سلام سلام ! بعد از مدتها در حال حاضر ایلیا کپلچه صحبت می کنه ! خبر خبر ! من دیگه آقا شدم یه آقا پسر گل شدم 36.gif!  آخه من امروز صبح برای اولین بار بدون اینکه گریه کنم رفتم بغل مربیم که اسمش مهناز جونه و از مامانم خداحافظی کردم اصلا یه ذره هم گریه نکردم. سریع هم رفتم سراغ آبرنگ و شروع کردم نقاشی کشیدن . هورا ا  ا ا ! دست بزنید برام 41.gif41.gif41.gif

مامانم امروز مثل روزای دیگه که من و میاورد مهدکودک تا دم اداره بغض نکرد و با اعصاب خورد پشت میزش ننشست و دیگه تا بعدازظهر صدای گریه صبح من رو مخش نیست 01.gif البته راستش و بخواید من از مهد بدم نمیادا چون اونجا حسابی با دوستام بازی می کنم. ولی همیشه بعد از اینکه مامانم من و می زاشت گریه می کردم و داد و هوار راه مینداختم تا یه خورده این کارش و که خواب صبح من و به هم می زنه تلافی کنم 03.gif گریه ای می کردم و مامان مامانی راه میناختم که چیلیک چیلیک هم مامانم اشک می ریخت هم خودم 20.gif ولی از اونجایی که بابایی رفته مسافرت و مامانی رو سپرده به من 04.gif و من عین یه آقا کوچولوی خوب این چند روزه مواظب به مامانم بودم امروز صبح دیدم خوبیت نداره حالا که من مرد مامانم شدم و قراره مراقب بهش باشم گریه کنم. آخه مرد که گریه نمی کنه 06.gifفکر کردم که بهتره که گریه نکنم تا مامانم ناراحت نشه و گریه نکنه . مامانیم گناه داره بابایی که نیستش مامانی حوصله نداره اگه منم بخوام گریه کنم من و بهونه می کنه و بخاطر دوری از بابایی بیشتر از همیشه گریه می کنه و اون وقت من ناراحت میشم گریش و ببینم 31.gif! این شد که پسر خوبی بودم و گریه نکردم.

روز چهارشنبه هفته پیش هم که مامانم من و گذاشت مهد یه خورده گریه کردم بعد دیدم نه مامانی نیستش و گریه من فایده ای نداره ! پاشدم کیفم و گرفتم دستم رفتم نشستم تو دفتر  پیش نسرین جون که مدیر مهدکودکه . نسرین جون بهم گفت ایلیا چرا از کلاس اومدی بیرون ؟ منم با عصبانیت گفتم میخوام بشینم اینجا تا مامانم بیاد دنبالم. نسرین جونم گفت باشه بشین همین جا تا مامانت بیاد دنبالت ! (ساعت ۸:۳۰ صبح 04.gif) آخه همیشه بعدازظهر ها مهناز جون آمادمون می کنه کیفمون و میده دستمون می شینیم اونجا تا مامانامون بیان دنبالمون اینه که فکر می کردم کیفم و بگیرم دستم بشینم اونجا مامانم زودتر میاد دنبالم 24.gif یه خورده نشستم دیدم از مامانم خبری نشد پارسا دوستم اومد دنبالم گفت بیا با هم بریم ماشین بازی منم رفتم. بعدش دیگه مامانم و یادم رفت تا شد بعدازظهر و مامان جونم اومد دنبالم ! 21.gif

بعدم این مامان من بلد نیست درست و کامل حرف بزنه . دیروز بهم گفت ایلیا فردا بریم مهد ؟ منم گفتم : 16.gif مهد نه ! مهد کودک مهناز جون 21.gif21.gif21.gif

