وای امروز اینقدر دلم برای ایلیا تنگه . آخه دیروز رسیدم باید می رفتم دندون پزشکی بعدم که برگشتم ایلیا رو برداشتم اومدم خونمون تا یه ذره شیر خورد خوابش برد. اصلا من نتونستم دیروز درست و حسابی ببینمش و بچلونمش و باهاش بازی کنم. البته شب آقا ساعت ۱ بیدار شد و دیگه نمی خوابید. دلم می خواست نخوابم باهاش بازی کنم حرف بزنم ولی چشام و نتونستم باز نگه دارم دست خودم نبود. واسه همین امروز دلم براش خیلی تنگه 12.gif آخه اسم من رو هم میشه گذاشت مامان ؟ مامانی که دیروز فقط دو ساعت بچش و دید 22.gif! بگذریم اگه سر درد و دلم باز بشه یه عالمه حرف واسه گفتن دارم اعصابتون خرد میشه 45.gif بریم سراغ کپلچه قشنگم که خیلی خوشگل حرف می زنه قند تو دل ما آب می کنه . کامل کامل دیگه حرف می زنه . خیلی بامزه جمله هاش رو سوالی یا تعجبی یا هر مدل دیگه ای می کنه . مثلا : مامان اتو رو به برق بزنم ؟ 07.gif یا هی ی ی مامان صدای هاپو میاد 13.gif یه نکته جالب دیگه توی حرف زدنش اینه که مثلا اگه ازش سوال کنیم که :‌ایلیا ناهار می خوری ؟ جواب میده : مامانی ناهار نمی خورم 35.gif یا ایلیا میای بریم حموم ؟ میگه : مامانی میام بریم حموم 21.gifنمیگه نه یا بله کل جمله رو تکرار می کنه و آخرش و منفی یا مثبت می کنه 21.gif 

موهای ایلیا خیلی بلند شده بود چون موهاشم یه کم فره خیلی نامرتب شده بود می خوابید بلند می شد موهاش رو هوا بود. از آرایشگاه هم که خیلی میترسه 17.gif دو روز پیش با هزار حیله من و باباش بردیمش آرایشگاه عمو اسماعیل همونی که همیشه موهاش و می زنه. وارد که شدیم ایلیا شروع کرد که بییم خونه بییم خونه (بریم خونه) کلی حواسش و پرت کردیم و اونم اشک می ریخت که من و از اینجا ببرید 20.gif تا مشتری عمو اسماعیل رفت و ایلیا رو نشوندیم رو صندلی نمی دونین چیکار کرد از دفعه های پیش هم بیشتر گریه کرد 20.gifدقیقا عکس العملی که در مقابل عمودکتر داره در مقابل عمو اسماعیل هم داره . چون اون آمپول می زنه و گلوش و نگاه می کنه اینم با قیچی موهاش و کوتاه می کنه 04.gif هی باهاش حرف می زدیم می گفتیم ترس نداره که مامانی الان عمو اسماعیل خوشگلت میکنه گریه نداره 01.gif پسر خوبی باش ساکت بشین ولی هیچ اثری نداشت و آقا همچنان گریه می کرد 20.gif مخصوصا قیچی که نزدیک گوشش می شد جیغ می کشید و خودش و جمع می کرد فکر می کرد عمو اسماعیل می خواد گوشش و ببره 35.gif از یه ور خندمون گرفته بود از یه ور هم دلم داشت کباب می شد بچم اونطوری ترسیده 02.gif عمو اسماعیل یه دونه عروسک از تو ویترین در آورد و داد دستش و بعد هی الکی با قیچی موهای عروسکه رو قیچی می کرد تا ایلیا ترسش بریزه. منم به ایلیا گفتم مامانی به نی نی هم بگو که گریه نکنه ایلیا هم خودش داشت گریه می کرد بعد به عروسکه نگاه می کرد می گفت نی نی نی نی گیه نتن ! تش ندایه (گریه نکن ! ترس نداره) هر چی رو که ما به خودش گفته بودیم داشت به عروسکه با گریه می گفت 21.gif بعدم که کار عمواسماعیل تموم شد سریع پرید بغل من و با عمواسماعیل بای بای کرد 27.gif و تند تند از هولش که زود بریم می گفت مشی مشی (مرسی) بابا شیا  بییم خونه 11.gif

اگه می دیدین اون صحنه ای رو که ایلیا داشت گریه می کرد و تو آینه هم خودش و نگاه می کرد اینقدر بامزده بود. متاسفانه گوشیم و یادم رفته بود ببرم تو آرایشگاه نتونستم ازش عکس بندازم. ولی به جاش یه عکس دیگه می زارم. ببینید چه هپلی ای شده اینجا . هم موهاش بلند بود هم شکلات خرده بود دور دهنش کثیف بود با اون کلاهش : 21.gif

