چهار روز از تولد دلبندم میگذره و من قرار بود یکشنبه اینجا براش تولد بگیرم ولی به علت کار زیاد اداره نتونستم. نه به تولد پارسالش که اینقدر خوب برگزار شد و یاد و خاطرش هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و نه به امسال 02.gif ببخشید که دیگه امسال کیک و میوه و شیرینی و پیتزا نزاشتم. چون چند روز گذشته بود دیگه دیدم بهتون مزه نمیده 10.gifایشالله سال دیگه به تلافی امسال یه تولد مثل تولد یک سالگیش براش می گیرم. خوبه ؟

از همه شما دوستان ممنونم که با اینکه من پست تولد ایلیا رو نتونستم بزارم با ایمیل و اس ام اس و کامنتای پرمهرتون تولدش و تبریک گفتین و این برام جالب بود که  یادتون بود 41.gif مرسی ! اینم ایلیا که داره ازتون به مدل هندی تشکر می کنه :‌

304803983.jpg

امسال ایلیا تولدش حسابی کیف کرد و از شب قبلش که خونه رو با بادکنک و کاغذ رنگی و اینا تزئین کردیم ذوق کرد تا فرداش که هر مهمونی که وارد می شد دستش و می گرفت می برد اون قسمتی رو که تزئین شده بود نشونش می داد و می پرید بالا پایین می گفت تبلده تبلده ! کلی هم رقصید 11.gif هنوز طریق فیلم گذاشتن و بلد نیستم اگه یاد گرفتم فیلم رقصش رو می زارم ببینید پسرم چقدر رقصید تو تولدش . دیگه آخراش خسته شده بود به جای رقص حرکات ورزشی انجام می داد. فشفشه که دادیم دستش اگه بدونین چیکار می کرد از ذوقش . خلاصه که حسابی بهش خوش گذشت امسال ! 06.gif

خیلی دلم می خواست وقت داشتم از شیرین کاریهاش می نوشتم. هر روز کارای بامزه و حرفای شیرینش رو یه جا تو دفتر کوچیکم ثبت می کنم که بیام اینجا بنویسم ولی فرصت نمیشه. فعلا در همین حد بگم که یه موقع هایی یه حرفای قلمبه سلمبه ای می زنه ما می مونیم که خدایا این بچه این کلمه رو یهو از کجا ‌آورد 13.gif!31.gif

مثلا دیروز خونه مامانم اینا صندلی گذاشته رفته روی اپن وایساده :

مامانم : ایلیا بیا پایین میفتی ها !

ایلیا : می خوام بیفتم

مامانم : بیفتی اوف میشی دستت خون میادا

ایلیا :‌ دوست دارم بیفتم !

مامانم : باشه پس افتادی گریه نکنیا وایسا اونجا تا بیفتی !

ایلیا به صورت پرسشی :‌ مامانی خدایی نکرده میفتم ؟

مامانم 21.gif بابام 21.gifدایی محسن 21.gif

آخه من همیشه وقتی میره بالای چیزی وای میسه بهش میگم ایلیا بیا ایین خدایی نکرده میفتی ها 21.gif 21.gif21.gif

یه روزم داشتیم ناهار می خوردیم :

ایلیا : مامان دوگ میگام (دوغ می خوام)

من : بزار الان برات می ریزم

ایلیا : نه ! خودم بییزم ! (خودم می ریزم)

من :‌ نه مامان تو نمی تونی پارچ سنگینه میریزه رو میز

ایلیا در حالیکه به سختی پارچ و بلند می کرد :‌ گمگم می کنی دوگ بییزم ؟ (کمکم می کنی دوغ بریزم) 21.gif21.gif21.gif

دیروز بعدازظهر از خونه مامان داشتیم با باباسیامک میاوردیمش خونه خودمون گیر داده بود بابا نیاد خونه 02.gif دست من و گرفته بود جلوجلو می رفتیم باباش هم آروم آروم پشتمون میومد. هی برمی گشت میدید باباش داره دنبالمون میاد :

ایلیا : تو نیا

بابا سیا :‌ باشه من نمیام. من می خوام برم یه جای دیگه

ایلیا : نه ! تو نیا !