من از اون پست قبلی که مامانم نوشته تا این پست که خودم دارم می نویسم حسابی فرق کردم و شدم یه ایلیای دیگه 11.gif دیدم بچه ها تو مهد کودک خودشون کفششون و پاشون می کنن منم خودم کفشام و پام می کنم. خودم شلوارم و پام می کنم. خودم قاشق می گیرم دستم غذا می خورم. قبلا قاشق و کج می گرفتم ولی حالا صاف می گیرم. تازشم دیگه از اون ایلیایی که لب به غذا نمی زد از صبح تا شب خبری نیست. حسابی گامبو شدم هی می خورم هی می خورم ! 10.gif تازه مهنازجون به مامانیم گفته که برام زیاد خوراکی بزاره چونکه من همش دوست دارم تو مهد کودک دهنم مشغول باشه و خوراکی بخورم. ناهار و شیر و کیک و میوم رو هم خوب می خورم. البته سر صبحونه هرچی واسم لقمه می گیرن میگم اینطوری نه کوچولو کوچولو 04.gif هی اونا لقمشون و واسم کوچیک تر می کنن ولی بازم من کوچولوترش و میخوام! 

مامانم اینا خیلی خوشحالن که بالاخره بعد از مدتها کم اشتهایی و بدغذایی من الان دو هفتس ماشالله بزنم به تخته دارم تلافی اون روزا رو هم در میارم و به جای اون روزا هم می خورم. دوباره دارم میشم همون ایلیای تپل مپل! اگه بدونین من چقدر لاغر شده بودم. البته همون بهتر که دوربینمون خراب بود شما لاغری من و ندیدین . مامانم که همش نگام می کرد بعد اشکاش میومد بعد بغلم می کرد می گفت مامانی آخه تو  چرا اینقدر لاغر شدی 31.gif هر کی هم تو دوست و آشناها من و می دید غیرممکن بود این جمله رو به زبون نیاره . دیگه من خودم یاد گرفته بودم تا می گفتن ایلیا لاغر شده می گفتم آخه مییضم (مریضم) ! 21.gif

عاشق شیر و شیرموزم. مخصوصا از نوع پاکتی های روزانه . آجیل خیلی دوست دارم. مخصوصا بادوم هندی و مغز پستش رو 10.gif توی عید هم هر جا می رفتیم من فقط  بادوم هندی و پسته می خوردم. ولی مغزبادوم دوست ندارم و اونا رو میدم مامانم می خوره. شیرینی نخودچی هم خیلی دوست دارم. یهو ده تاش و با هم می خورم. ولی مامانم چند تا بیشتر بهم نمیده میگه برات خوب نیست. تو میوه ها موز و کیوی و هندوانه و گوجه سبز رو خیلی دوست دارم. تو غذاها قرمه سبزی کرفس لوبیاپلو و عدس پلو رو خیلی دوست دارم. کلا مثل بابام هستم. هر چی رو که بابام دوست داره منم دوست دارم.  فقط تو یه مورد عین بابام نیستم اونم عدس پلویه که من دوست دارم بابام دوست نداره !

توی رنگا رنگ سبز و قرمز و فعلا بلدم. یه عالمه شعر هم بلدم بخونم. شعرای قشنگ قشنگ که از همه بیشتر بخاطر ارادتی که به پلیس لاهنمایی دارم شعر (آقا پلیسه زلنگه با دزدا خوب میجنگه ما پلیس و دوست داریم بهش احترام می زاریم) رو از همه بیشتر می خونم 01.gif کلا از اونجایی که من پلیس لاهنمایی می بینم ذوق می کنم نمی دونم چرا هر پلیسی هم من و میبینه ذوق می کنه و برام دست تکون میده و بهم می خنده 27.gif یه چند تا دیگه هم شعر بلدم که یکیش (یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه) یکیش هم (بزی نشست تو ایوونش نامه نوشت به مادرش من بزیم چاق شدم چله شدم دیروز رفتم به جنگل شیر و کلافه کردم با این شاخای تیزم شکمش و پاره کردم) شعر (آهویی دارم خوشگله فرار کرده تو دستم) رو هم دوست دارم. هر چی هم مامانم میگه فرار کرده تو دستم نه فرار کرده ز دستم باز من میگم نه ! فرار کرده تو دستم 21.gif هر وقت هرکی به من میگه شعر بخون همه این شعرای بالای رو پشت سر هم ردیف می کنم براش . قصه شنگول و منگول رو هم بلدم تعریف کنم. تنها قصه ایه که مامانم ده بار برام بخونه بازم میگم بخون.  هر وقت هم که بارون میاد سریع این شعر و می خونم (بارون میاد چه چه !پشت خونه هاجر . هاجر عروسی کرده . موهاش و خروسی کرده) حالا این و کی کجا بارون میومده خونده من یاد گرفتم هیجکس نمی دونه !

