سلام به  دوستای خوبم و مامانای مهربون 01.gif امروز اومدم تا  در مورد دو تا مشکل که با ایلیا دارم براتون حرف بزنم تا از تجربیات شما استفاده کنم 05.gif. کلی هم کارای جدید و بامزه یاد گرفته که خودش دفعه بعد میاد و براتون می نویسه . 30.gif

یکی در مورد اینکه درست و حسابی غذا نمی خوره و خیلی به شیر من وابستگیش بیشتر شده و اگه من باشم که فقط شیر می خواد. خوب آخه توی این سن که تنها شیر من سیرش نمی کنه 02.gif ایلیا داره ۱۴ ماهش میشه و توی این سن باید از سفره خانواده تغذیه کنه . یعنی هر چی که همه می خورن اونم بخوره. ولی متاسفانه دو ساعت باید دنبالش بدویم تا یه قاشق سوپ یا پلو بهش بدیم اونم به زور ماست. چون ماست خیلی دوست داره . در حال حاضر غذای اصلیش شده فقط شیر مادر و فرنی  و این خیلی من و نگران کرده . البته یک وعده صبح ها که من میام اداره شیرخشک هم می خوره . تخم مرغ اصلا لب نمی زنه . هر طوری هم بهش بدیم می فهمه و از دهانش می ریزه بیرون. سیب زمینی رو هم فقط سرخ کرده می خوره . اگه یه روز مثل دیروز مامانم به جای فرنی بهش سرلاک بده گشنه می مونه و مثل دیشب همش وول می خوره و بیدار میشه. نمی دونم آخه خوردن هر روز فرنی براش ضرر نداره و اینکه غذاش فقط شده فرنی . اونم فقط تو شیشه . اگه قرار بود فرنی رو هم با قاشق بخوره می دونم که نمی خورد. 23.gifالبته این و می دونم که شیطونی نمی زاره که چیزی بخوره. 02.gif

یه مشکل دیگه این که ایلیا با همه شیرینی و عزیزیش که واسش می میرم ولی بدجور من و از همه کارام انداخته 29.gif بخاطر اینکه از بعدازظهر که میرم می گیرمش از مامانم میریم خونمون یکسره می چسبه به من تا شب که بخوابه . اینطوریه که هیچ کاری نمی توم بکنم. اسباب بازی می ریزم جلوش یا براش کارتن می زارم ببینه ولی همه اینا رو وقتی من کنارش باشم دوس داره 08.gif میرم تو آشپزخونه غذا درست کنم میاد زیر دست و پای من همش باید مواظب باشم که یه موقع چیزی رو از روی گاز نکشه بیفته روش یا روغن داغ نپره روش. 14.gifبخاطر همین قضیه هر شب خودم و دعوت می کنم خونه مامانم چون واقعا نمی زاره آشپزی کنم 45.gif یه کتاب می گیرم دستم میاد دستم و می گیره می بره تو اتاقش میگه با من بازی کن. می خوام یه کم ورزش کنم با تردمیل میاد میخواد بره روش و تردمیل بره و دیگه نمیشه از اون رو آوردش پایین.  باور کنین دبلیوسی هم که می خوام برم میگه باید من و با خودت ببری اون تو 19.gifجالب اینجاست که هیچ جا غیر از خونه خودمون اینطوری نیست و اصلا به من نمی چسبه و با یه اسباب بازی سر خودش و گرم می کنه . ولی خونه خودمون فقط می خواد یا تو بغلم باشه یا تند و تند هرجا که میرم باهام بیاد. حتی پیش باباشم بدون من نمی مونه . اینطوریه که بنده از ساعت ۵ که می رسم خونه تا ساعت ۱۲ که ایلیا می خوابه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم و تازه ساعت ۱۲ به بعد اجازه دارم که کارام و انجام بدم که خوب شما فکر کنین چون صبح زودم باید بلند شم هر روز این شکلی میام اداره 37.gif و پشت مانیتور هی چرت می زنم. آبروم رفته به خدا اینقدر همه من و در حال چرت زدن دیدن 17.gif باور کنین امروز صبح ابروهام و که یه هفته بود دنبال فرصت می گشتم تو خونه مرتبشون کنم توی دبلیوسیه اداره این کار و انجام دادم. خوب چیکار کنم ؟ تو خونه واقعا فرصت نمی کنم. حتی یه دوشم که می خوام بگیرم باید حتما ایلیا رو هم ببرم. چون حموم خیلی دوس داره همین که درش باز بشه اون از من جلوتر اون تویه . یواشکی هم که برم از صدای آب می فهمه میاد اینقدر می کوبه به در که مجبور میشم ببرمش تو . وقتی هم که می برمش که به این زودیها رضایت نمیده. تا دو ساعت اون تو واسه خودش آب بازی نکنه و یه دل سیر شیر نخوره بیرون نمیاد که 23.gif 

