سلام ! من ایلیا هستم که الان تو وبلاگم نشستم 04.gif ! وای اگه بدونین شنبه شب تو بوستان چقدر به من خوش گذشت. بیخود نیست که خاله آرزو و خاله نیلوفر هی آرش و نازنین فاطمه رو می برن اونجا . آخه اونجا به بچه ها خیلی خوش می گذره . خوش به حال آرش و نازنین فاطمه خونشون به اونجا نزدیکه تند تند میرن. ما که زیاد نزدیک نیستیم مامانم من و دیر به دیر می بره. ساعت 6 رسیدیم اونجا و من تا اون وسایل بازی رو دیدم هی به مامانم می گفتم بییم بییم که من و ببره تو خانه بازی تا بازی کنم ولی مامانم گفت اول باید همه خاله ها رو ببوسی و بهشون بگی آی لاو یو تا بفرستم بری اون تو بازی کنی 01.gif منم اول خاله بیتا رو بعد هم بقیه رو یکی یه دونه بوسیدم و به همشون هم گفتم آی لای لو و بغلشون هم رفتم تا زودی بتونم برم بازی کنم. خاله بیتا و بقیه خاله ها هم من و یه عالمه بوسیدن و مامان من و برد که بازی کنم 05.gif. اولش دست مامانم و می کشیدم می گفتم ایا ایا (بیا) مامانم هم مجبور شد کفشش و در بیاره بیاد تو . یه کم که من و بازی داد و سوار سرسره کرد یواش یواش دیدم غیبش زد. ولی از اونجا که خیلی پسر خوبی هستم صداش نکردم و گذاشتم تا با دوستاش واسه خودشون راحت بشینن و حرف بزنن و مزاحمش نباشم 41.gif اونجا هم یه آقا با چند تا خانوم مهربون بودن که همش من و بازی می دادن. سوار ماشین شدم سوار موتور شدم سرسره استخر توپ کلی خلاصه بازی کردم 03.gif البته اولش پرنیان و شمیم و مهدیار و یسنا هم بودن و همه با هم بازی کردیم . اما بعدش شمیم و مهدیار و یسنا رفتن پیش ماماناشون آرش و نازنین اومدن 01.gif یه بارم که من هنوز آرش و نشناخته بودم داشتم واسش قلدوری می کردم می خواستم از ماشین پیادش کنم خودم سوار شم که مامانم رسید و گفت ایلیا جان این آرشه . دوستته که دوسش داری . نوبتی ماشین سواری کنید 05.gif آخه من کوچولوتر از همه بچه ها بودم نمی تونستم بقیه چیزا رو خودم تنهایی سوار شم فقط ماشین و موتور و می تونستم. مامانم هم هی میومد از پشت شیشه هی من و نگاه می کرد میدید دارم بازی می کنم برام دست تکون می داد 27.gif و منم براش دست تکون می دادم 27.gif و می رفت پیش مامان دوستام. هر بازی رو که دوست داشتم به اون خانوم مهربونه که اونجا بود می گفتم من و سوار میکرد دستش درد نکنه 41.gif تازه موقع خداحافظی هم به مامانم گفت بازم ایلیا رو بیارین اینجا حالا قراره مامانم از این به بعد من و زیاد ببره که واسه خودم حال کنم 25.gif.

دیگه ساعت 8:15 مامانم با کلک من و آورد بیرون. چون قرار بود خاله شیرین ما رو تا آژانس برسونه دیرش شده بود وگرنه مامانم بازم می زاشت من بازی کنم 01.gif. تو ماشینم که نشستم مامانم برام سیب زمینی خریده بود که بخورم چون خیلی دوست دارم ولی من خیلی بازی کرده بودم خسته شده بودم فقط شیر مامانم و می خواستم و هی می گفتم می می 03.gifمی می 03.gif حالا خوبه تو ماشین خاله شیرین بودیم وگرنه من چی می خوردم ؟ 39.gif

خاله جونا مرسی 41.gif بازم از این قرارا تو همون بوستان بزارین که منم کیف کنم 03.gif

اینم عکسای اون روز :

P1120793.jpg

من این موتور و بشتر از همه خوشم اومده بود ازش

P1120762.jpg

خودم تو استخر توپ

P1120731.jpg 

یسنای موتور سوار

P1120767.jpg

آرش خوشگله

P1120734.jpg 

من و پرنیان . مامانم به پرنیان گفت من و نگاه کن پرنیان اینطوری نگاه کرد 43.gif

P1120737.jpg 

یسنای خوشگل و مهربون 06.gif

P1120754.jpg 

نازنین فاطمه فکر کنم داره دعا می کنه 11.gif

P1120803.jpg

من و شمیم موقع برگشتن 15.gif

P1120757.jpg 

من در حال توپ پرت کردن به بیرون 01.gif

 P1120765.jpg 

من دارم اینجا از استخر توپ میام بیرون

P1120769.jpg 

آرش در حال فکر کردن روی سرسره 39.gif

P1120780.jpg 

مامانم تا به نازنین می گفت من و نگاه کن ازت عکس بندازم خجالت می کشید سرش و مینداخت پایین 09.gif

P1120788.jpg 

ولی تا به پرنیان می گفت چشاش و باز می کرد به دوربین نگاه می کرد 04.gif

P1120791.jpg 

اینم آقا مهدیار کوچولو که اصلا حاضر به عکس انداختن نبود دستاش و می زاشت جلو صورتش فکر کنم دوست نداشت منتشر بشه  11.gif

 

/ 62 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده مامان ايليا

قربونت برم ايليا جونم با اون لباس خوشگلت کی ميشه ايليای منم مثل تو مرد بشه بزرگ بشه آقا بشهپسر عسل با اون قلب پاکت واسه کوليک ايليای من دعا کن

نرجس

اینهمه خوردنی اینجاست.... وای وای من می خوام همشون را بخورم!؟

صنم

الهی چه نی نی های خوششلی اينجان قربون تو پسر نازم برم من که انقده مامی رو درک می کنی سميه جون آدرس دقيق بوستان رو برام می ذاری؟فرصت کردم بچه هارو ببرم يه ذره انرژی تخليه کنن در ضمن اين پسری دختر مورد علاقشو پيدا کرد يا هنوز واسه ثبت نام فرصت هست؟؟؟

ليلا مامان آرين

نازييييييييييی مامان سميه اينقدر که ايليا جونم مي می میخواد ۲ ساله که شد چطور بايد دل بکنه.چه عکسهای قشنگی گذاشتی.مرسی.

مژگان (مامان آندیا جون)

چه عکسهای خوشگلی از وروجکها گذاشتین سمیه جون . خوشحالم که بهتون خوش گذشته ، ببخشید که نشد بیایم این چند وقت حسابی درگیر بودیم ، انشاء الله دفعه بعد ....

یاسی

حرف کوچیک دارم ... (متن و نوشته ها رو مثه همیشه با دقت میخونم اما اینبار معذورم از کامنت ..این رو برای همه مینویسم)

الناز

سلام يه سئوال برام پيش اومده سميه جون دروبلاگم قسمت نظرات همه نظرات نمايش داده نمي شه خودم توقسمت مديريت مي بينم ولي تووبلاگم نمايش داده نمي شه مي دوني مشكل از چيه . پسرتو محكم ببوس .

شراره مامان برديا