یه مورد دیگه هم در مورد خودم بگم که اگه من و دیدین حواستون و جمع کنید. من وقتی خوبم که خوب خوبم شعر می خونم حرف می زنم. ولی وقتی حوصله ندارم لطفا کسی با من حرف نزنه  33.gif چون مثلا اگه به من بگین ایلیا خوبی ؟ میگم : نه ! خوب نیستم. یا اگه سوال کنید ایلیا چی دوست داری بخوری ؟ میگم : ایچی دوست ندارم بخورم. یا اگه بگین ایلیا دوستم داری ؟ میگم : نه ! دوشت ندایم (دوستت ندارم) ! همچین هم براتون اخمام و می کنم توهم و لبامم میدم جلو که خودتون از قیافه عصبانیم بترسین و دیگه ازم سوالی نکنید.

در ضمن روی مامانم هم تعصب خاصی دارم. کسی باهاش بلند صحبت کنه با من طرفه . گفته باشم ! 33.gif

مثلا دیروز عمه مامانم داشت با مامانم در مورد یه موضوعی بلند صحبت میکرد من فکر کردم داره با مامانم دعوا می کنه رفتم بغل مامانم رو کردم به عمه داد زدم بهش گفتم 14.gif: این مامان منه ! باهاش ارف (حرف) نزن ! باهاش دبا (دعوا) نکن ! به من ممه میده ! 21.gif21.gif21.gif بعد دیدم همه خندیدن و مامانم دیگه اینقدر من و بوسم کرد 11.gif و من و تو بغلش فشار داد که چلونده شدم ! شب که همش یه کارایی می کردم مامانم عصبانی میشد هی این جمله ها رو که به عمه زده بودم براش تکرار می کردم تا یادش بیفته عصبانیتش بخوابه دعوام نکنه ! آخه من یه کلکیم 04.gif 

هر کی می بینه من بغل مامانم دارم شیر می خورم بهم میگه بده زشته ! تو بزرگ شدی می می اخه دیگه نخور ! آخه یکی نیست بگه به شما چه همش می خواید مامان من و وسوسه کنید من و از شیر بگیره . اصلا مامان من دوست داره حالاحالاها به من شیر بده 33.gif من که اینطور موقع ها لجم میگیره و بیشتر می می می خورم و تازه به هر کسی که این حرف و زده اشاره می کنم که نگاه کنه ببینه که من دارم می می می خورم بیشتر حرصش دربیاد! 10.gif

بابا سیای من چند روزه نیستش. مامان میگه رفته مسافرت ! من نمی دونم مسافرت چیه کیه کجاست 02.gif ولی خیلی بده من دوسش ندارم که بابام رفته اونجا . من اینقدر دلم برای بابام تنگ شده 11.gif دیروز کلی صداش کردم و گریه کردم. چند بار هم باهاش تلفنی حرف زدم ولی فایده ای نداشت. دیروز داشتم ناهار می خوردم که باباییم زنگ زد. بعد که باهاش حرف زدم دلم بیشتر براش تنگ شد 08.gif بعدش دیگه ناهار نخوردم و پشتم و کردم به مامانم همونجا پشت میز خوابم برد. من دلم تنگ شده واسه باباییم تا من و بغل کنه با هم بریم پارک بریم گردش 02.gif آخه من از اون موقعی که به دنیا اومدم هر شب بابام پیشم بوده حالا سخته برام که نبینمش ! بابایی جونم زودی برگرد ! 11.gif

دیشب هم یه اتفاقی برام افتاد. موقع خواب تو تخت مامانی خوابیدم. مامانم بهم گفت ایلیا بیا این ور بخواب که شب نیفتی من گفتم نه میخوام این ور جای تو بخوابم. بعد که خوابم برد مامانم دلش نیومد بغلم کنه جام و عوض کنه و نتیجه این شد که نصفه شب که خواب خواب بودم و از اونجایی هم که شبا تو خواب اینقدر این ور و اون ور میشم و ملق می زنم از تخت افتادم زمین و گریه کردم 20.gif مامانم خیلی ترسیده بود که نکنه سرم به جایی خورده باشه ولی دید تا من و بغل کرد من ساکت شدم و دوباره خوابیدم خیالش راحت شد. راستش یه خورده ترسیده بودم ولی اینقدر خوابالو بودم که دیگه حال نداشتم گریه کنم و زودی دوباره خوابم برد 03.gif.

