سلام به روی ماه همه دوستای خوب و مهربون. من همون مامان تنبله ام که تصمیم گرفته بودم زرنگ بشم تند تند از این عسلچه بنویسم ولی نشدم. خوبین شما ؟

این تپلک ما خدا رو شکر یه کم بهتر از قبل شده و گریه و جیغ و لجبازیش کمتر شده . البته هنوز اون ایلیای حرف گوش کن و آروم و ساکت خودم نشده ولی از پست قبلی که نوشتم خیلی بهتره شده . دلیل همه اون بهونه گیری های بعدازظهراش رو هم پیدا کردم. ایلیا بخاطر اینکه میره مهد انگار که عادت کرده همش همبازی داشته باشه و با دوستاش مشغول بازی باشه. وقتی می رسیم خونه اگه یه همبازی داشته باشه اصلا بهونه نمی گیره و خیلی هم حرف گوش کن میشه . ولی وقتی بعدازظهرا کسی نباشه باهاش بازی کنه بهونه میگیره و حرف گوش نمی کنه و جیغ و داد و گریه . حالا تازگیا می رسیم خونه مانی پسر ۴ ساله همسایمون رو صدامیکنم میاد پایین با هم بازی می کنن سرشون گرم میشه اینطوری بهتر به کارام می رسم. من تا قبل از این فکر می کردم که تپلو رو از مهد میارم خونه خستس و باید تو خونه استراحت کنه فکر نمی کرددم این بچه با اینکه از صبح بازی کرده بازم دلش بازی بخواد و همه بهونه گیریهاش بخاطر این باشه . بی خود نیست قدیما بچه ها خوب و ساکت بودن و اصلا اذیتی برای پدر و مادراشون نداشتن. واسه این بوده که اون موقع ها مامانا چند تا بچه پشت هم میاوردن اینا از صبح تا شب با هم بازی می کردن و سرشون گرم می شد و دیگه به پروپای مامان باباهاشون نمی پیچیدن. ولی بچه های ما تنها می مونن هی بهونه گیری می کنن ما رو کلافه می کنن. اگه یه خانم خونه دار بودم یه بچه دیگه هم میاوردم دوتایی با ایلیا با هم بازی می کردن به منم کاری نداشتن دوتایی با هم بزرگ میشدن منم کمتر حرص می خوردم. ولی با وضعیت کارمندی غلط کنم دیگه حتی به بچه دوم بخوام فکر کنم (سمیه خانم نه تو رو خدا بیا فکر کن تعجب اینجا رو با خودم بودما سبز) ندا مامان ستایش توی وبش نوشته دکتر فردوسی پور که روانشناس کودکانه گفته بچه هایی که دوست دارن همش همبازی داشته باشن و از تنهایی بدشون میاد بهترین راه اینه که خیلی زود صاحب یه خواهر یا برادر بشن و اینطوری همبازی هم باشن. خانومای خونه دار لطفا برای اینکه بچه های خوب و حرف گوش کنی داشته باشید که اصلا هم اذیتتون نکنن واسه بچه دوم بجنبید!

امروز پنج شنبس و مهد تعطیله و ایلیا خونه عمشه . خوشبختانه طی تماسی که همین الان گرفتم پسرک قشنگ من از خواب بیدار شده اصلا گریه نکرده و به همه سلام داده و رفته جیشش و کرده و بعد هم اومده نشسته سر میز صبحانه . تا ظرف مربا رو دیده گفته به من مربا ندین ها من دوست ندارم ! من قویی می خوام (تخم مرغ) و عمه مهربونش هم واسش قویی درست کرده . منم که زنگ زدم گوشی و برداشته میگه مامانی خوبی ؟ من خوبم . داریم با نپیسه (نفیسه دخترعمشه) بازی می کنیم.

