توی این هفته حسابی به من خوش گذشت. بخاطر اینکه یه عالمه برف اومد و من برای اولین بار برف و دیدم و حسابی برف بازی کردم. آخه پارسال کوچولو بودم زیاد از برف چیزی نمی فهمیدم. تازه آدم بیفی (آدم برفی) هم درست کردم. از اینکه همه جا سفید شده بود حسابی کیف کردم. همون روز اولی که برف خیلی شدید بود مامانم کلی تو کوچه باهام برف بازی کرد و بعدشم من و گذاشت تو کالسکم و با مامانی جونم سه تایی رفتیم خرید و گردش تو اون هوا. کالسکم به زور راه می رفت چون زنجیر چرخ بهش نبسته بودیم 04.gif ولی خوبیش این بود که راه برای مردم بوسیله چرخ های کالسکه من باز می شد و یه خورده هم تو اون هوا مامان و مامانیم گرمشون شد چون دوتایی به زور کالسکم و هول می دادن و انرژی زیادی مصرف می کردن. خلاصه جاتون خالی خیلی کیف داد. من به مامانم گیر داده بودم که الا و بلا من و از کالسکه بیار بیرون من می خوام خودم رو برفا راه برم که خوب مامانم هر بار اینطوری نگام می کرد 43.gif می گفت بچه بشین سرجات من به این گندگی نمی تونم راه برم تو می خوای راه بری رو برفا؟ وقتی برگشتیم حاضر نبودم وارد خونه بشم و با اینکه مماخم قرمز شده بود از سرما ولی می خواستم بازم تو کوچه برف بازی کنم. تازه به حیاطشون هم راضی نبودم کوچه بهتر بود بزرگ تر بود. دیگه تا شب همه رو کشتم اینقدر گفتم من و ببیید بیف بازی (من و ببرید برف بازی) تازه آدم بیفی هم مامانم برام درست کرد و کلی هم ذوق اون و کردم. آخه تا حالا آدم بیفی ندیده بودم. دلیل دیگشم این بود که مامانم یه هفته پیشم بود. صبح ها که پا می شدم می دیدم کنارمه خیلی خوشحال می شدم. براش یه کم می خندیدم و ذوق می کردم و دستم و مینداختم گردنش یه چرت دیگه می زدم. اینقدر خوبه صبح ها آدم بیدار شه ببینه مامانش کنارشه و یه شیر خوشمزه هم بخوره. بعدش دوباره با مامانم میخوابیدیم تا ظهر و دیگه مامانم بیدارم می کرد می رفتیم صبحونه یا همون ظهرونه می خوردیم و تازه من که اصلا خامه دوست نداشتم این هفته از خامه خوشم اومده بود صبحونه خامه هم می خوردم. بعدم مامانم برام سی دی می زاشت و جشن چیه و چرا رو می زاشت و کلی واسه خودمون دوتایی دور از چشم بابام جشن و پایکوبی راه می نداختیم کیف می کردیم. تازه مانی و مامانش که دوست مامانمه و طبقه بالای ما می شینن رو هم دعوت می کردیم. اولش ذوق می کردم مانی میاد پیشم ولی بعدش مانی اسباب بازی های من و بر می داشت به خودمم نمی داد و این ناراحتم می کرد و دیگه جنگمون شروع می شد. هر چی هم مانی می گفت من تکرار می کردم. مانی می گفت خاله سمیه آب می خوام من می گفتم مامان شمیه آب میگام (آب می خوام) مانی می گفت خاله سمیه ساندویچ می خوام منم می گفتم مامان شمیه جاندیبیج میگام (ساندویچ می خوام) هر چی مانی می گفت منم می گفتم مامانم هم کلی از دستم می خندید. بعدش دیگه مانی اینا می رفتن خونشون و منم مامانم یه عالمه لباس می پوشوند می برد خونه مامانی که یه کم از آتیشام رو اونجا بسوزونم که یه موقع مامان اینا بدون من بهشون خوش نگذره بدعادت شن دیگه من و نگه ندارن.

اینم یه عکسم تو برف بازی :

 

297690219.jpg

سه شنبه هم با مامانم رفتیم تولد پریسا. پریسا جونم تولدت مبارک ! خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. فقط من خوابم میومد بدخواب شده بودم یه کم شیطونی کردم ببخشید! از همین جا از دوستای مامانم مخصوصا خاله پروانه معذرت می خوام که خونش و به هم ریختم و از طرف مامانم هم ازش تشکر می کنم بخاطر زحمتی که کشیده بود و تولد قشنگی که گرفته بود. خیلی به ما خوش گذشت. مخصوصا اون قسمت رقص عربی پریسا خیلی خوب بود و بیشترتر خوش گذشت 03.gif اگه بدونین این پریسا چه هنرمندیه و چه هنرنمایی قشنگی با رقص عربیش کرد 41.gif مامانم که از اون روز تا حالا واسه همه از رقص عربی پریسا تعریف کرده و همشم میگه اگه ایلیا دختر بود می زاشتمش کلاس رقص عربی 13.gif خوب حالا مامان خانوم جون من حاضرم با اینکه پسرم مثل یه دختر خوب برم رقص عربی رو یاد بگیرما 04.gif!

از نیروانا عسلی هم معذرت می خوام که یه بار چرخم و زدم بهش گریه کرد! البته اولش خوب بودما چون هنوز خودمونی نشده بودم مودب بودم ولی بعدش دیگه هی شیطونی کردم! از ارگ پریسا هم چون مدلش با ارگ من فرق داشت و خیلی رنگی بود خوشم اومده بود بلندگوش و بهش وصل کردم گذاشتم یه گوشه و کلی واسه خودم زدم و خوندم. واسه خودم کنسرت راه انداخته بودم. اصلا  تازگیا علاقه شدیدی به ارگ و میکروفن که من بهش میگم بلندگو پیدا کردم همش دلم می خواد یه بلندگو بگیرم دستم بخونم. اگه جایی هم تو دسترسم نباشه از چتر و خودکار و هر چی که بگین به عنوان بلندگو استفاده می کنم. بعضی ها میگن تو قراره حرفه بابات و ادامه بدی ! نمی دونم حالا تا بزرگ شم اون وقت خودم واسه خودم تصمیم می گیرم.