بالاخره این دوربین ما درست شد. من نمی دونم این مامان و بابای من چطوری میخوان بعدا که من بزرگ شدم جواب این چند ماهی رو که از من عکس ننداختن بدن 16.gif یعنی چی که من از یک ماه مونده به دوسالگیم تا دو سال و دو ماه و نیمگیم عکس ندارم 02.gif من نمی دونم چطوری میخواید جواب من و بدین آخه ! 14.gif

این عکسا هم واسه دیشبه که مامانم داشت باهام سروکله میزد من و زودتر بخوابونه چون صبح میخواست من و با خودش بیاره اون وقت من رفته بودم دوچرخم و آورده بودم تو یه وجب جا توی اتاق خواب و میگفتم میخوام دوچرخه سواری کنم. این دوچرخه رو از پارسال دارما ولی نمی دونم چرا دیروز اینقدر برام عزیز شده بود شب هم کنار خودم خوابوندمش !

امروز صبح هم مامانم دوربین و با خودش آورده بود عکس بندازه ولی از اونجا که دید من گریه نکردم ذوق زده شده بود یادش رفت ! حالا امروز بعدازظهر میندازه و بعد میاد میزاره اینجا خوبه !

315894867.jpg

315894878.jpg

315894877.jpg

 315894870.jpg

این عکس آخر وقتیه که دیگه مامانم به زور من و داشت می خوابوند.  

315894874.jpg

 

/ 61 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان الهام

سلام سمیه جان ایلیا گلم خویه؟ میگم عزیزم یه پیشنهاد دارم تو صفحه ی وبلاگت یک پست بذار چون دیر باز مشه به من و الی هم سر بزن ممنون بای

زهرا مامان ریحانه

[لبخند]]ماشالا دیگه مرد شدی ایلیا جون ...شما که انهمه شعر بلدی دیگه می می میخوای چیکار[نیشخند][قلب]

لیلا مامان آرین

سلام سمیه جون.راستش من قبلا یه دور این پستت رو خونده بودم اما یادم نیست نظری دادم یانه.اما دلم نیومد که از این ایلیای خوشکل شیطون بلا چیزی نگم که ماشاله خیلی بزرگ و بانمک تر شده.[ماچ]

الهام مامان دل آرام

به به ایلیا جون بالاخره توهم مهد کدودکی شدی...چه زمان خوبی ...هم حرف می زنی ...هم این همه عاقل شدی...می تونی خبرای مهد رو برای مامانت بیاری[قلب]

مامان نادیا

سلام خوشحالم که بالاخره به مهد عادت کردی من به مامانت می گفتم ولی مامانت باور نمی کرد[چشمک] ولی خدایی مامانش دیگه زشته واسطه خودش مردی شده (شیر خوردنش را می گم)

پرنیان

سلام مامان ایلیا ممنون ما (من و نی نی ) خوبیم . ایلیای شما چه پسره نازیه ماشاالا[قلب] باید دنبال یه مهد خوب بگردم [لبخند]

شهرزاد مامان شرمینه

سلام ایلیا جون تورو خدا دیگه تو مهد گریه نکن . آخه میفهمم مامانت چه حالی میشه و چقدر ناراحت میشه .... باشه !!!!![ماچ][دست]

نسترن

آفرین به تو پسر گل که دیگه آقا شدی و تو این روزها هم که حسابی مراقب مامان جونت هستی.یه عالمه بوس برای ایلیای مهد کودکی.[ماچ][بغل][ماچ][بغل][بغل][ماچ][بغل][بغل]

سحر مامان کیارش

سلام سميه جون[گل] كجايي؟ چرا آپ نمي كني؟[سوال] دلمون تنگ شده واستون[قلب]...درسته دلتنگي ولي ما رو بيخبر نذار از پسرمون[چشمک][ماچ][گل][خداحافظ]