پسر ناز مامان مدتيه كه باهات حرف نزدم و دلم پر شده از يه عالمه حرف كه دوست دارم بهت بزنم و نمی دونم از كجا بگم.33.gif

عزيز دلم دوست دارم خيلی چيزها رو بدوني. دوست دارم بدونی كه صبحها كه ميام سركار چقدر دچار عذاب وجدان ميشم و چقدر سخته برام كه چند ساعت ازت دور باشم. 31.gifدوست دارم بدونی كه صبحها قبل از اينكه از خونه بيام بيرون ، ميام بالای سرت و دستات رو می گيرم توی دستام و آروم آروم بهت شير ميدم تا خيالم راحت بشه كه سير شدی و بيشتر می خوابی تا من که ميام بيداری باشی. 05.gifزير گلوت و بو می كنم و عطرش رو برای چند ساعت توی مشامم ذخيره می كنم. 25.gifبوی تنت بهم انرژی ميده عزيز مامان 07.gif بعدشم يواشكی بوست می كنم.10.gif تو هم يه تكونی می خوری و من از ترس اينكه خواب نازت بهم نريزه دوباره تكونت ميدم و لا لا لا لا می كنم تا دوباره خوابت ببره. دوست دارم بدونی كه مامانی خيلی دوست داره و تو تمام زندگی مني. دوست دارم بدونی كه با نگاهت و با شيرخوردنت آرامشی به من ميدی كه وصف ناشدنيه. 25.gifتو با وجودت حس و حال ديگه ای به زندگی من دادی كه مدتها بود دنبالش می گشتم و نمی دونستم كه با وجود تو پيداش می كنم.07.gif

 وقتی از سركار بر می گردم و تو من و می بينی شروع می كنی به دست و پا زدن كه بغلت كنم. 35.gifوقتی هم بغلت می كنم و بوست می كنم تو دهانت رو باز می كنی و گونه های مامانی رو اشتباهی می كنی توی دهنت. 10.gifبا اينكه بعضی موقع ها مامان جون ميگه كه تو شيرخشك خوردی و سيری ولی تو همچين می چسبی به مامانی و با ولع شير ميخوری كه آدم فكر می كنه كه يه عالمه گشنته. شايد می خوای مطمئن بشی که مامانی پيشته . شايدم اينقدر دلت واسه شير تنگ ميشه كه می خوای تلافی كنی.  06.gif

می دونم كه تو وقتی توی بغل منی و شير می خوری احساس امنيت می كنی و آرامش داري. حتی وقتايی كه از چيزی می ترسی سريع سرت رو سمت سينه مامانی برمی گردونی . عسل مامان! من عاشق اين آرامشی هستم كه موقع شير خوردن من به تو و تو به من ميدي.07.gif 

پسركم تو روز به روز شيرين تر ميشی و عزيزتر و هر روز هم تصميم گيری در مورد كاركردن رو برای مامان سخت تر می كني. آخه دوست دارم كه يه عالمه از بزرگ شدنت لذت ببرم و فكر می كنم با كار كردنم اين لذت رو كمتر حس می كنم06.gif

چند روزه كه خيلی شيطون شدی و به هيچ وجه حاضر نيستی وقتی بيداری توی تختت باشی. اگه يه لحظه روی زمين باشی مدام سر و گردنت رو بلند می كنی و دوست داری كه بلند شي. آخه مامان مگه تو می تونی راه بری كه اينقدر برای بلند شدن تلاش می كنی 11.gif. وقتی هم بغلت می کنيم اينقدر باسنت رو بلند می كنی و می كوبی و خودت رو اين ور و اون ور می كنی كه يعنی من و راه ببرين. 11.gifهمچين هم همه جا رو به دقت نگاه می كنی كه انگار يه گزارش از جايی كه هستی قراره بنويسی 18.gif .به هر چيزی هم كه توجهت رو جلب كنه  اينقدر نگاه می كنی كه هر جای ديگه ای هم ببريمت سرت رو بر می گردونی و دوباره همون رو نگاه می كنی . 04.gif  همه چيز رو دوست داری بگيری و از هر چيزی هم كه خيلی خوشت بياد يه راست ميبريش توی دهنت. 09.gifاگرم ازت بگيريمش عصبانی ميشی و گريه می كني. 17.gif

