هفته پیش با مامانی و خاله سپیده و ریحانه رفتیم استخر . ایلیا رو راه نمیدادن می گفتن چون پسره نباید بره تو . هر چی ما اصرار که بابا آخه پسربچه دوساله که چیزی حالیش نیست بزارید ببریمش تو نمی زاشتن. دیگه آخرش اینقدر اصرار کردم که بابا جان من به این بچه از صبح قول استخر دادم بزارین ببرمش دیگه. حالا من داشتم با مسئولین استخر چک و چونه می زدم که ایلیا رو ببرم ایلیا از این ور استخر و می دید می خواست بره خودش و بندازه تو آب . ذوق زده شده بود هی می گفت بریم تو آب بریم تو آب خنده اونا هم دیگه دلشون سوخت و قبول کردن ولی گفتن به شرط اینکه ما..یو دخترونه تنش کنید که همه فکر کنن دختره . ما هم گفتیم چشم و اونا هم نامردی نکردن یه ما..یو دخترونه دو..تیکه چین دار رو بهمون فروختن به چند برابر قیمت واقعیش تعجب از اونجایی که از اون اول که ایلیا به دنیا اومده بود همیشه دوست داشتم با خودم ببرمش استخر و می دونستم که ایلیای عاشق آب بازی حتما شدیدا کیف می کنه و منم که دوست دارم همیشه خوش باشه بردمش و حسابی آب بازی کرد و لذت برد !

خلاصه عسلی من برای چند ساعت از ایلیا بودن به هلیا بودن تغییر نام داد و به جای پسرم شد دخترم ! آخ آخ چه خوردنی شده بود با ما..یو چین چینی دخترونه و کلی آب بازی کرد و همه هم میگفتن وای چه دختر تپل نازی و بغلش می کردن باهاش بازی می کردن. جالب اینجا بود که هممون هم هلیا صداش می کردیم و اونم از اونجا که هلیا شبیه ایلیاست بر می گشت نگامون می کرد. مربیه هم یه بار اسمش و پرسید گفتم اسمش هلیاست همش صداش می کرد و وقتی زیاد شیطونی می کرد بهش تذکر می داد. دخترم هلیا هم خیلی طبیعی اصلا انگار که از اول اسمش هلیا بوده جواب می داد. البته خودم یه چند باری سوتی دادم و به جای دخترم گفتم پسرم که دخترکوچولوهای دور و اطراف هلیا بهم تذکر دادن که مامان هلیا پسرم نه دخترم ! خنده این وسط فقط ریحانه بود که هی می گفت ایلیا که اونم اینقدر تند می گفت همه فکر می کردن میگه هلیا ماچ استخری هم که رفته بودیم استخر خیلی قشنگیه . حالت سنتی داره . یه طرفش یه کلبه روستایی فوق العاده طبیعی درست کردن که اینقدر قشنگه آدم وقتی بهش نگاه می کنه واقعا فکر می کنه که اومده تو یه روستا و داره یه خونه روستایی رو نگاه می کنه . یه طرف دیگش هم یه مزرعه درست کردن کنارش یه پیرمرده خسته نشسته داره چای می خوره ! کلا محیط استخر یه جورایی حالت سنتی داره حیف که عکسبرداری ممنوعه وگرنه چند تا عکس از اون کلبهه و اون پیرمرده می نداختم. متاسفانه برای عموم آزاد نیست و  فقط مخصوص یه ارگان خاصه که ما به واسطه اقواممون همیشه میریم و استفاده می کنیم وگرنه اسم و آدرسش و بهتون می دادم.

ایلیا از اول تا اون آخر یا می گفت من و ببر تو این خونهه یا می گفت من می خوام برم پیش این آقاهه . گیر داده بود که بره پیش پیرمرده وایسه . البته بماند که بعدش که رفتیم خونه به باباش گفت که من و مامانی تو آب بودیم آقاهه ما رو می دیدید ! بماند که باباش  گیر داده بود که شما کجا بودید که آقاهه شما رو می دیدید؟ بماند که یه ساعت براش توضیح دادیم که این استخره چه مدلی بوده و این آقاهه که  گوشه استخر داشته ما رو می دیدیده فقط یه مجسمه بوده ! خنثی

اونجا می خواستم ازش با ما..یو چین چینیش عکس بندازم اما نمی زاشتن. ولی فرداش که لباسش خشک شد تو خونه تنش کردم و ازش عکس انداختم. ولی واسه در آوردنش مصیبت کشیدم. واسه اینکه ما..یو رو از تنش در نمیاورد می گفت بریم استخر آب بازی برم بغل آقاهه نیشخند!

