امروز ۲۶ مردادماه ایلیای عزیز من ۶ ماهه شد. خیلی ناراحتم که نتونستم امروز خونه باشم و برای واکسن زدن ببرمش. 02.gifمثل همیشه زحمتش افتاد گردن مامان و بابام. همیشه از چند روز مونده به واکسنش کلافه هستم. اصلا فکر اینکه سوزن سرنگ بره توی رونای کپل پسر ماهم دیوونه میشم. 07.gifمخصوصا اینکه ۶ ماهگی ۲ تا واکسن داره. الان زنگ زدم به مامانم گفت که خیلی واکسنش درد داشته و ایلیا خیلی گریه کرده. بچم از فشار درد یه لحظه ضعف کرده بوده. 20.gifیه جورایی دجار عذاب وجدان شدم. کاشکی خودم پیشش بودم و بغلش میکردم و شیر خودم و بهش می دادم که آروم بشه. هر چند که تحمل دیدن اشک ریختنش و گریه کردنش رو ندارم.13.gif الهی من فدای اون چشماش بشم که وقتی گریه میکنه گوله گوله ازش اشک میاد. از خدا می خوام که هیچ وقت اشکاش رو نبینم. 23.gif

مامان میگه بهش قطره استامینوفن دادم و خوابوندمش. حالا خدا کنه که تب نکنه. سپیده هم میگه که ایلیا خیلی موش شده و اصلا حال و حوصله نداره. همینطوری با بیحالی و بغض به همه نگاه میکنه و از خنده های هر روزش خبری نیست. 40.gifخدا کنه زودتر ساعت ۵/۳ بشه و من برم خونه و حسابی بغلش کنم. 06.gifالان یه بغض بد تو گلوم گیر کرده و همینطوری اشکه که میخواد از چشام بزنه بیرون. سرم و می برم پشت مانیتور . 20.gifبغضم و فرو میدم و چشمام و پاک می کنم که کسی متوجه نشه 17.gif

49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif

مامانی جون من و ببخش! 29.gifمی دونم که امروز موقعی که پاهای کوچولوت درد گرفت و تو گریه کردی بیشتر از همیشه به آغوش من نیاز داشتی. می خواستی مثل همیشه موقع گریه کردن خودت و بهم بچسبونی و با چشای پر از اشکت بهم نگاه کنی تا خیالت راحت بشه که من پیشتم.07.gif ولی من ... من بد بودم و نموندم پیشت. 20.gifفکر کردم که شاید مثل ۴ ماهگیت که اصلا گریه نکردی و اذیت نشدی نیازی به موندنم نیست. من و ببخش عزیزکم 40.gif

دیشب تا صبح نخوابیدم و مدام بغلت کردم و زور زوری بهت شیر دادم. 23.gifفکر می کنم دیشب من بیشتر نیاز به در آغوش گرفتن تو داشتم تا تو به شیر من. صبح که داشتم از خونه میومدم بیرون حسابی نگات کردم و ماچت کردم و در آخر با چشم پر از اشک از خونه اومدم بیرون.30.gif الانم فکر می کنم که دلم از همیشه بیشتر برات تنگه. خیلی دلم میخواست همین الان پیشت بودم و تو رو توی بغل خودم نوازش می کردم و پاهای خوشگلت و ماساژ می دادم. 29.gifهرچند که می دونم مامانی همه این کارا رو برات می کنه.50.gif ولی من دلم می خواست که..........07.gif

49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif49.gif

اصلا این واکس چیه. 07.gifنمیشد این چند تا هم خوراکی باشه. باید یه فکری واسش بکنن. 39.gifبچه تو حال خودشه و داره می خنده یهو یه سوزن نازک میره توی یه رونش. می زنه زیر گریه تا می خواد بفهمه که چه بلایی سرش اومده یکی دیگه میره توی اون یکی رونش. خدا رو شکر که دیگه تا یک سالگیش واکسن نداره . 13.gif