تا رسیدیم دم خونه این مکالمه ادامه داشت. بعد هم ایلیا خان باباسیامک رو به زور راه داد تو خونه . طفلی باباش رسیده خونه مامانم اینا براش کلی خوراکی خریده بودا نمی دونم چرا دیروز باهاش لج افتاده بود. بعدم که وارد خونه شدیم باباسیامک بهش میگه :

باباسیا : ایلیا من و دوست داری یا مامان و 07.gif

ایلیا :‌ مامان و 11.gif

باباسیا: پس من باهات قهرم که من و دوست نداری 31.gif

ایلیا در حالیکه به صورت باباش نگاه می کنه و میخواد از دلش در بیاره : بابا ! بابا ! بابا نازی 06.gif

من : ایلیا بگو بابا دوستت دارم !

ایلیا : بابا دون مامان میگه دوستت دایم ! 21.gif21.gif21.gif

دیروز شروع کرده بوده مامان سمی مامان سمی کردن. مامانم برای اینکه حواسش و پرت کنه دستش و گرفته برده سوپر نزدیک خونه بهش گفته :

مامان : ایلیا جان چی بخرم برات ؟07.gif

ایلیا :‌ مامان سمی بگر (بخر) 21.gif21.gif21.gif

خلاصه که این عسل دو ساله ما خوردنی شده ها 10.gif

کیک تولدش رو براش یه بزغاله سفارش داده بودیم و در عین کیک بودن قربونیش هم کردیم 04.gif موقع تقسیم گوشت بزغالهه که شد اول سرش و از بدنش جدا کردیم و گذاشتیم تو یخچال بعد بدنش رو تقسیم کردیم. تا شب ایلیا مدام ظرفی که کله بزغالهه توش بود دستش بود و شب هم گفتم بزاریمش تو یخچال گیر داد که نه بزی بیاد پیش من بخوابه . خلاصه کله بزی رو آوردیم گذاشتیم کنارش تا آقا خوابش برده و بعد گذاشتیمش تو یخچال 04.gif!

از بس که این بچه اون روز شیطونی کرد و ورج و وورجه کرد یه دونه عکس درست و حسابی نشد ازش بندازیم. من به روز تونستم از بین عکسای تولدش این عکسا رو جدا کنم و بعضی هاش رو هم درست کنم بزارم اینجا . از بس که تو همه عکسا یا دست بود یا پا بود یا یه عالمه کله 31.gif 

اینم عکسای تولدش :

304803972.jpg

304803985.jpg

304808742.jpg

304803982.jpg

304803980.jpg

304803981.jpg

اینجا هم داره دوستاش رو واسه تولدش دعوت می کنه :

304803978.jpg

و اینم عکس آخر :

304803976.jpg

 در مورد قالب وبلاگ هم بگم که موقتا قالب رو عوض کردم و به زودی خاله بهاره جون قالب اصلی اینجا رو درست می کنه و اینجا شبیه قبلش میشه .

 

/ 69 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارميدا

بازم تولد مبارک. آی دلت بسوزه؟!؟! من همه عکسهای ایلیا رو دیدم!! به نظرم یکبار رفرش کن و یا روی هر عکس کلیک راست کن و show picture رو بزن. راستي خوب شد گفتي كه قالب موقتيه! وگرنه فكر كنم همه بهت اعتراض ميكردن!!! [قلب]

مزدا

این همه وبلاگ رو لینک کردین باز منو یادتون رفت. اصلا قهر قهر تا دو دقیقه دیگه

زهرا

[قلب][قلب][قلب][ماچ][گل][گل][گل]تولدت مبارک عزیزم ..ببخش خاله جون وبلاگت باز نمیشد به موقع بیام تبریک بگیم ... کیکتم خوشگله ..اینم 7 تا رز[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مامان هيراد

ایلیای شیطون خوردنی تولد 2 سالگیت خیلی خیلی مبارک باشه....ایشالله 200 ساله بشی...[ماچ][ماچ][گل][گل][ماچ][ماچ][گل][گل]

نازی

الهی چقدر نازه این پسر خوشگلت ایشالله تولد 120 سالگیش

بابای آرمینا

... بعد از کلی غیبت و تأخیر و ... تولد « ایلیا » مبارک [لبخند] . ماشاالله اینقدر مطالب زیاده که هرچی دنبال بخش نظرات می گردیم ، پیدا نمی کنیم [زبان] . به ما سر بزنید ... خیلی وقته آپیم [چشمک]

فرناز

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]