قرار روز چهارشنبه هفته گذشته قرار وبلاگی سومی بود که با ایلیا رفتیم. جای اونایی که نبودن خالی بود. دوست داشتیم همتون میومدین می دیدیمتون 11.gif دست مامانی وروجک هم درد نکنه و همچنین اونایی که اومدن 41.gif : بیتا مامان کیان و کیارش - نیلوفر - بیتا مامان ایلیا - مژگان مامان آندیا - مامان کیارش - نسترن مامان باران - الهام مامان دلارام - نازنین مامان ارغوان - شیرین مامان شمیم - فیروزه جون - آرزو مامان ترنم - پیروزه مامان بلاچه  و آرام مامان نیکان که اصلا این قرار به افتخار ایشون بود.loveshower.gif

قرار ساعت ۵/۶ بود که بنده با تاخیر ۴۵ دقیقه ای ساعت ۱۵/۷ رسیدم. نگین چه بدقول الان براتون میگم چی شد 30.gif. یه کم مونده بود برسیم که گلاب به روتون ایلیا تو ماشین حالش به هم خورد اونم چه جوری 13.gif ببخشید ولی گند زد به ماشین 17.gif من جلوی رانندهه مردم از خجالت حالا هیچی 09.gif لباساشم همه کثیف شدن 40.gif. حالا فکر کنین رانندهه یه دستمال داد دستم گفت خانوم بفرمایین با این پاکش کنید. گفتم آقا مشکل فراتر از این حرفاست با این دستماله کار درست نمیشه. رسیدین آژانس بدین تمیز کنن ماشینتون و23.gif رانندهه قیافش این شکلی شده بود 43.gif حالا خوبه راننده آژانس بابای خودم بود وگرنه یه چیزی بهم می گفت 32.gif.

بعدش هم گفتم لطفا نگه دارین من و پسرم بیایم جلو بشینیم عقب کثیف شده. رفتیم جلو نشستیم و به آقای راننده گفتم که جلوی یه لباس بچه فروشی که تو صادقیه بلد بودم نگه داشت و دست ایلیا رو گرفتم بردم تو آبمیوه فروشی کنار خیابون و تمام دست و پا و صورتش و شستم و بعدش بردمش تو لباس بچه فروشی و یه تاپ و یه شورت از این کتونا براش خریدم و همون جا لباساش و عوض کردم  14.gif.حالا تو اون هیری ویری من دیرم شده عجله دارم ایلیا می دویه این ور می دویه اون ور و bliss.gifتا سرم و بر می گردوندم می دیدم نیست 19.gifحالا وسط فروشگاه بگرد دنبال ایلیا از لای این لباسایی که آویزون بود درش میاوردم می آوردمش تا لباسش و  عوض کنم دوباره از دستم در می رفت باید می گشتم پیداش می کردم می دیدم رفته اون سر فروشگاه greenstars.gifخلاصه مردم تا تونستم لباساش و عوض کنم 164.gif فروشندهه یه خانوم بود همچین با تعجب نگاه می کرد 05.gif احتمالا داشت تو دلش فکر می کرد آخی بچشون لباس نداشته دارن میرن مهمونی مجبور شدن بیا بخرن همین جا تنش کنن 21.gif میگما ا ااا خوب شد لباسای خودم کثیف نشد وگرنه مجبور بودم ایلیا به بغل برم تو یه مانتو فروشی و یه مانتو برای خودم بخرم و بعدش هم یه شلوار فروشی تا شلوارم و عوض کنم.  البته اون وقت دیگه احتمالا ساعت ۱۰ شب بود و باید بر می گشتم خونه 04.gif.

خلاصه با هزار مکافات ساعت ۱۵/۷ رسیدم سر قرار و رفتم زمین بازی پارک میعاد. هی این ور و نگاه کن هی اون ور ونگاه کن چرا هیشکی نیست 07.gif پس اینا کجا هستن 34.gif که اول مامان بلاچه و بعد بقیه رو دیدم clap.gif غیر از مامانی وروجک و نیلوفر و الهام مامان دلارام و آرزو مامان ترنم بقیه رو می شناختم 01.gif

خیلی خوب بود خیلی خوش گذشتz5.gifمخصوصا دیدن بچه های کوچولو که همیشه عکساشون و می دیدم برام جالب بود za4.gif

به لطف فیروزه جون که ایلیا رو برد سرسره بازی من تونستم بچه ها رو یه دور ماچ مالی کنم و همچین کیف کنم  11.gif. جای خوبی بود فقط بدیش این بود که چون تو پارک بودJust_Cuz_06.gif و بچه ها همش می خواستن از تاپ و سرسره برن بالا مامانا زیاد نتونستیم همدیگه رو ببینیم و یکسره دنبال اینا دویدیم 18.gif. مخصوصا ایلیا که دیگه دوستان دیدن عاشق سرسرست و فقط می خواست از سرسره بره بالا بیاد پایین . چون سرسرش یه عالمه پله داشت تا ایلیا بره بالا و سر بخوره بیاد پایین قلب من وامیستاد از ترس 17.gif.

قرار شده دفعه بعد دیگه هیچ کدوم از بچه ها رو نبریم. یه قرار مامانی بزاریم اونم برای ناهار تو یه جای خوب . اومدنیاش صلوات بفرستن ؟ choir.gif

 بخاطر اینکه آقا ایلیای شیطون یه دقیقه یه  جا وای نستاد زیاد نتونستم عکس بندازم 02.gif . واسه همین بیشترشون و از این ور و اون ور کش رفتم 04.gif.

/>pt.gifCool Slideshows!