ایلیای من  در اولین روز نیمه دوم زندگیش ۹ کیلو وزن و ۶۷ سانت قد داره. خدا رو هزار مرتبه شکر مثل همیشه بیشتر از نمودار رشدیشه. از خدا می خوام که همه بچه ها همیشه سالم و سلامت باشن. این مهمترین چیزیه که همیشه برای این فرشته های کوچولو از خدا طلب کردم.06.gif

آه خدایا! باورتون میشه اینقدر زمان زود گذشت و ایلیای من ۶ ماهه شد. پارسال این موقع ۳ ماهه باردار بودم. 25.gifیادتون میاد که چه عجله ای داشتم تا زمان بگذره و نی نیم بدنیا بیاد. ولی الان اصلا دوست ندارم زمان بگذره. 13.gifحیفم میاد که این روزا داره میگذره. دوست دارم روزا رو بیشتر حس کنم. بیشتر ازشون لذت ببرم.ولی شتابش نمیزاره.18.gif پارسال این موقع حتی نمی دونستم که ماهی که توی شکممه دختره یا پسر. ولی دوسش داشتم. امسال یه عشقی فراتر از دوست داشتن نسبت به پسریم دارم. یه حس ناشناخته که قابل توصیف نیست. یه حسی که فکر می کنم زیباترین حسیه که خدا بهم هدیه داده و ازش ممنونم. حس قشنگ و قشنگ و .... مادری.

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا ، مامان ياسين

سلام سميه جون . تولد ۶ ماهگی ايليا جونم مبارک به سفارشت پست جديدی گذاشتم تا اون بحث تموم بشه . می دونی که کجا رو ميگم؟

yek mamane dege!

salam mamane ilya, manam yek dokhtare 2 mahe e mah daram va hala ke en haro mikhonam daghighan mifahmam ke chi migi? age man nim saat bedone on jaye beram divone misham en yek marazi ast ke hame e maman ha darand, khoda pesar mahet ro khodesh hefz kone va khoda hame e bache ha ro hefz mikone

ساجده

واقعا چه حس عجيب و هيجان انگيزيه اين حس مادری....

مامان کيانا و رايان

۶ ماهگی ايليا جون مبارک... خودتو ناراحت نکن مامانی بچه ها تا بزرگ شن هزار جور زمین میخورن مریض میشن... واکسن میخورن... پسر گلت رو ببوس... انشااله که جای واکسنش زودتر خوب شه.

بيتا مامان كيان و كيارش

راست ميگي خيلي زود ميگذره ولي تا ميتوني استفاده كن چون منكه خيلي حسرت اون روزاي بچگيشونو ميكنم، دلم ميخواست زمان به عقب برميگشت چون واقعا هيچي از بزرگ شدنشون نفهميدم.

دخترک کولی

می دونم چقدر ناراحت ایلیا هستی ولی همه اینا فقط به خاطر سلامتیشه و بزرگ که شد یادش میره. خودتو اذیت نکن عزیزم که داری شیر می دی. از طرف من از روی ایلیا ببوس و مراقب خودت باش.

بابای فردا

حس قشنگ مادری... اين همون حسی است که باعث ميشه يک وقتا بيشتر از ايليا عزيز شما به در آغوش گرفتنش نياز داشته باشين... اين همون حسی است که اون روزا که حتی نمی دونستين پسره يا دختر٬ عاشقش بودين... اين همون حسی است که گذر زمان را براتون مثل چشم بر هم زدن سريع کرده... حسی که يک وقتا بغض در گلو مياره و حسی که همه پدر مادر ها قبل از تولد فرشتشون نداشتن. و راستش اين حس را خيلی زيبا توصيف می کنين... خيلی خيلی زيبا

صدف

سلام مامان مهربون خوش به حال گل پسری که مامانی مثل توداره هميشه سلامت باشين

زهرا ، مامان ياسين

سميه جون من لينکتو توی وبلاگ خودم گذاشتم . البته با اجازه .ا گه صلاح می دونی اونجا لينک نباشی خبرشو بهم بده . ممنون

محمد جوکار

وبلاگ خوبيه نوشت هاش جالبه . اگه مشکل کامپيوتری داشتی بيا تو وبلاگ من نظر بده جواب ميدم.