی کرد و از بغل من پایین نیومد. بعد که یه خورده باهاش حرف زدم گفتم زودی میای پیشم عزیزم الانم همه دوستات اومدن برو باهاشون بازی کن امروزم می برنتون استخر و بعدم ماشینش و شیرموزش و دادم دستش دیگه راه افتاد واسه خودش رفت تو کلاس و  گریه نکرد. منم یه پنج شش دقیقه ای موندم بیرون که خیالم راحت بشه که من که برم گریه نمی کنه که خوشبختانه نکرد. آخه تازگیا نمی دونم چرا به مهد رفتن بی علاقه شده . موقع تحویلش یه خورده بدقلقی می کنه. شبها هم همش بهم میگه مامانی من و نبر مهد کودک . من مهد کودک و دوست ندارم. من و بزار خونه مامانی اینا . دیشب هم با آب و تاب داشت واسه بابام تعریف می کرد که بابایی من صبح ها که میرم مهدکودک خوابم. بعد که بیدار میشم می بینم مامانم پیشم نیست گریه می کنم جیغ می کشم خودم و می زنم. الهی مامان واست بمیره که مجبوری شرایطی رو قبول کنی که دوستش نداری . من شرمندتم پسرم !

چند وقت پیش تولد نیما شیر پسر بود  که مامان مهربونش لطف کرده بود دعوتمون کرده بود. رفتیم و کلی هم بهمون خوش گذشت. البته بچه ها مدام سر اسباب بازی های نیما با هم دعواشون می شد که ما مامانا این وسط هی باید صلح و صفا برقرار می کردیم. برای نیما یه عالمه اسباب بازی و ماشین کادو آورده بودن که این آقاپسر ما گیر داده بود به ماشین دویست و شش زردرنگی که بین کادوهای تولد بود و با هیچ چیز دیگه ای هم راضی نمی شد بازی کنه . بماند که دیگه ما چی کشیدیم از دست ایلیا و نیما. تا ایلیا می دید نیما حواسش پرت شده ماشین و بر می داشت باهاش بازی کنه . تا نیما می فهمید ایلیا داره با ماشینش بازی می کنه میومد ازش می گرفت. اون وقت ایلیا گریه می کرد عین ابر بهار و به من می گفت مامان من داشتم بازی می کردم اومد ماشین و از من گرفت. اومد بازی من و خراب کرد. آخر سر با قول اینکه سر راهمون موقع برگشت یه ماشین دویست و شش زرد رنگ براش می خرم البته از نوع اسباب بازیش راضی شد که دیگه گریه نکنه . حالا فکر کنید صد تای دیگه اونجا ماشین بود جفتشون گیر داده بودن به این دویست و شش زرده . بچه های الان هم خوش سلیقه شدن ها ! اینم یه چند تا از عکسای تولد :‌

اولیش عکس نیما شیرپسر :

 

 

ایلیا - هیژا - نیروانا - اون دخترخانم هم اسمش یادم نیست. اون خانم کوچولویی که کادو دستشه آندیاست.

آخرش هم که طبق معمول پسر ما کنسرت گذاشته بود. تولد پریسا ارگ می زد و بلندگو گرفته بود دستش می خوند تولد نیما گیتار می زد و خودش و تکون می داد و بدون بلند گو می خوند. نگاه کنید :

 

 چند روز پیش حسابی اذیتم کرد منم عصبانی شدم دعواش کردم. ایلیا هم خیلی جدی در حالیکه داشت گریه می کرد رفت سمت تلفن گوشی و برداشت و در حالیکه صدای بوق و داشتم می شنیدم شروع کرد از من پیش باباش شکایت کردن اونم با گریه : باباسیامک به خدا (به تو رو خدا میگه به خدا) بیا من و ببر بیرون. مامان سمی من و دعوا کرده . بیا با هم بریم پارک ! فسقلی از الان میخواد من و گول بزنه و از من هم پیش باباش شکایت می کنه . هم خندم گرفته بود هم می خواستم جدی باشم فقط نگاش می کردم.

یه شب هم دیگه فکر کنم ساعت طرفای ۱ شب بود. من و بابا سیامک از خستگی خوابمون برده بود اما آقا ایلیا بی خوابی زده بود به سرش قصد خوابیدن نداشت. هی اون وسط واسه خودش وول می خورد و شیطونی می کرد و الکی می خندید. منم پشتم و کردم بهش گفتم حالا که به حرفم گوش نمی کنی هر چی بهت میگم بخواب نمی خوابی منم باهات قهرم. اونم با کمال پررویی پشتش و  کرد به من گفت منم با تو قهر می باشم ! این می باشم گفتنش من و کشته . همچین بامزه تازگیا تو جمله هاش فعلای عجیب غریب به کار میبره. من و باباش از دست این می باشمش کلی خندیدیم! توی عکس زیر بچم حسابی رفته بود تو  حس رقصیدن :

چند روز پیش دوباره خیلی اذیتم کرد عصبانی شدم و چهرم عصبانی بود. ایلیا هر چند دقیقه یه بار میومد یه نگاه به چشمای من می کرد و می رفت. آخرش یه بار که اومد من و داشت نگاه می کرد ببینه من هنوز چهرم عصبانیه یا نه خندم گرفت. بغلش کردم بوسش کردم گفتم مامانی دیگه عصبانیم نکنی ها . به حرفم گوش کن. اونم برگشته میگه : مامانی به خدا دیگه به حرفت گوش می کنم. پسر خوبی میشم. تو فقط عصبانی نشو !