اینم از عکسای استخر دخترم هلیا :

خدا رو هزار مرتبه شکر که دیگه مشکلی با مهد رفتنش ندارم. وقتی می رسیم سر کوچه مهد و می خوایم از سرویس پیاده بشیم از اونجایی که از تو خونه تا دم مهد خوابه بیدارش می کنم که ایلیا جان پاشو رسیدیم مهد اونم چشاش و باز میکنه و تو همون حالت خواب و بیداری تو سکوت سرویس بلند بلند شعر رسیدیم و رسیدیم به مهد کودک رسیدیم رو می خونه آخ قیافه مامان سمیش دیدن داره وقتی با قیافه از خواب پریده همکارای محترمش تو سرویس مواجه میشه خجالتبعدم تا دم مهد حاضر نیست راه بره و میگه بغلم کن. ولی جلوی در حیاط مهد میاد پایین و بدوبدو میره یه راست تو کلاسش و میپره بغل مهناز جون مربیش و اگه شما دیدین این بچه مامان سمیش و دیگه اصلا تحویل بگیره دل شکسته اگه دیدین دیگه اصلا نگاهش کنه خیال باطل از اونجایی که هم ایلیا مهناز جون رو خیلی دوست داره و هم مهناز جون عاشقانه ایلیا رو دوست داره دقایقی همدیگه رو ماچ و موچ می کنن و بعدم میرن توی کلاس و در و میبندن و مامان سمی خوشحال از اینکه ایلیا جونش مهدو مربیش رو اینقدر دوست داره یه نفس راحت میکشه و خوشحال از در مهد میاد بیرون ! لبخند

جالبه که قبلا با مهد آوردنش مشکل داشتم گریه می کرد حالا با خونه موندنش مشکل دارم گریه می کنه . روزایی که می زارمش خونه مامانیش خیلی اذیتشون می کنه . همش بهونه می گیره . من یه چیزی برام عجیبه اونم اینه که بعد از دو سال چرا هنوز این بچه عادت نکرده به اینکه صبح که چشاش و باز می کنه مامانش پیشش نیست. هر روز صبح چشاش و که باز می کنه گریه می کنه و من و می خواد. البته اگه من و ببینه دیگه بعدش همه جا بدون من میمونه ها ! تعجب

یادتونه قبلا اصلا با ریحانه نمی ساخت و اذیتش می کرد. یادتونه ریحانه عین موش از ایلیا می ترسید و همیشه ازش فرار می کرد. حالا بیاید ببینیدشون از خود راضی ریحانه که خیلی ایلیا رو دوست داره و ایلیا هم که همش میگه ریحانه . شدن دخترخاله پسرخاله جون جونی هم ! بغلمدام هم با هم بازی می کنن و البته خودتون می دونید که دو تا وروجک که بیفتن به هم چه وروجک بازی هایی که در نمیارن . یه دسته گلایی آب میدن که بیا و ببین ! اون روزی ایلیا پای ریحانه رو فشار می داد ریحانه هم می گفت : ایلیا فیشار نده بیو ! فیشار نده بیو ! (فشار نده برو) خنده وقتایی که ریحانه خونه مامانی نیست همش تلفنی با هم حرف می زنن و حالا صحبت کردنشون خیلی بامزس . ریحانه از اونجایی که تازه به حرف زدن افتاده هی میگه ایلیا بیا ایلیا هم از این ور هی میگه : نیحانه گوبی ؟ میای گونمون ؟ بیا با هم بازی کنیم . گاله سپیده گوبه ؟ عمو حسن گوبه ؟ گودت گوبی ؟ کاری نداری ؟ گوشی و میدم مامانم خندهماچ! ایلیا خ رو گ میگه واسه همین حرف میزنه خیلی بامزه میشه ماچ بعضی کلمه ها رو هم خودش مختصر می کنه . مثلا به نمیام میگه نیام به نمی خوام میگه نیگام به نمیشه میگه نیشه همینطوری واسه خودش اون میه وسطش رو حذف می کنه نیشخند!

اینم عشق خاله ریحانه عزیز دلم :

اینجا هم ریحانه ایلیا رو دعوت کرده خونش و ایلیا هم داره از فرصت استفاده می کنه که دوربین مامان سمی سر میرسه :

پ.ن : سعیده عزیز من کامنت قبلی شما رو پیدا نمی کنم. اگه میشه لطف کنید ایمیل خودتون رو برای من بزارید. ممنونم !

/ 50 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

پست جدید گذاشتم.. فکر کنم تنها کسی که منو درک می کنه تو هستی سمیه جون[ناراحت]

سرخی خانم

سلام سمیه جان. تو وبلاگ گیلاسی دیدم که نوشته متولد ابان هستی منم هیجان زده شدم اخه منم متولد ابانم[نیشخند]

خانم مدی

نازی هلیا !![چشمک]جون چه با نمک شده ها ... وای اگه دختر بود کارت در می اومد ها !!!! خواستگارا پاشنه درتونو از جا در می اوردن !!![نیشخند][قهقهه]

کودک ما

سلام ماشالله چه خوشگل شده این آقا پسر خوبی خانوم ما را به یاد داری ؟؟؟ من امروز یک چیزی کشف کردم خیلی جالب بود .بعد تو نظر خصوصی برایت می نویسم [خنده][تایید][ماچ]

رحیمی

سلام ما همه مادریم و به مادر بودنمان میبالیم ای کاش بتوانیم ایندهای درخشان به این هدیه های خداوندی بدهیم موفق و پیروز باشید و مادری نمونه[گل] دوست داشتید به من هم سری بزنید و نظر ارزشمندتان را بدهید وبم بیشتر نیاز کودکان را اداره میکند [قلب][گل]

رحیمی

[گل][گل][گل]http://8287.blogfa.com/[گل][گل][گل] سر بزنید اپم