اول از همه روز جهانی کودک رو به همه بچه های عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم. یه عالمه برنامه فرهنگسراها و کانون پرورش فکری کودکان واسه بچه ها گذاشتن ولی من بعید می دونم بتونم ایلیا رو ببرم. البته سعی می کنم روز شنبه که خونه هستم ببرمش شهرک ترافیک چون ایلیا به راهنمایی رانندگی علاقه خاصی داره . شماها هم اگه دوست دارین برین برنامشون جالبه . اینم اطلاعیش :

سازمان حمل و نقل و ترافیک تهران به مناسبت روز جهانی کودک از تاریخ 18 لغایت 23/7/87 از ساعت 9 الی 19 تسهیلاتی از قبیل ماشین سواری، دوچرخه سواری، برگزاری موسیقی، جنگ شادی و نورافشانی جهت بازدیدکنندگان در نظر گرفته است.

آدرس : میدان پونک - تقاطع میرزا بابایی - تقاطع عدل - شهرک ترافیک

بهتون پیشنهاد می کنم اگه می تونین بچه ها رو ببرین چون ما چند وقت پیش ادارمون یه برنامه شهرک ترافیک واسه بچه های پرسنل داشت که من ایلیا رو بردم و خیلی بهش خوش گذشت. البته توی مامانا فقط من زرنگی کردم و رفتم چون ایلیا از همه بچه ها کوچیکتر بود دیدم برم باهاش بهتره . 

برنامشون جالب و آموزنده بود. طرز رد شدن از خیابون و پل عابر رو به بچه ها یاد می دادن و یه سری قوانین راهنمایی رانندگی رو.

یه قسمت برنامه بچه ها رو بردن تو یه کلاس و یکی یه کاغذ و یه بسته مداد رنگی بهشون دادن گفتن یه نقاشی در مورد ترافیک بکشین. حالا منم از جلوی در کلاس داشتم ایلیا رو نگاه می کردم. اول اینکه همین که بسته مدادرنگی به ایلیا رسید تموم شد و مربی رفت که دوباره بیاره . ایلیا داد می زد من مدادرنگی ندارم. من مدادرنگی میخوام. من میخوام نقاشی بکشم. مربی که مدادرنگیش و بهش داد شروع کرد. در حالیکه هنوز بچه ها تازه شروع به نقاشی کرده بودن و موضوع نقاشی هم ترافیک بود ایلیای عزیز من هم خوب ترافیک و به تصویر کشید. یه عالمه با مدادای رنگی خط خطی کرد تو هم و نقاشیش رو داد دست مربیه . بعدم بدوبدو از صندلیش اومد پایین و دوید بیرون پیش من.

اینم آخر نقاشیش . بچم ترافیک خطا رو به جای ماشین به تصویر کشیده :

بردمش قسمت ماشین سواری که واسه خودش حسابی کیف کرد و فکر کنم از همه بچه ها بیشتر سوار شد. چند بار دور شهرک رو با کمک مربی رانندگی کرد. به زور پیادش کردیم.

بعدم همه بچه ها رو بردن توی سالن برای دیدن نمایش که من فکر می کردم الان سیاساکتی و دار و دستش قراره برنامه اجرا کنن و خوشحال بودم که الان ایلیا کلی ذوق می کنه . اما سه تا مرد گنده اومدن رو صحنه و یه تئاتر بیمزه که اصلا ربطی به راهنمایی رانندگی نداشت بازی کردن. موضوع تئاترشون هم فوتبال و انتخاب کاپیتان بود که به نظر من هیچ ربطی به بچه ها نداشت. میشه گفت تنها ایراد برنامشون همین بود. امیدوارم توی برنامه این بارشون یه تئاتر بهتر که یه ربطی هم به راهنمایی رانندگی داشته باشه گذاشته باشن :

البته تئاترشون چون با موسیقی شاد همراه بود بچه ها خوششون اومده بود و ایلیا تا آخرش و نگاه کرد و از اونجا که از همه بچه ها کوچولوتر بود مجبور شد بشینه روی دسته صندلی که افراد جلویی مزاحم دیدش نشن.

بعد که از سالن اومدیم بیرون حسابی خسته شده بود. چشای خسته ازخوابش و ببینید :

بعدش وقت ناهار بود و قرار شد بچه ها بشینن رو چمنا غذا بخورن. اینجا هم کنار محمد جواد (پسر همکار عزیزم شهلا) نشسته و دارن شیطونی می کنن با هم :

بچم اصلا هم یه ذره خودش و معذب نمی کنه . همین که میشینه یه جا اول کفشش و در میاره :