دیشب خیلی خوابم میومد و دوست داشتم زود بخوابم ولی کلی کار داشتم 37.gif ایلیا هم خوابش میومد. گفتم خوبه ایلیا رو می خوابونم و کارام و انجام میدم و دیگه امشب ساعت ۱۲ می خوابم. خلاصه ایلیا برای اولین بار ساعت ۱۱ خوابید چون سابقه نداره زودتر از ۱۲ بخوابه 13.gif منم خوشحال رفتم به کارام رسیدم و ساعت ۱۲ اومدم بخوابم که دیدم صدای ایلیا میاد 02.gif رفتم بخوابونمش هر کاری کردم نخوابید. تو تاریکی چشاش و باز کرده بود و زل زل من و نگاه می کرد و هی سر به سر من می زاشت و هر چی خودم و به خواب می زدم فایده ای نداشت 29.gif اونم شانس من بود. یه شب می خواستم ساعت ۱۲ بخوابما ولی نشد. 20.gifبعدم دست من و گرفت و من و بلند کرد برد تو اتاقش تا باهاش بازی کنم. منم داشتم می مردم از خواب ولی نمی زاشت بخوابم که . پیش باباشم من پیشش نباشم نمی مونه . هیچی دیگه من و باباش و تا ساعت ۳ بیدار نگه داشت و بعد خوابید. تو خواب همش وول می خورد حس کردم گشنشه . گفتم با شیر سیر نمیشه و ساعت ۵ صبح بیدار شدم براش فرنی درست کردم ریختم تو شیشش دادم خورد و دیگه راحت گرفت خوابید 46.gif 

امروز صبح بخاطر اینکه فقط ۲ ساعت خوابیده بودم خسته و خوابالو و بداخلاق بودم و همش داشتم به خودم غر می زدم که آخه چرا من همش خسته ام 47.gif اصلا کاش سرکار نمیومدم. اون وقت به همه کارام می رسیدم. می تونستم کتاب بخونم . ورزش کنم. به کارای شخصی خودم برسم. دیگه اینقدر دچار کم خوابی نمی شدم و ....47.gif که بطور اتفاقی بعد ازمدتها رفتم تو وبلاگ مامان خوشبخت . توی پستاش یه پستی بود که حالم و عوض کرد 01.gif

حالا عین اون متن رو می زارم اینجا تا شما هم بخونین :

میگم کاشکی میشد یاد بگیریم از هر لحظه بزرگ شدن بچه هامون لذت ببریم. کاش میشد انقدر درگیر نبودیم تا از هر دقیقه با هم بودن به اندازه ۶۰ ثانیه کامل استفاده کنیم.

مامان بابا هایی که بچه کوچیک دارین ... همونهایی که حسرت دو ساعت خواب رو به دلتون گذاشتن  همونهایی که از وقتی دنیا اومدن چشمتون دنبال یک حموم به دل سیر و نه از روی عجله است همونهایی که تا پوشکشون رو عوض کردین و یا در حین عوض کردن دوباره مزینتون کردن همونهایی که شیره دلتونن ولی گاهی آرزو میکنین یکی بیاد یک ساعت ببردشون تا بتوننین یک صفحه کتاب بخونین همونهایی که شبها وقتی از زور خواب چشمات باز نمیشه تا دهمین کتاب رو نخونی ولت نمیکنن ...

