رفتیم. خوش گذشت. خیلی هم خوش گذشت. 05.gifآفرین به همه خانومای خوش قول که سر ساعت اومدین محل قرار. 41.gifهمه اونایی که مکان و زمان رو خواسته بودن اومدن غیر از نلی جون که اونم شانی کوچولوش تب کرده بود و صنم جان که همسرش تازه از ماموریت برگشته بود و نتونسته بود بیاد. 02.gif

جمع صمیمی و قشنگی بود. اصلا فکر نمی کردم که همه بیان ولی خوشبختانه اومدن. فقط یه کم جا کم بود که اونم تقصیر من بود و امیدوارم من و ببخشین. 30.gifیه کار بدی هم همتون آخرش کردین که من از دستتون عصبانی ام. حالا یه روز دعوتتون می کنم خونمون که دیگه نتونین از این کارا بکنین.43.gif

جای خیلی ها توی جمع خالی بود از جمله آرام مامان نیکان - بهانه مامان منگولک - شمسی جون - شهرزاد مامان حسین - الهام مامان دلارام - مامان پارمیدا - شراره مامان سامی - آرزو مامان آرش  و خیلی های دیگه چه اونایی که ایران هستن و چه اونایی که نیستن که اگر بخوام اسم همشون و بنویسم چند صفحه میشه. 11.gif

انشاا... برای دفعه بعد قرار رو از یک ماه جلوتر می زاریم تا همه بتونن هماهنگ کنن و به موقع خبر بدن و بیان. 36.gif

همه خونگرم و صمیمی و مهربون بودن. 08.gifچهره ها خیلی دیدنی بود وقتی که یه فرد جدید از راه می رسید. همه با نگاه های کنجکاو نگاهش می کردن و از هم می پرسیدن این کیه ؟15.gif بعضی ها سریع خودشون رو معرفی می کردن و بعضی ها هم مثل دو تا بیتاها زبل بازی در میاوردن تا دیگران حدس بزنن . بعد که معرفی میشدن شروع می کردن دست دادن و آشنایی با افرادی که حضور دارن. البته اونایی  که با بچه اومده بودن مخصوصا من ایلیا بغل و زهرای یاسین بغل تابلوتر از بقیه بودیم. به جز یکی دو بار که ایلیا بغل شراره مامان بردیا بود و به اون می گفتن شما سمیه مامان ایلیا هستین؟ 10.gif

حتما می پرسین پس اگه ایلیا بغل شراره بود بردیا بغل کی بود؟ باید خدمتتون عرض کنم این شراره خانوم شرور خیلی زبل تر از اون چیزی که من فکر می کردم تشریف دارن و بردیا خان رو گذاشته بودن خدمت مهربان همسرشون و خودشون تنها تشریف آورده بودن05.gif و الحق که کار درست و ایشون کردن. بخاطر اینکه مگه این بچه ها گذاشتن ما یه لحظه بشینیم. البته یاسین نسبتا بی سرو صدا تر بود. 04.gifولی ایلیا اولش که همش می خواست راه بره و مدام این صندلی های بدبخت و راه می برد و هر بار با صدای شرخ شرخ صندلی ها من و شرمنده می کرد و اگرم جلوش و می گرفتم به حالت قهر خودش و ولو می کرد رو زمین 18.gifو بعدشم که خوابش گرفته بود و مدام بهانه می گرفت.02.gif این در حالی بود که من روز قبلش در جواب بیشتر دوستان که سوال کرده بودن بچه هامون و بیاریم گفته بودم :

- نمی دونم والا. خودتون می دونین. اگه بچتون زیاد شیطون نیست بیاریدش. ایلیا که خیلی ساکت و آرومه بخاطر همین من میارمش. 21.gif

با این حال در خصوص اینکه شاید ایلیا مدام بخواد اونجا راه بره و من باید مدام دنبالش بشم نیز تمهیداتی اندیشیده بودم که الان به عرضتان می رسانم. یکی دو بار که قبل از روز جمعه کفش پای ایلیا کردم دیدم باهاش راه نمیره و عادت نداره که باهاش راه بره و همش به کفش نگاه   می کنه و یه جا میشینه.15.gif بخاطر همین روز جعه کفش اونم به چه گندگی (بخاطر اینکه روی پاش تپله کفش بچه ۲ ساله رو باید پاش کنیم) پاش کردم به این امید که اونجا واسه خودش راه نیفته. ولی متاسفانه آقا خیلی هم ماهرانه راه می رفتن با اون کفشایی که نصف پاش از جلو خالی بود. خلاصه عرق شرمندگی 18.gifبنده رو در آورد با اذیت کردناش و نزاشت یه حال حسابی ببرم. 13.gif تازه بعد از یکی دو ساعت که نیمی از بچه ها رفتن و تعدادمون کم شده بود آقا لطف کردن و بعد از خوردن یه کمی می می خوابیدن و من تونستم بشینم و با دوستان یه کم گپ بزنیم.