همچنان با این ماشینش درگیریم. مثلا میخوایم بریم خونه عمم که دو تا کوچه اون ورتره . گیر میده که با ماشینم می خوام بیام. بعدم وقتی می رسیم دم خونه عمم با ماشینش میره دم پارکینگشون وای میسه و بوق می زنه میگه در پارکینگ و برام باز کنید در حالیکه ماشینش از در ورودی هم میتونه بره داخل . بعد که در پارکینگ و براش باز می کنیم ماشینش و میبره درست کنار ماشین عمم اینا پارک می کنه . فقط می خندیم از دست این کاراش . موقع برگشتن هم باید یکی بره در پارکینگ و واسه آقا باز کنه ماشینش و سوار میشه و میاد بیرون. یا مثلا دیروز می خواستم برم نون بخرم آقا ایلیا هم با ماشینش دنبال من راه افتاد. موقع برگشتنی یه ماشین از روبه رو میومد بهش میگم ایلیا بزن کنار آقاهه رد بشه بعد تو رد شو . برگشته میگه مامانی آقاهه وایسه ما رد بشیم بعد رد بشه. درحال کلنجار رفتن باهاش بودم که بره کنار تا ماشینه رد بشه که دیدم آقای راننده واقعا وایساد و یه بوق هم برای ایلیا زد که شما رد شو. ایلیا هم از کنار ماشین اون آقا رد شد و جالب این بود که ازش مرسی مرسی کنان تشکر هم کرد. آقاهه پشت فرمون کلی از دست ایلیا خندید. فکر کنم این ایلیا یه چند سال دیگه از ما ماشین واقعی میخواد اینقدر که عشق ماشینه از الان.

یه شب رفته بودیم پارک ملت. جلوجلو بدو بدو می رفت روی صندلی ها می خوابید تا ما برسیم بهش. بعد که می رسیدیم غش غش می خندید :

پنج شنبه فسقلک خونه پیش مامانم بود. زنگ زده بودم مامانم گفت یکی از سی دی های ریحانه اینجاست براش گذاشتم گیر داده که این سی دی واسه ریحانس باید زنگ بزنی به ریحانه ازش اجازه بگیری بعد سی دیش رو برام بزاری. می بینید چه بچه مودبی میشه گاهی اوقات!

سر غذا خوردنش واقعا حرص می خورم. گاهی می دونم گشنشه هیچی نخورده اما اینقدر بازیگوشی می کنه که غذا نمی خوره. کلا تو غذا خوردن شدیدا بازیگوش شده . بیشتر وقتا به این حربه که یه داستان و با آب و تاب براش تعریف می کنم و غرق گوش کردنه غذا رو قاشق قاشق می زارم تو دهنش. ولی اگه وسطای داستان مثلا یه دقیقه مکث کنم دهنش و سفت میبنده تا غذا نخوره.

از ریحانه عزیز خاله بگم که خیلی بامزه شده . حرف زدنش رو خیلی زود شروع کرده. الان دو ماهه که قشنگ صحبت می کنه . مهرماه دو ساله میشه. تقریبا از یک سال و نیمگی شروع به صحبت کردن به طور کامل کرد. فقط هر کاری می کنیم برای اسما پسوند و پیشوند بزاره بازم کار خودش و می کنه . همه رو فقط به اسم صدا می کنه خالی و دایی و عمو و اینا رو اصلا نمیگه. بچه خوب زیادی خودمونیه میخواد صمیمیتش رو نشون بده احتمالا. به من هم با یه لهجه خاصی میگه سمیه که کلی کیف می کنم.

اونایی که از دیر آپ شدن وبلاگ ایلیا گله داشتن حالا راضی شدن؟ دیر اومدم ولی با یه عالمه عکس اومدم چشمک.

/ 52 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد مامان حسین

سلام سمیه جون. این روزا همه ش یاد ماه رمضان دو سال ژیش می افتم. سال 85 که من نور بودم و هر روز به شغل شریف وبلاگ بازی و سرکشی روزانه به خونه های همه شما مشغول بودم. خدا رو شکر که امرزو اومدم و دیدم حال خودت و ایلیای نازنین خوبه. چقدر بانمک شده این پسر ما. چقدر هم غده. من عاشق بچه ه ای غدم. ماجرای ماشینش خیلی قشنگ بود. می بوسمش. همیشه خوش و شاد باشید. حسین من هم داره میره کلاس دوم. اونم حسابی غده و اهل کل کل. [گل]

مامان هیژا

مهد رفتن و غذا خوردنشون عین همه بیشتر بچه‌ها انگار. اون تریپش وقتی گیتارو می نداخت گردنش خیلی بامزه بود

مژگان

این پسر خیلی با حال شده ها.. مواظب باش..[ماچ]

پویان و مامان

سلام خانمی. چرا اینجا هیچی نمی نویسی؟ دل پسرم برای دوستاش تنگ شده خب.[ماچ]

آرام

سلام سمی جونم قربون این پسر بامزه برم کارهاش عین مامانش قشنگه[ماچ]

مامان اکرم

سلام سمیه جان خیلی وقته که ننوشتی[سوال] راستی من توی جشن تولد آندیا بیشتر دنبال امیرمهدی بودم و نتونستن احوالپرسی درست و حسابی بکنم. شنیدم مشکلی پیش اومده. آره؟ امیدوارم هرچی هست حل بشه. توی این ماه عزیز، التماس دعا دارم. ایلیا جون رو ببوس[ماچ][بغل]

لیلا مامان الهه و الناز

سلام سمیه جون چرا دیگه نمی آی و از ایلیا چیزی نمی نویسی؟ دل ما خیلی برای شما و ایلیا جون تنگ شده. منتظریم هرچه زودتر بیایید.