عسلی من دوباره سرما خورده . دیشب تا صبح سرفه کرد. نصفه شب بیدارش کردم بهش داروهاش و بدم نمی خورد. اینقدر التماسش کردم که مامان جان اینطوری تا صبح نمی تونی بخوابی و همش باید سرفه کنی تا راضی شده داروهاش و خورده. دفعه پیش که مریض شده بود خودمون و می کشتیم یه قاشق دارو نمی خورد. ولی این دفعه داروهاش و می خوره . ولی انگار داروهاش اثر نداره چون الان چند روزه داره دارو می خوره و خوب نشده. فکر کنم باید یه آمپول نوش جان کنه .

دیروز بعدازظهر از سرویس اداره پیاده شدیم یه مسیری رو یه طرفه بود تا خونه عمع ایلیا باید پیاده می رفتیم. منم دستم کیف اداره و کیف ایلیا بود و ایلیا هم گیر داده بود بغلم کن . ولی بغل کردن همانا و دیگه از بغل من پایین نیومدن همانا . جدا دیگه داشتم می مردم از خستگی . همچین هن و هن کنان راه می رفتم هر کی من و می دید می گفت کوچولو از بغل مامانت بیا پایین خودت راه برو. همه دلشون واسه من سوخت غیر از ایلیا. بهش میگم مامانی من خسته ام یه ذره خودت راه برو میگه منم خسته شدم. می بینین وروجک چه زبونی درآورده خوشمزه هی هم بهم نگاه می کرد با یه شیطنت خاصی می خندید که من دعواش نکنم و از بغلم نیارمش پایین. کلا خیلی ماشالله زرنگه . وقتی دعواش می کنم یا میدونه من از دستش عصبانیم با یه مدل خاصی نگاهم می کنه بعد نیشاش و باز می کنه و می خنده نیشخند که دیگه من و مجبور به خنده می کنه . گاهی هم شروع می کنه من و بوسیدن که دیگه اینطور موقع ها درسته میره تو دهن من لپاش بسکه شیرین و خوردنیه .

پریروز من و بابا سیامک داشتیم با هم حرف می زدیم. صحبتمون سر دوست داشتن و اینا بود. به یه جایی رسیده بود که داشتم خودم و واسه بابا سیا لوس می کردم تا بابا سیا اعتراف به دوست داشتن بکنه قلب داشتم بهش می گفتم تو من و دوست نداری اگه دوست داشتی ....... ایلیا هم بین ما نشسته بود و داشت نقاشی می کشید. یه دفعه پا شد اومد من و بوس کرد ماچ با یه حالت خاصی گفت مامانی من که دوستت دارم ! بغلوای اینقدر بوسش کردم و اینقدر با باباسیامک خندیدیم از دستش .

یه موقع هایی یه حرفای بانمکی می زنه . مثلا کلمه فکر می کنم و زیاد به کار میبره. مثلا من میگم ایلیا میای بریم خونه مامانی ؟ میگه : مامانی بریم آخه فکر می کنم ریحانه هم اونجاس. یا اینکه فکر می کنم این ماشین دایی محسنه . یا کلمه یه موقع رو زیاد بکار می بره. مثلا چاقو رو بر می داره تا می بینه چشای من گشاد شده و می خوام برم سمتش بگیرم خودش چاقو رو میده به من میگه مامان سمی یه موقع دستم و نبرم خون بیاد. از جلوی در خونه به هیچ وجه تنها بیرون نمیره. میگه مامانی یه موقع ماشین نزنه به من بیا با هم بریم. البته این چهره خوب و مودبشه ها از چهره لجبازی کردنش قبلا براتون نوشتم دیگه تکرار نمی کنم.