301428988.jpg

فسقلی یاد گرفته تازگیا از هر کی که خوشش نمیاد تا می بینش باهاش بای بای می کنه و میگه بیو (برو) 27.gif چند روز پیش یکی از دوستای مامانم اومده بود خونشون ما هم اونجا بودیم ایلیا تا خانومه رو دید زیاد ازش خوشش نیومد سریع رفت جلوش وایساد و شروع کرد دست تکون دادن و گفت : بای بای بای بای ! بیو بیو و بعد دوید اومد این ور 19.gif از آقای پیشولی (ماجراهای پیشول و میشول که تو آگهی پخش میشه) می ترسید قبلا بهش می گفتیم ایلیا آقا پیشولی اومد کار اشتباهی رو که داشت انجام میداد ول می کرد و میومد بغل من ولی تازگیا وقتی میگم ایلیا فلان کار و نکن گوش نمیده میگم آقا پیشولی اومد میگه پیشی بیو بای بای ! و بعد به کارش ادامه میده 22.gif یعنی دیگه ما هیچ راهی نداریم که بتونیم این وروجک و  گه گداری بترسونیم. می دونم ترسوندن بچه کار درستی نیستا ولی یه موقع هایی واقعا مجبورمون می کنه 23.gif.

یه شب بی خوابی زده بود به سرش چون غروبش تا نزدیکای شب خوابیده بود دیگه خوابش نمیومد. ولی دید ما خوابیم و برقا خاموش خوابید پیشم ولی همش وول خورد و تکون خورد و خوابش نمی برد. من مدام بهش شیر می دادم شاید شیره مستش کنه بخوابه . یهو دیدم یه کم کمتر داره وول می خوره گفتم حتما خوابیده . برای یه لحظه پا شدم نشستم یهو دیدم کپلک نصفه شبی ذوق زده پا شد نشست من و با خنده نگاه کرد 13.gif من و بگی 14.gif گفتم مامانی تو که هنوز بیداری ؟ بگیر بخواب نصفه شبه 43.gif ولی مگه دیگه خوابید. من و که تو حالت نشسته دید خیالش راحت شد دیگه پا شده بود بلبلی می کرد و بیندگو (بلندگو) می خواست نصفه شبی . بماند که دیگه من با چه مکافاتی دوباره خوابوندمش 02.gif.

صبحی زنگ زدم خونه با ایلیا صحبت کردم اینقدر خندیدم از دستش 21.gif تو رو خدا علایق بچه ما رو ببینید. قبلا که یادتونه جاروبرقی دوست داشت قرار بود کارخونه تولید جاروبرقی بزنه بعد که علاقش تا مدتها همتون می دونید تخم مرغ و به قول خودش قویی بود و تا می گفتیم ایلیا چی برات بخریم می گفت قویی بعد از اون هم که سیاساکتی و هوتی و فرخ محبوبش بودن و حالا هم بچم شدیدا شدیدا عاشق دو تا چیز شده . یکیش کتویول (کنترل) یکیش هم بیندگو (بلندگو)

زنگ زدم بهش میگم مامانی چی برات بخرم بیارم میگه کتویول میگم خوب این که هیچی دیگه چی بخرم میگه بیندگو . 

توی این عکس هم داره چرت می زنه ولی کتیول رو تو دستش سفت نگه داشته :

 

301428987.jpg

 

 

اگه بدونین این محرمی مردم به جای عزاداری چقدر از دست این ایلیا خندیدن 21.gif شب اول با بابام رفته بود مراسم اونجا مداحه داشته می خونده مردم هم عزاداری می کردن ایلیا خان رفته بود وایساده بود جلوی مداحه و هی به بلندگوش نگاه کرده بود ولی روش نشده بود بگیره 09.gif بعدم از سرتاپای مداحه رو هی ورانداز کرده و دیده بود مداحه موقع خوندن یه پاش رو تکون میده تو چشاش نگاه کرده بوده و اداش و در آورده بود و یه پاش و تکون داده بود 09.gif بابا میگه مداحه از یه ور خندش گرفته بود از یه ور هم نمی تونست بخنده وسط خوندنش .  مردم هم که نمی دونستن گریه کنن یا از دست کارای ایلیا بخندن 35.gif از فردای اون روز هم که دیگه هیچی . گیر داده بود من بیندگو می خوام 30.gif بلندگوی اسباب بازیش رو هم قبول نداشت واقعیش و می خواست. یه دونه واقعی بهش دادیم همش دستش بود. یه شب هم خونه مامانم بودیم بلندگوش جا مونده بود خونه خودمون. ایلیا گیر داد که من بیندگوم و می خوام. من دیگه حوصله نداشتم برم خونمون بلندگوش و بیارم و داشتم تو خونه مامان دنبال یه چیزی می گشتم که شبیه میکروفن باشه بدم بهش ولی هیچی پیدا نمی کردم. یهو دیدم ایلیا به یه جا اشاره می کنه و با ذوق میگه بیندگو بیندگو نگاه کردم دیدم اشاره می کنه به یه چراغ قوه که دقیقا شبیه بلندگویه اون و بهش دادم و دیگه دست از سرم برداشت 29.gif حالا دیگه بیندگوهاش شده بودن دو تا . هر جای می رفتیم یه دونه واقعیش و می گرفت یه دستش چراغ قوهه رو هم یه دست دیگش 04.gif توی این دسته ها هم راه میفتاد با اعتماد به نفس کامل می رفت وسط جمعیت و بیندگو به دست حسین حسین می کرد و مثلا داشت برای جمعیت میخوند و جالب بود که در حال خوندن سینه هم می زد و اخماش رو هم تو هم می کرد. واقعا قیافش دیدنی بود. دیگه شبا موقع خواب هم بلندگوش بغلش بود.