این اذیت کردنای بچه ها همه مامانا رو از آوردن بچه پشیمون کرد. طوری که تصمیم بر این شد که دفعه بعد هیچکس بچه همراه خودش نیاره . 45.gif

البته این وسط ایلیا کوچولوی مامان بیتا  - نی نی مامان لولی و پسر زهرا آروم و مودب توی دل ماماناشون خوابیده بودن.41.gif

این در حالی بود که شراره مامان بردیا و بیتا مامان کیان و کیارش و فیروزه مامان پرنیان بخاطر اینکه بچه هاشون و نیاورده بودن راحت واسه خودشون نشسته بودن.01.gif

اینم بگم که من بعدن که رفتم خونه یادم افتاد که کاش یه جاروبرقی با خودم آورده بودم تا ایلیا یه گوشه سرش با اون گرم بشه و با من کاری نداشته باشه. 43.gifآخه اگه ساعتها بزاریش کنار جاروبرقی باهات هیچ کاری نداره. اصلا یادش میره گشنشه و حتی یادش میره که خوابش میاد. شاید اونطوری همه بچه ها جمع میشدن دور جاروبرقی و ما راحت می نشستیم کنار هم. دفعه بعد یادم باشه که این کار و انجام بدم لااقل یه چیزی از مهمونیمون بفهمیم. نه راستی یادم نبود دفعه بعد قراره بچه بی بچه بریم. اونطوری که دیگه چه بهتر. 15.gif

فاطمه مامان صبا با شیرینی کرمانی خوشمزش کام همه رو شیرین کرد. 10.gifفاطمه جون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود. بعد از رفتن مهمونا یه مقدار توی جعبه مونده بود که جای همتون خالی من و شراره تقسیمش کردیم. وقتی بردم خونه سیامک هی می خورد و می گفت چه شیرینی خوشمزه ای . 10.gif

حالا میخوام یه بازی رو این بار من شروع کنم. همه کسایی که توی جمع حضور داشتن و اسمشون این پایین هست می تونن این بازی رو انجام بدن (جایزه داره ها04.gif). بخونین و شما هم بنویسین:11.gif

فاطمه مامان صبا: به قول زهرا مقصر اصلی ماجرا 11.gif

زهرا مامان یاسین: فکر می کردم خیلی شیطون باشه ولی نبود 11.gif

شراره مامان بردیا: شرور به معنی واقعی 25.gif

 طوطیا : انگار که روی پیشونیش نوشتن : من یه دختر شیرازی هستم 36.gif

آرکا : اوه! فوق العاده خانوم و مودب و موقر 11.gif

لولی : ریزه میزه نمکی و خوش صدا 11.gif

بیتا مامان کیان و کیارش : خونگرم و خوش صحبت 11.gif

بیتا مامان ایلیا : چهرش به آدم آرامش میده 11.gif

فیروزه : بامعرفت و مهربون (با اینکه کار داشت اومد و یه دالی با همه کرد و رفت)11.gif

هدیه مامان کسری: پر جنب و جوش و تند و تیز11.gif

شیرین مامان شمیم : آروم و گرم و مهربون11.gif

غنچه : شوهر پرست و خوش برخورد11.gif

نازنین مامان ارغوان : انگار که مدتها بود میشناسمش11.gif

نسترن :‌ پرانرژی و منطقی 11.gif

مرجان مامان ملوسک و فیروزه مامان پرنیان : دو تا خواهر صمیمی و بامزه11.gif

ثمانه : کم حرف و ساکت 11.gif

رویا : کوچیکترین عضو جمع که قراره عروسیش هممون و دعوت کنه11.gif

/ 74 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصوره

سلام خوشخالم که بهتون خوش گذشت من خبر نداشتم اميدوارم دفعه ديگه من و هم با خبر کنيد خوشحال ميشم دوستام و ببينم

ثمانه ( مامان مهديار )

سلام سميه جون... ای زرنگ با اون ايليايی که گريه ميکرد خوب همه رو ديد زديااا من اينقده ها هم ساکت نيستم ايليا جونمو ببوس البته زهرا راس ميگه شبيه فيليسيتی هستی... خودت هم خيلی خانومی و همون طور که فکر ميکردم خون گرم

ايليا

وووووووووووووووووووی . اين پسر خوشمل توپولوی ملوس گوگولی هم اسم منه !!!؟ !‌

مرجان

سمیه جون پیروزه بهت گفت که امروز برای آرین مراسم گرفتن نمیدونم چکار کنم از یه طرف میگم اگه بریم داغون میشیم از طرف دیگه میگم اگه بریم شاید غصه مادر پدرشو کمتر کنم.

زهرا

سلام سميه عزيزم . صبح شما هم بخير . جيگر من خوبه ؟ الهی قربون اون آبغوره گرفتناش بشم من . از طرف من اساسی بماچش و بگازش و بچلونش .

زهرا

بعدشم سميه نظرت در مورد اسم دانيال چيه؟ رضا کليک کرده رو اين اسمو و می ترسم داغش به دلش بمونه .

زهرا

در مورد کار فاطمه هم بخدا خودمم نمی دونم چرا؟ هر چی ازش پرسيدم گفت اصلا وقتشو ندارم . همين .

مامان آرتا

کاشکی به ما هم ميگفتين .حالا ما تازه کاريم اما دوست داريم ...

دخترک کولی

کاشکی منم اونجا بودم. اين دفعه خواستی از اين کارها بکنی اول به من بگو ببينم می تونم خودمو برسونم. فکر کنم حدودا اوايل تابستون بتونم بيام تهران. مراقب خودت باش