عشق و عسل مامان حسابی به مهد علاقه پیدا کرده و همش تو خونه میگه بریم مهد کودک. امروز صبح داشتم جوراباش و تو خواب پاش می کردم چشاش و باز کردم گفت میریم مهد کودک پیش مهناز جون و وقتی گفتم بله خوشحال شد. وای اینطوری چقدر راحتم و چقدر خوشحالم. خیلی خوشحالم که مهدش رو زود عوض کردم. اینجا که می زارمش خیالم راحته و آرامش دارم.

317108273.jpg

تپلکم حسابی دلش واسه باباش تنگ شده. این و میشه از صحبتای طولانی ای که تلفنی با باباش می کنه فهمید. دیروز یه عالمه پشت تلفن با باباش حرف زد و یه عالمه براش شعر خوند و از تو گوشی بوسش کرد و دل باباش هم بیشتر تنگ شد.

317108275.jpg

دیروز تو خونه به مامانم گفته مامانی تو هم بیا با مامان من بریم اداره بعد کارت مامانم و دینگ کن بعد آسمون سور بازی کنیم بعدم بریم مهد کودک پیش مهناز جون اونجا تاپ تاپ عباسی کنیم شعر بخونیم نقاشی بکشیم بعدش مهناز جون ما رو ببره پیش مامانی و سوار عمو سرویسی بشیم بیایم خونه پیش بابایی ! 21.gif 

عاشق شعرای جدیده . وقتی یه شعر جدید براش می خونیم چشاش و گرد می کنه و با دقت گوش می کنه و دیگه لازم نیست اون شعر و تکرار کنیم. از اول تا آخرش و سریع حفظ می کنه و برامون می خونه . دیروز رفتم خونه میگه مامانی رفته بودی اداره با کفش پاره پاره سر کچلت می خاره ؟ من و میگی این شکلی شده بودم 13.gif این و کی دیگه یادش داده بود خدا می دونه ! بعد که دید من اینطوری نگاش می کنم گفت نه ! مامان کچل نیست. بابایی کچله 04.gif منظورش بابای من بود.

صبح که گذاشتمش مهد مدیرشون بدو بدو اومد ایلیا رو از من گرفت گفت دلم واسه رقصیدنش تنگ شده سریع هم یه آهنگ گذاشت که ایلیا برقصه . حالا قراره یه فیلم کامل از رقصیدن ایلیا بگیره . میگه این پسرت خیلی قشنگ میرقصه معلومه که آموزش دیده . مدل پاها و دستاش تو رقص معلومه که غیر از استعداد خوب هم تقلید کرده . درست هم تشخیص داده . دایی کوچیکه ایلیا رقص و به ایلیا یاد داده ! همون دایی که با ایلیا کل دارن و یکسره سر به سر هم می زارن. هم ایلیا سر به سر دایی محسن و هم دایی محسن سر به سر ایلیا خان ما !

توی این ماه که ماه اول مهد رفتن ایلیا بود هفته اول هر روز آوردمش مهد که دیدم صبح ها گریه می کنه و زیاد مهد و دوست نداره تصمیم گرفتم کم کم به محیط مهد عادتش بدم. اینه که هفته ای دو روز آوردمش . روزهای یکشنبه و چهارشنبه ! حالا که اینقدر مهد و دوست داره از اول خردادماه هفته ای سه روز میارمش. یعنی یکشنبه دوشنبه و چهارشنبه . سه شنبه ها و پنج شنبه ها هم میمونه پیش مامانیش استراحت می کنه . جمعه ها و شنبه ها هم که پیش خودمه ! اینطوری از مهد زده نمیشه و دلش برای دوستا و مربیهاش تنگ میشه .

هفته پیش یه جوجه معلوم نیست از کجا سرش و انداخته پایین اومده خونه مامانم اینا. از اون روز دیگه ایلیا کیف می کنه مگه اونجا رو ول می کنه باید به زور ببرمش خونه . روزای اول که همش با جوجو بازی می کرد و غذا براش می زاشت و از هر چی خودش می خورد به اونم می داد. شیرموز میخورد می ریخت رو سر و کله جوجهه تا اونم بخوره میوه میخورد به جوجشم میداد. یه خورده هم می ترسید جوجه رو دستش نمی گرفت و زیاد بهش نزدیک نمی شد. ولی حالا دیگه ترسش که ریخته هیچ دیگه زیاد تحویلش نمی گیره هیچ همش با چوب می دویه دنبالش و چوب و میزنه زمین جوجهه که میترسه در میره غش غش می خنده یا اینکه به زور جوجه بیچاره رو میگیره تو دستش بعد پرتش می کنه . بدبخت دیگه جوجهه از سایه ایلیا هم فرار می کنه و وقتی ایلیا تو حیاط خونه مامان اینا باشه اینقدر می دویه تا خودش و تو یه سوراخی جایی قایم کنه که آخرش هم ایلیا پیداش می کنه باید بره یه جای دیگه قایم بشه پادرد گرفته بدبخت ! ضعف اعصاب هم گرفته ایلیا رو که می بینه شروع می کنه الکی جیغ کشیدن ! آهان راستی افسردگی هم گرفته چونکه ایلیا که نیست مامانم میگه ساعتها میشینه یه گوشه و به یه جا خیره میشه طفلی !