راستی بالاخره این آقا پسر ما در دو سال و هفت ماه و 15روزگی از شیر گرفته شد. صبح عید فطر به خدا توکل کردم و دیگه به ایلیا شیر ندادم و از خدا خواستم کمک کنه تا این دفعه بچم اذیت نشه و این پروژه از شیر گرفتن ایلیا با موفقیت تموم بشه بره پی کارش . خدا رو شکر که این دفعه عالی بود. یه بار مزه مزه کرد دید تلخه دیگه لب نزد. شبها هم به راحتی یه قصه براش میگم میخوابه . هر چند که هر از گاهی یادش میفته و یه بوس میکنه میگه مامانی بوسش کنم خوب میشه؟ خوشمزه میشه ؟ میگم مامانی نی نی ها که بزرگ میشن می میهاشون دیگه تلخ میشه. تو دیگه نباید می می بخوری . اونم میگه باشه و میره دنبال بازیش . خلاصه که دیگه ایلیا خان هم مرد شده ببینید اینجا هم یه هیکل گرفته داره میگه قوی شدم :

پسرک  حسابی شیطون شده . مخصوصا شبا انگار انرژیش بیشتر میشه اینقدر شیطنت می کنه که خدا میدونه . چند روزیه باباش دوباره رفته ماموریت و شبا خونه مامانی اینا می خوابیم. همچین ذوق می کنه یکی ندونه میگه این بچه سال به سال مامان بزرگ و بابابزرگش و نمی بینه .

همین الان زنگ زدم خونه حال ایلیا رو بپرسم دیدم مامانم داره می خنده . میگه ایلیا عروسکش و برداشته یه شونه هم گرفته دستش هی موهای عروسکه رو آب میزنه شونه می کنه با قیچی موهاش و کوتاه می کنه . هر کی هم ازش میپرسه داری چیکار می کنی میگه تولد ریحانس دارم خوشگلش می کنم ببرمش تولد. دارم سلمونیش می کنم. بعدم تا دید من زنگ زدم گوشی و از مامانم گرفته میگه مامانی دارم سلمونی می کنم. اتفاقا دوربینم خونه مامان ایناست. بهش سفارش کردم ازش عکس بندازه بعدن عکساش و می زارم.

راستی تا یادم نرفته بگم که دیروز تولد ریحانه عزیز دل خاله بود. فداش بشم که دو ساله شد. انگار همین دیروز بود که ریحانه به دنیا اومد و ایلیای هشت ماهه از صدای گریش می ترسید و هر بار که ریحانه گریه می کرد ایلیا هم گریه می کرد باید جفتشون و ساکت می کردیم. یادش بخیر چقدر بهش شیر دادم یک ماه اول . سپیده حالش خوب نبود نمی تونست شیر بده من از سرکار که می رسیدم هم باید ایلیا رو سیر می کردم هم ریحانه رو. هر چند که ریحانه خانوم برعکس ایلیا خان از سه ماهگی به بعد دیگه شیر نخورد و شیرخشکی شد و مامانش و حسابی حرص داد. البته ایلیا جون تلافی دخترخالش رو هم در آورد و هفت ماه و نیم بیشتر از سهمیش شیر خورد. امشب جشن تولد ریحانس و خونه خاله سپیده دعوتیم. بعدن از تولدش عکس می زارم. دیروزم بهش زنگ زدم تا گوشی و برداشته میگه سمیه تبلدمه . مبالکه ! ماچ

/ 52 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام عزیزم اول شدنت توی مسابقه ی خواب آسمانی مبارک باشه فرشته کوچولو[ماچ]

مریم مامان هستی

سلام عزیزم امیدوارم که خوب باشی خدا برات ببخشه خیلی پسر نانازی داری من همین امروز سایتت رو پیدا کردم شما هم یه سری به ما بزن می تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم

شیلا

هزار ماشاا... ایلیا چه بزرگ و آقا شده[ماچ]

ننه گلی

سلام خوش باشین همراه با مرد کوچک [قلب] راستی شهرک ترافیک کجاست؟ کی برنامه داره؟

لیلا مامان آرین

اول شدنت مبارک ایلیا جون.آرزو می کنم تو همه مسابقه ها همیشه اولین باشی عزیزم.

محدثه

سلام سمیه جون.تبریک میگم که برنده مسابقه خواب آسمونی شدی.واقعا ایلیا توی این عکس خوردنی شده.البته همیشه ناز و خوردنیه.[قلب][ماچ][ماچ]

نازبانو

مامان خانوم مبارکه! ایلیا تو مسابقه خواب آسمونی اول شد.[ماچ][قلب]

سارا

واقعا که عکس ایلیا تو مسابقه خواب آسمانی استحقاق برنده شدن رو داشت.. چقدر ناز و قشنگ خوابیده و لبخند میزنه.. فکر کنم داشته خواب می می میدیده[نیشخند] وروجک چه فیگوری گرفته اونجا که سوار ماشین شده[نیشخند] سمیه جون از الان باید پولاتو جمع کنی که 18 سالش شد ماشین شماها رو برنداره بره[نیشخند]