ببین ... بخدا فقط به یک چشم به هم زدنه ... میشن هم قدت ... از خودت بلندتر ...  بعد دلت واسه تک تک اونایی که اون بالا گفتم لک میزنه ... باور کن راست میگم ... 

تاریخ این پست واسه چند ماه پیش بود. ولی من حس کردم که همین حالا مامان خوشبخت که خودش دو تا دختر گل به اسم یاسمن و رز داره نشسته روبه روی من و من واسش درد ودل کردم و اون این جواب و بهم داده. باور کنین بعد از خوندن این پست کلی انرژی گرفتم و خوابم پرید و دیگه خسته نبودم 15.gif

بعدش فکر کردم که همونطور که مامان خوشبخت میگه زمان داره خیلی زود میگذره و چشم بزارم رو هم ایلیا بزرگ شده و قد و قوارش مردونه شده و دیگه به من نمی چسبه 02.gif دیگه نمیخواد همش بغل من باشه . اون موقع دیگه دوس نداره که هر کاری می خواد بکنه من پیشش بشینم. دیگه دوس نداره هر جا که میره من باهاش باشم 02.gif اون وقت می دونم که حسرت این روزا رو می خورم  29.gif اون روزا دلم برای این روزا تنگ میشه 22.gif پس این منم که باید از این فرصتا استفاده کنم 08.gif باید تا می تونم بغلش کنم و باهاش بازی کنم و براش وقت بزارم و تا می تونم بوسش کنم 11.gif حالا که ایلیای من همش دوست داره کنارم باشه و همش می خواد با من باشه من نباید این و ازش دریغ کنم 31.gif همین که از صبح تا بعداز ظهر باید پیشش باشم و نیستم حقیه که من دارم ازش می گیرم. شیری رو که اون باید از صبح تا بعد از ظهر توی بغل خودم بخوره من دارم ازش دریغ می کنم 20.gif نمونش همین چند روز پیش یکشنبه که اعتصاب غذا کرده بود هیچی نمی خورد. چون جمعه و شنبه خونه بودم و صبح که بیدار می شد شیر خودم و می خورد یکشنبه بیدار شده بود ممه می خواست من نبودم 29.gif مامانم میگه هر چی شیشش و میزاشتم دهنش پس می زد بیرون و فقط گریه می کرد. دیگه تا ظهر نه از جاش بلند شده بود نه چیزی خورده بود و نه ساکت شده بود. ظهر دیگه از زور گشنگی به خوردن فرنی رضایت داده بود. نمی دونین چقدر خودم و سرزنش کردم و چقدر دلم براش سوخت20.gif. پس جریمه منم اینه که نه کتاب بخونم . نه ورزش کنم . نه تنها جایی برم . نه به کارای خودم برسم. فعلا من باید دربست در اختیار ایلیای عزیزم باشم. ایلیا همه چیز منه . همه زندگی منه . پس دیگه غر زدن ممنوع !15.gif

<a%20href=Image Hosted by storage4all

                   عسلی مامان خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم واسه داشتنت 27.gif

/>

<a%20href=Image Hosted by storage4all

              عزیزکم الهی همیشه خنده رو لبات ببینم  21.gif

<a%20href=Image Hosted by storage4all

          و مامانی هیچ وقت اینطوری تو رو ناراحت و اخمو نبینه 02.gif

/>

 

/ 70 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام. ناراحت نباش فاطمه من هم دقیقا همینطوره با این تفاوت که شیر من رو هم اصلا نمی خوره. کارهای شخصی رو هم فعلا تعطیل کن . بذار بهت بچسبه. حقشه. دو روز دیگه بزرگ میشند ما حسرت یک روز دیدن سیرشون رو داریم. هر چند من خیلی کم حوصلم و اینجور مواقع باهاش دعوا میکنم و بعدن دلم میسوزه. اما خودمونیم ما هم کم کیف نمی کنیم از این که بچمون دست از سرمون بر نمیداره! مگه نه. از طرف من ببوسش ماشاالله خیلی ناز شده.