/>pt.gifCool Slideshows!

امروز ایلیا اولین مسافرتش و بدون مامان و باباش با مامانی جون و بابایی جونش رفته. البته مسافرت کوتاه ها 30.gif. پدر یکی از دوستای بابام فوت کردن واسه همین مامان اینا با چند تا از دوستای خانوادگیمون برای ختم باید می رفتن شهر محلات. البته برای ناهار هم دعوت بودن .  دیروز که کلی حالم گرفته بود که خوب حالا ایلیا رو چیکار کنم ؟ 07.gifهمکارم هم این هفته مرخصیه نمی تونستم مرخصی بگیرم که بمونم پیشش خونه 02.gif با باباشم که اصلا نمی مونه . یعنی می مونه ولی یه عادت بدی داره وقتی چشمش و باز می کنه صبحا یا باید من و ببینه یا مامانم و و اگه غیر از ما دو نفر کس دیگه ای رو بالاسرش ببینه گریه می کنه و ساکت نمیشه 20.gif بعد که ما رو ببینه و خیالش راحت بشه بعدش دیگه پیش همه می مونه و دیگه اصلا یاد ما نمی افته 04.gif مامانم همش می گفت بزار ما با خودمون ببریمش. ولی دلم نمیومد . میگفتم آخه شما قراره ۹-۱۰ شب بیاین من چطوری تا اون موقع بچم و نبینم ؟ 07.gif

آخر سر دیگه هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم مجبور شدم بزارم مامان اینا امروز ایلیا رو با خودشون ببرن 29.gif ساعت ۷ صبح حرکت کردن و امشب ساعت ۸-۹ شب گفتن میایم. حالا خدا کنه دیرتر نشه . آخه می ترسم وسط راه یهو هوس کنن یه شهر دیگه هم برن اون وقت دیرتر برسن 30.gif

الانم هی تند و تند زنگ می زنم به مامان اینا میگم ایلیا خوبه ؟ مامانم میگه حسابی داره حال می کنه بابا اینقدر نگران نباش 15.gif ایلیا خان یکسره تو حیاطه و داره سر و صدا می کنه . هر چی هم بهش میگیم ایلیا نرو حیاط دعوامون می کنه و میره 35.gif بهشون گفتم بعد از ختم باید زود برگردینا دلم برای پسرم تنگ میشه قربونش برم من 06.gif

فقط خدا کنه امروز زود بگذره و زود بشه ساعت ۹ شب. امروز که می دونم بعدازظهر نمی تونم ببینمش از الان دلم براش تنگ شده 08.gif

/ 31 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميه(ستاره طلايي)

خانومی ممنونم که واسه قرار وبلاگی خبرم کردی حيف که نشد بيام جام خالی بابت گزارش قرار هم خيلی مرسیايليا ی خوشگل هم مثل هميشه خواستنيه منم بعد از مدتها آپ کردم

نسيمه

چه عکسهای خوبی چقدر هم دلم سوخت هم خنديدم از قضيه لباس خريدن واسه ايليا قرار مامانها هم بدک نيسم اما کو روز بيکاری که ناهار بريم/؟

مامانی آرمان

سلام خانومي٬ مرسی از توضيحات آلبوم که برام گذاشته بودی...دو هفته ای است که در اداره امکان اينترنت نداريم..تو خونه هم پسری من خيلي حسودی کامپيوتر رو می کنه و امکان کار کردن زيادی نيست الان بغلم ددر ددر ميکنه....سر فرصت از راهنماييت استفاده می کنم...قصد دارم بهت ایمیل بزنم ...راستی من سایت شما رو در اولین لینک هام قرار دادم...باید برم خیلی نق میزنه...ایلیا جون و ببوس..

شهلا

سلام سميه جون عزيزم ديدی چه زود گذشت و نگرانيت بی‌مورد بود. اين مامانا هميشه دلشون تو تکونه و هی واسه خودشون فکر و خيال ميکنن. يادته اون روز که ديدمت تا ازت پرسيدم ايليا چطوره اشک تو چشات جمع شد!!!! ايليای گلمو از طرف من ببوس. تعطيلات خوش بگذره.

آرزو مامان ترنم

سميه جون فکر کنم بيشتر از ايليا تو حا کنيا يه استراحت درست و حسابی خيلی مزه ميده يکی بچه آدمو ببره بگردونه

نسترن

عکس و ندیدم سمی جان.اما معلومه حسابی به ایلیا خوش گذشته خدا این مامان جونی و بابا جونی برای تو و ایلیا نگه داره که انقدر مهربونن.

مهين(مامان هانا)

سلام نمی دونم چرا من هميشه دير می فهمم که قرار گذاشتين.مخصوصا اين قرار آخر که برای من ايده ال بود هم جاش هم ساعتش هم روزش .

مامانی وروجک

سلام خانومی شرمنده دير آمدم! به اينترنت دسترسی نداشتم! با اون قرار مامان ها موافقم

رزسفيد

سلام. اولا که جای ايليای گل خالی نباشه.ايشاللهه سالم بره و برگرده دوما من دقيقا متوجه منظورت نشدم.منظورت از شناختن چيه؟! اگه منظورت توی دنيای مجازيه که خوب آره می شناسمت.ولی اگه منظورت توی دنيای واقعيه بايد بگم که نه... می شه منظورت رو دقيقا بگی عزيزم؟!

آرزو مامان آرش وروجك

سلام چه عكسهاي قشنگي پس كلي پروژه داشتي تا رسيدي سر قرار ميتونم حدس بزنم چه كشيدي جاي ايليا جون خالي نباشه