راستی چند روز پيش يه اتفاق جالب افتاد. تو داشتی واسه خودت آواز می خوندی كه بابايی تصميم گرفت صدات رو ضبط كنه. همين كه اومد بالای سرت و تو ديديش گفتی بابا (البته اينطوری : ب ب ) و صدات هم ضبط شد و خلاصه اين وسط نمی دونی بابات چه ذوقی می كرد. ای بچه .... 20.gif، آخرش حرف باباييت شد و بابا رو زودتر از مامان گفتي. از اون روز به اين ور چند بار كلمه بابا رو تكرار كردی. ولی هنوز مامان  نگفتي06.gif

<a%20href=Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

اگه من و بغل نکنيدا ....... همچين می زنم ....12.gif

<a%20href=Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

نترسين بابا ..... شوخی کردم 18.gif

<a%20href=Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

اينقدر از من عکس نندازين بابا...12.gif من نمی خوام منتشر بشم 18.gif

<a%20href=Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

چقدر خوبه که آدم از حموم بياد ... شير ش و بخوره .... بعدم بخوابه 05.gif

<a%20href=Image Hosted by Photo Hosting - Free Image Hosting

من مسلمونم . ولی نمی دوم چرا اينجا شدم عين صليب 04.gif

 

/ 43 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلارام

سلام سمیه جان با اجازه من لینک دادم به بلاگت با تشکر

نونوش

سلام من هم خيلی نگران هستم. نميدونم که بعد از تمام شدن مرخصی چيکار کنم. راستش از دوستان هر کسی که سر کار بعد از چهار ماه اومده شيرش به مرور خشک شده. شير تو تغيری کرده از نظر مقدار. خيلی خوبه که اگه بتونيم سه ماه مرخصی بدون حقوق بگيريم. من خيلی نگران. اصلا دلم نمياد که الينا رو بذارم برم سر کار. ميترسم که بعدها پشيمون بشم. حتما منو از تصميمت باخبر کن. راستی در مورد شيرهم بهم خبر بده.

دخترک کولی

دلم برات خيلی تنگه. دلم ميخواست تا مدتی که تو تهران بودم ميتونستم ببينمت فقط حيف که هيچ شماره ای ازت نداشتم. خوشحالم خوبی و دوباره برگشتی سر کار. من چون جای تو نيستم نمی تونم بگم سر کار بری يا نری بهتره. يه مدتی کار کن ببين اگه بهت فشار نمياد سر کار رفتن رو ادامه بده. در ضمن فکر کنم من و تو تو يه رشته کار می کنيم

نلی

سلام سميه جون وقتی این روزا مطالبت رو می خونم به ياد ۴ ماه ديگه خودم می يوفتم که واقعاً چقدر سخته... خدا خودش کمکمون کنه.. راستی از تجربيات اين دورانت هم بنويس به درد ماها می خوره خانومی ايليا کوچولوی نازو ببوس

سامان

سلام خسته نباشی .....خدارو شکر ميکنم که تو وايليا خان باباش اينا سالم و سلامت هستيد آخ که بچه تو اين سن چقدر خوردنيه.......ايليا خيلی خوردنی شده از طرف من ببوسش بهشم بگو که اين از طرف عمو سامان بودشا جر نزنی

از طرف يک مامان مهربون

سلام سميه جون . ديدم اومدی وبلاگ يواشکی من . نمی دونم چطوری آدرس منو پيدا کردی . اما عزيزم اشکالی نداره . راستش من هنوز يک کم با تو رودبايستی داشتم . اما خودم تصميم داشتم به زودی آدرسمو بهت بدم . راستی اصلا فهميدی توی اون وبلاگ که من کی هستم ؟ شايد هم نفهميدی . يک کم پستهای منو بخونی می فهمی .اگه فهميدی بيا وبلاگ پسرم و برام بنويس. آدرس وب پسرمو داری . يعنی تا حالا اومدی اونجا

زهرا

مامان ايليای عزيز سلام بعصی وقتها اينجا ميومدم ولی فقط عکسهای گل پسرت رو نگاه می کردم و ميرفتم ماشالله خيلی نازه .....زنده باشه ايشالله اما اين بار نوشته تون رو هم خوندم....با وجود اینکه بچه ندارم ولی کاملا با تمام وجودم احساست رو درک کردم....خیلی قشنگ بود برای خودتون و پسر ماهتون و خونواده تون آرزوی سلامتی و شادابی رو دارم

پارسا

فکر ميکنم از نظر تپلی پسرتون رو دست من زده باشه ولی دست از تلاشم بر نمی دارم انشاله صحيح و سالم باشد

سجاد

اون عکسی که توی خواب لبخند ميزنه زيباست / بخاطر شکار همچين لحظه ای بهت تبريک ميگم .