اون ماشین زرشکیه بود که چند ماهش بود واسش خریدیم. حالا که بزرگتر شده خیلی بیشتر دوستش داره و همش باهاش بازی می کنه . اما کشته ما رو با این ماشین و دوچرخش . از خونه خودمون می خوایم بریم خونه مامان یا از سوپر خرید کنیم ماشنیش و راه میندازه و میشینه پشتش راه میفته یا دوچرخش و . بماند که هی باید از این ور جوب ردش کنیم اون ور جوب یا وقتی ماشین داره رد میشه یه ساعت ماشینه ترمز کنه وایسه تا آقا فرمون و بچرخونن برن کنار . دیدن قیافه جدیش پشت فرمون ماشینش خیلی خنده داره . هر کی می بینش می خنده بهش بس که جدی میشینه پشت فرمون عینک گاهی هم لباسی جورابی چیزی دیگه بستگی داره به شانس که واسه کدوم بدبختی باشه واسه من یا باباش ورمیداره میفته به جون ماشینش و حسابی برقش میندازه. شیشش و پاک می کنه و آینه بغلش و تمیز می کنه بعد میگه حالا من میرم ماشین بازی . اون موقست که گریه و جیغ و داد که من و با ماشینم ببرید تو خیابونا بچرخونید. یه آدم بیکار میخواد که راه بیفته آقا رو با ماشینش دور محل بچرخونه .

یه اخلاق خوبی که داره وقتی خوابش می گیره خودش میاد میگه مامان بریم بخوابیم. اما چه زود بخوابه چه دیر فرقی نمی کنه چون صبح ها رو خیلی سخت از خوابی بیدار میشه. البته خوب حق هم داره ما که آدم بزرگیم زورمون میاد ساعت 7 صبح بیدار بشیم چه برسه به این بچه . ولی خوب طفلی چه کنه که اسیر مامانش شده و خواب صبح بی خواب صبح. اینم یه روز صبحه که می خوایم سوار سرویس بشیم. طفلی بچم ببینید چه خمیازه ای داره می کشه :

یه کاری تازگیا انجام میده مثلا میگه این بشقاب و بده من ببرم اگه ندم خودم ببرمش ورمیداره برمیگرده از اونجایی که به من گفته بوده بشقاب و بده و من ندادم دوباره می بره یا مثلا بغلمه میگه میخوام خودم راه برم اگه همون لحظه بدجایی باشه و نزارمش زمین جلوتر که می زارمش برمیگرده عقب از دوباره اون مسیر و راه میره. یه جورایی می خواد همش بگه حرف حرف خودمه . خدا کنه بزرگ میشه اینطوری نباشه.

از دم اداره که کارت می زنیم تا دم سرویس بیچاره می کنه من و  اینقدر که شیطونی می کنه . سرویس ما هم که از شانسم آخرین سرویس می میرم با این بچه تا برسم بس که ورج و وورجه می کنه . اینم نمونش . من دیرم شده سرویسا دارن میرن این آقا در حال بازی کردنه:

همچنان عاشق پلیس و ماشین پلیسه. حالا قراره از طرف اداره بچه ها رو ببرن شهرک ترافیک اسم ایلیا رو هم نوشتم. فکر کنم خیلی بهش خوش بگذره . پلیس که می بینه داد و هوار و پلیس راهنمایی ای راه میندازه و شروع می کنه هر چی شعر در مورد پلیس بلده می خونه که بیا و ببین. جالبه که غیرممکنه پلیسی ایلیا رو ببینه و براش دست تکون نده و نخنده. از اونجا که دل به دل راه داره این دو موجود یعنی ایلیا و پلیس همدیگه رو که می بینن انگار صد ساله هم و میشناسن. پلیس واسه ایلیا دست تکون میده ایلیا واسه پلیس دست تکون میده پلیس به ایلیا می خنده ایلیا به پلیس می خنده . یه بارم تو ماشین دایی محسنش بودیم یه جا رو خلاف رفت پلیس که خواست جریمه کنه ایلیا شروع کرد واسش این شعر و خوندن : پلیس لاهنمایی مواظب به بچه هاس ما پلیس و دوست داریم بهش احترام می زاریم. پلیس جریممون که نکرد هیچ اینقدر هم بوسش کرد. یه موقع خواستین جایی خلاف ملاف برین بگین ایلیا رو بدم با خودتون ببرین پلیس جریمتون نکنه .