نگاه کنید با چه چوبی میفته به جون طفلی جوجهه . البته هیچ وقت چوبش به جوجه نمی خوره ها : 03.gif

 317108265.jpg

317108268.jpg

اینجا هم جوجهه از دست ایلیا در رفته رو شاخه درخت ایلیا هم داره بهش میگه مثل بچه آدم بیا پایین تا من نیومدم بالا : 21.gif

317108270.jpg

اینجا هم گمش کرده داره دنبالش می گرده :‌

317108263.jpg

اینجا با چماق منتظرشه :‌

317108264.jpg

اینم عشقم به همراه میلاد دوستش در حال رفتن به مهد کودک :

317108261.jpg

عزیز دل من تو حیاط مهد :

317108260.jpg

عسل من در حال نقاشی کشیدن :

317110696.jpg

اینم خداحافظی ایلیا و میلاد از هم :‌

317108258.jpg

 

/ 60 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پی براه

سلام سمیه جون از اونجایی که من هر دفعه هر دو وبلاگت را میخونم خبر دارم که هنوز نگرفتیش ولی همونجوری که خودتم تو یکی از نوشته هات گفته بودی خودت تحمل نکردی و بهش دادی وگرنه جیگر طلات داشت عادت میکرد اینجا که بعضی دکترها میگن بعد از یکسالگس شیر مادر مثل آب میمونه و فایده ای نداره بعضی میگن باید بدی ولی کلا من هیچ جا نشنیدم که بگن بعد از دو سالگی هم بدین فکر کنم ماکسیممش همون دو سالگی باشه چون بعد از اون بچه دیگه کم کم همه چیز را میفهمه نمی دونم ولی یک چیز را بهت بگم در مورد بچه ها اگه میخوای یک کاری را شروع کنی باید مصمم باشی اگه میخوای از شیر بگیری باید حتما بگیری نه اینکه یک روز بهش بگی نمیدم فرداش بدی کلا تو تربیتشون هم همینه اگه نبینن مصمم هستی خودشونم جدی نمیگیرن کلا آدم ها همینن تو اگه یک روز سر کارت دیر بری ببینی رئیست هیچی نمیگه روزهای بعدش هم خیلی برات مهم نیست که دیر بری میفهمی چی میگم؟ مثلا من اگه یکی از استادام اسان بگیره آخرین گزارشی که اماده میکنم و کاراش را انجام میدم همونه میگم خوب اون که چیزی نمیگه

پی براه

من واسه شایان کاری نکردم بهش گفتم خراب شده و بهش ندادم اینجا یک ماده ای هست واسه بچه هایی که انگشت میمکن که میزنن رو انگشتاشون که نمکن که با فلفل و دارچین و چیزهای دیگه هست من از اونها استفاده کردم یکبار که دیگه دیدم خیلی دلش میخواد کمی مالیدم به سینه ام و تا اومد بخوره در حدی که فقط زبونش بهش بخوره بهش دادم چون نمیخواستم بسوزه فکر کنم که اصلا نسوخت چون گریه هم نکرد (ولی خودم خیلی سوختم[ناراحت]) کلا اصلا تو این مرحله گریه نکرد و اذیت نشد چون خودم خیلی مصمم بودم شوهرم هی میگفت گناه داره بهش بده ولی گفتم وقتی یک کاری را شروع کردیم باید تا آخرش بریم میدونی چیه از اونجایی که من تحمل گریه شایان را ندارم تا الان حتی تختشو از خودمون جدا نکردیم چون من میدونم که تحملش را ندارم اصلا شروع نکردم امیدوارم موفق بشی

سوده مامان ایلیا

حق با شماست من ادرسو اشتباه گذاشتم در واقع دات بلاگفاش کمه اما سمیه جون من از کامنت نگذاشتن که ناراحت نمیشم[لبخند]من همیشه براتون کامنت میگذارم من حامله بودم شما کلی منو واسه سزارین ترغیب کردین یادتونه؟ به هرحال امیدوارم منو بخشین من هنگ کرده بودم اساسی[شوخی]میبوسم خودتونو ایلیا جون رو

مریم مامان فاطمه

سلام عزیزم. هزار ماشاالله ایلیا خیلی خوردنی شده. اون تیپش منو کشته. چقدر لباس زرد با یقه آبی بهش میاد. از طرف من حسابی بخورش[شوخی][شوخی]. به من هم سر بزن به روز شدم با خبری باز هم نه چندان خوب.

سمیرا

وایی ایلیا قشنگ معلومه خیلی قد کشیدی و بزرگ شدی اماشاا.... اینقدر ذوق کردم دیدمت [ماچ]

سارا

آخیش قربون اون شکل ماهش برم من.چقد تپل و ناز شده[ماچ][ماچ] دلم خیلی براش تنگ شده بودا. از طرف من دو تا ماچ تپل آبدار بچسبون رو اون لپای خوشگلش مامانی

سعیده

سلام عزیریم من هر روز میل باکسم رو باز می کنم به امید ایمیلت. یه مامان منتظر. شاد باشی

محدثه

سلام.وای این ایلیا چقدر شیرینه و کاراش چقدر باحاله.براش اسپند دود کنید که چش نخوره.[ماچ][گل]