يه دل خاکی با کلی پاکی

سلام مامان مهربوناولین باره به وبلاگت سر می زنم زیباست و عکسای خوردنی و جيييگری که از ايليای نازنينت گذاشتی خيلی باحال تر شده ..از طرف من يه ماچ گونده بکنش...پيش منم بيا...تا بعد يا علی

ارام

سميه جون حرفهات خيلی قشنگه دقيقاْ من هم همين وضعيت و دارم نيکان هم همينطوری به من ميچسبه . چقد مطلب مامان خوشبخت قشنگ بود کلی حال کردم راست ميگه ها بعداْ بايد حسرت همين موقعها رو بخوريم. من هم از اين به بعد از تک تک ثانيه های با پسرم بودن استفاده کنم هورااااااااااااا

ساجده

چه خوب که آدم بتونه با خودش و شرايطش کنار بياد.ولی سميه جون حواست رو جمع کن که اگه دغدغه ذهنيت را تحت تاثير يک هيجان فراموش کنی هی سر باز می کنه. بايد بتونی کاملا عفونت را بيرون بکشی که تب نکنه.اين کار يک جور پاک کردن صورت مسئله است.اميدوارم که تو ريشه ای مشکلت رو حل کرده باشی. تو مامان خوبی هستی. خيلی خوب و مهربون. ايليا خيلی خوشبخته که تو رو داره

من

عسلی نازت رو از قول من ببوس

عطيه

نه خانمی... شما تشخيصی نداده بودی...(دختر و پسر بودنش رو میگم!)

دريا

الهی بگردم چخ بزرگ شده

سحر

آخي سميه جون ميدونم كلي از اينكه ايليا غذا نمي‌خوره حرص مي‌خوري. ان شا الله كه خوب ميشه. مزه هاي جديدا انتخاب كنه. مثلا اگه سوپ ميدي يك كم آب ليمو بزن شايد خوشش بياد. يا مثلا ماكاروني براش درست كن و با سس روش براش چشم و گوش و دهن يا گل بكش و بگو حالا بيا چشم پيش را بخور شايد براش جالب باشه. بچه برادر منم حرص ميده سر غذا خوردن. البته اون 5 سالشه. با اينكه ماكاروني دوست داره بايد براش روش نقاشي بكشيم تا بخوره. يا مثلا آبگوشت نمي خورد. بعد يه بار گشوتهاشو تو بشقاب پهن كردمو وسطشو سوراخ كردم و آبليمو ريختم، مثل حوش. از اون موقع به بعد هميشه آبگوشت ميخوره و ميگه برام حوضش كنيد. اگه يرش به يه چيزي گرم باشه، بازي كنه يا تلويزيون ببينه و يا قصه براش بگين تا حواسش پرته ممكنه غذا بخوره. البته ميدون همه اينكارا وقت مي بره و همينجوري هم ايليا نميذاره به هيچ كاري برسي ولي شايد مفيد باشه.

سحر

نميدوم اين فنقيليها چرا فكر مي‌كنن آدم بزرگا بايد همه كارهاشون ول كنن و در اختيار اوان باشن. من كه يه روز كه بچه برادرم اينجاست هيچ كاري نميتونم بكنم. يكي از دوستامون يه بچه داره. مي‌گفت از سر كار اومدم خونه. خيلي خسته بودم، يك كم استراحت كردم و بعد رفتم ظرفها را كه مونده بود بشورم. كه امود گير داد برام كتاب قصه بخون. مي گفت:"گفتم عزيزم من الان كار دارم، بايد ظرفها را بشورم". كه وروجك جواب داده:"جيك جيك مستونت بود، وقته زمستونت بود؟ مي‌خواستي به جاي اينكه بخوابي ظرفها را بشوري كه حالا برام كتاب بخوني" بچه 5 ساله ضرب المثل هم بلده!! خيلي مي فهمن اين بچه ها بخدا! خيلي هم پر توقعند! و خيلي هم عزيزن!