حالا عکس عشق من و با این عینک خوشگلش ببینید :

فقط نمی دونم چرا اینقدر عصبانیه. اینجا رو نگاه کنید با چه اخمی داره نگاه می کنه :

آی به قربون اون از پشت عینک نگاه کردنت بشم من :

یه شب رفته بودیم عروسی خواهر فائزه (همکار عزیزم) توی همون روزایی بود که اومدم نوشتم ایلیا خیلی بهونه گیر و گریه ای شده . یکی از دوستانی که وبلاگ ایلیا رو می خونه هم اونجا بود (آرزو جون سلام) اینقدر این بچه مودب نشست رو صندلیش و تکون نخورد که هیچکس باورش نمی شد این همون ایلیاییه که من گفته بودم خیلی اذیتم می کنه . همش بهم میگفتن بچه به این ساکتی تو چرا قدرش و نمی دونی. بچم سیاست مداره دیگه نگاش کنید چه مودب و آقا نشسته :

این خانوم خوشگله که با ایلیا با هم عکس انداختن حنا خواهرزاده فائزه جونه که فوق العاده دختر شیرینیه. ببینید چطوری دست حنا رو گرفته و وایساده جلو دوربین. حالا وقتای دیگه باید خودمون و بکشیم بتونیم ازش عکس بندازیم :

 

/ 58 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من و دلنوشته هام

آفرین به این پسر مودب شیرین زبون بهانه نگیر[زبان][ماچ][ماچ][گل][گل][دست][دست]

لبخند

مایوس نباش 000من امیدم را در یاس یافتم....مهتابم را در شب....عشقم را در سال بد یافتم...و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم گر گرفتم... سلام دوست خوبم ....... با مطلبی جدید در مورد "لزوم آموزش صحیح رابطه جنسی" به روز کردم... خلاصه مطلب....برای بسیاری از زنان جوان در ایران عدم آشنایی با رابطه‌ی جنسی، اندام تناسلی خود و حتى ارضای جنسی و در مواقعى راه‌های مختلف جلوگیری از حاملگی باعث دشواری‌های زیادی در زندگی زناشویى می‌گردد. رابطه‌ای که می‌تواند زندگی دو انسان را زیباتر، گرمتر ....... این مطالب فقط جنبه آموزشی برای زوجهای عزیز که به فکر لذت بردن بیشتر از زندگی هستند منتظر حضور سبز و پر مهرت هستم

گلی خانم

ماشالله به این گل پسر ..... من شبها دخترک رو عادت دادم ساعت 8 می خوابه و بنابراین صبحها خودش ساعت 6 بیدار میشه و من خیلی راحت شده ام توی این مورد ... هم شبها به مه کارهام می رسم و هم صیح ها نگرانی اینکه الان خوابش میاد رو ندارم ....

سمیرا

وایی موش موشی چقدر ناز شدی دماشاا.. این خوشتیپه با عینک کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آهان ستوان کلو مبو !!!!!!!![چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک]

آرام

وای خدا جونم، ببوس پسرک خوشگلمو . این نپیسه گفتنش منو کشته ....

مزدای شیطون بلا

سلام خاله مي گم حالا كه اين دولت مهربون و عدالت محور قراره پول يارانه ها رو بريزه به حساب خودمون شما هم بجنبين براي اين تپلو خان بامزه يه همبازي بخرين ديگه. به خدا گناه داره اين آتيش پاره![شیطان]

مامان دیباوپرند

سلام دوستم میشه هنوز هم تنبل باشین ؟[سوال][سوال] چون وقتی تنبل بودین خیلی سریعتر پست می زدین [شیطان][شیطان][شیطان] خوب هستین ؟

مامان پرنیان

سلام عزیزم متوجه شدی که اخیرا چقدر تنبل شدین و پست نمینویسن؟[عینک] خواستم به حضورتون عرض کنم که هر چه سریع تر یک پست راجع به گل پستون مینگارین وگرنه هر چی دیدین از چشمه خودتون دیدین . تازشم قرار وبلاگی رو هم میپیچونین[عصبانی]