اینقدر خونه پریسا اینا شیطونی کردم که موقع برگشتن به محض اینکه نشستیم تو ماشین من خوابم برد 46.gif همچین که انگار چند روزه نخوابیدم. مامانم باورش نمی شد می گفتن این همون ایلیای چند دقیقه پیشه که یه دقیقه یه جا نمی نشست 13.gif!

مامانم همش غر می زنه میگه این ایلیا تازگیا خیلی شیطون شده . همه جا آبروی من و برده همه میگن ایلیا تو چقدر آخه شیطونی . نمی دونن که بابا خوب آخه من یه پسر دو ساله ام. یه پسر دوساله باید شیطونی کنه دیگه . تازه حالا کجاش و دیدن؟ حالا حالاها این شیطنت های من ادامه داره تازه اولشه. فکر کنم تا دوسال و نیمم بشه باید تحمل کنن تا من دیگه خوب همه چیز و بفهمم و حرف گوش کن بشم. الان که مامانم خیلی ناراحته میگه تو چرا اینقدر لجبازی ؟ چرا یه کاری رو که بهت میگیم انجام نده دقیقا همون کار و انجام میدی ؟ چرا اصلا حرف گوش کن نیستی ؟ حالا به نظر شما اینا واسه سن من که یه ماه مونده بشه دو سالم طبیعیه یا من یه کم بچه بدی هستم؟ مامانم میگه تو رو بزام مهد درست میشی حالا قراره از سال آینده برم مهد ببینم اونجا باهام چیکار می کنن که درست میشم.

 

 

اینجا من گرم خوندن بودم آندیا نازنازی هم محو تماشای من و شنیدن صدای زیبام 35.gif

 

297690199.jpg

اینجا هم اولشه که داشتم تمرین می کردم ببینم صدای بلندگو چطوره 01.gif فوت می کردم ببینم اگه صدا خوبه شروع کنم 04.gif

 

297690196.jpg

 

اینجا هم یه دستبند از روی زمین پیدا کردم دادم مامانم انداخت دستم 15.gif

 

297690193.jpg

نیروانا- شمیم و آندیا مشغول بازی هستن منم دارم براشون می خونم که دخترا بهم توجه کنن ولی دریغ از یه نگاه 02.gif اگه من استعدادم شکفته نشه و خواننده نشم مقصر این سه تا دختر هستن 45.gif گفته باشم

 

297690190.jpg

بلاچه - من - آندیا و اونی که سرش و برگردونه فاطمه خانوم عسلی مشغول بازی 11.gif

 

297690192.jpg

راستی از خاله مژگان جون مامان آندیا ممنونیم که با دوربینشون این عکسا رو از ما انداختن. آخه دوربین ما فعلا خرابه و تا درست بشه معلوم نیست چقدر طول بکشه. چون هم مامانمون هم بابامون جفتشون تنبلن تو این سرما حال ندارن دوربین و ببرن نمایندگیش درست کنن. من نمی دونم این مامان من که عادت داشت همیشه دوربین بهش وصل باشه حالا می خواد چیکار کنه ؟ چطوری می خواد هنرنمایی ها و البته خرابکاری های من و شکار کنه ؟ 31.gif 

راستی مامانم قرار بود گزارش یک عدد دختربازی من و به صورت تصویری اینجا به ثبت برسونه که می مونه برای پست بعدی 03.gif 

/ 72 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارام

به به تولدددددددددددد خوش بحالتون جای ما خالييييييييييييييييييی ای بلا از حالا دختر بازی

مزدا

سلام ایلیا کجایی ۱۰ روزه که با اینجا سر نزدی ها! یواشکی میگم که مامان خانومی‌ها نشنون. در مورد راه‌های تنظیم خواب مامان‌ها آخرین مطلب و پیشنهادهای من رو در وبلاگم بخون. تا مامانت از راه نرسیده گوشمو بپیچونه خداحافظ... مزدا

مامان ستايش کوچولو

چقدر اسم وبلاگتون قشنگه به وبلاگ ما هم سر بزنين اگه با تبادل لينک موافقين خبرم کنين

مامان ستايش کوچولو

چقذر اسم وبلاگتون قشنگه به وبلاگ ستايش هم سر بزنين اگه با تبادل لينک موافقين خبرم کنين

وبلاگ حامی- بازارچه خیریه پیام امید

سلام دوست وبلاگ نویس... همچون سه دوره ی قبل در بازارچه ی خیریه ی موسسه پیام امید، وبلاگ نویسان امسال نیز غرفه ای دارند تا علاوه بر اینکه در کنار یکدیگر ، دستهای محبتمان را یکی و کمکی هر چند ناچیز به همنوع خود کنیم، طبق روال هر سال در این بازارچه گرد هم خواهیم آمد تا دیداری تازه کنیم و دوستی هایمان را پابرجا تر کنیم... منتظر حضور شما در وبلاگ حامی، برای اعلام آمادگی جهت شرکت در قرار وبلاگنویسان در روز جمعه 26 بهمن هستیم... با تشکر وبلاگ عشق مجازی، وبلاگ نویسان حامی

ليلا

به مامانت بگو بياد اينجا رو آپ کنه الان ۱۳ روزه که ازت خبری نيست ايليا جون