اینم یه نمونش البته این چراغ قوهست که به جای بلندگو دادیم دستش 05.gif:  

 

301428990.jpg

 

 اینجا هم داره با بلندگوی محبوبش می خونه مخ یه دختر دیگه رو بزنه 04.gif:  

 

301428989.jpg

 

یه طبل هم که پارسال خیلی بهش علاقه داشت براش مامانی جونش خریده بود اون رو هم گه گداری مینداخت گردنش می رفت درست روبه روی طبل زنای دسته زنجیرزنی حسینیه نزدیک خونمون و طبل می زد. خلاصه که بساطی راه انداخته بود این پسره امسال 11.gif بابا پسرم همه فن حریفه 41.gif اگه مثل پست قبلی بلده دختربازی کنه اونم اونقدر حرفه ای به جاش عزاداری هم بلده و این هم عکساش  : 11.gif

 

301428992.jpg

 

 

301428991.jpg

/ 62 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان (مامان آندیا جون)

سلام سمیه جون دیر به دیر پست میذاری ولی کامل و قشنگ. ایلیا هم که حرف زدنش یک جور دل ماروبرده چرت زدنش یک جور و با بلندگو خوندنش یک جور. عکسهایش هم محشره مخصوصا صحنه تبل زدنش دیگه آخرشه. میگم فکر کنم همین روزها بشه رقیب کاری باباسیا ... ما هم آپیم ها

يک مامان

معلومه از حالا که مهندس الکترونيکه

يکتا

سلام دوست خوبم خوبی ... پيشاپيش تولدت را تبريک می گم مراقب خودت باش

صفا

سلام عزيزم. قربونش برم اين پسره زرنگ و نازو. مي بوسمش. تولدش هم پيشاپيش مبارك باشه. هميشه سالم و شاد باشه.

بلفي------------http://belfyjoon.persianblog.ir/ http://belfyslinks.persianblog.ir/ چطوری ايليای همه کاره؟

بهارخانوم

چه قدر دير به دير آپ میشود اینجاکجایی مامان ایلیا/ راستی خوش به حال عروستون چون تولد ايليا با ولنتاين تقريبا يکيه/يه تير ودو نشون/ببين تا کجاها فکر کردم/ اسم عروس اومد وقند تو دل مامان سميه آب شدچطوری مادر شوهر

ارام

چشمات قشنگ ميبينه عزيزم جليقه اش و از ابادان گرفتم ولی اون زيريش و از تهران پاساژ نصر گيشا گرفتم قابل نداره عزيزممممممممممممممممممم

بهانه

واااي دلم خواست اونموقع كه دور دهنش شكلاتي بود اونجا بودم و همشو ليس ميزدم حسابي ديگه اين گل پسر شيرين و شيطون شده ها... هرچند كه ديگه از مامان سميه چيزي غير از اينهم نبايد انتظار داشت از طرف من ببوسش

سارا

نازی به اين پسر همه فن حريف ما

مزدا

من یه مطلب جدید نوشتم، بلاگرد هم که مرده و نمی‌تونم پینگ کنم. بنابراین از همه دوست جونا و مامانای محترمشون دعوت به عمل می‌آید به صرف یه مطلب باحال، میهمان وبلاگ ما باشن. نظر هم یادتون نره! اگر هم تا حالا من رو لینک نکردین یا تو بلاگرد لینک کرده بودین جان این پیشی لینکم کنین دیگه. قربتون برم الهی!!! برای ایلیا جونم: سلام مراقب این کتویول باش چون وسيله خيلی مهمی يه که حنی بعضی وقتا مامان و باباها هم سر داشتنش با هم دعواشون می شه. در ضمن بابای ما هم قول داده يه بيندگو برامون بخره ولی تا حالا که بد قولی کرده.