پسرک کوچولوی ما دیگه چیزی نمونده ۲ ساله بشه . فقط ۲ ماه و ۱۲ روز دیگه . الهی قربونش برم که روز به روز داره شیرین تر و عسل تر و دوست داشتنی تر میشه و البته شیطون تر  . هر روز بهتر و کامل تر از روز قبل حرف می زنه و یه نکته جالب تو حرف زدنش اینه که جمله رو کامل میگه. مثلا اگه یه جمله طولانی رو بگیم تکرار کنه حتی اگه سختش باشه ولی خودش خلاصه نمی کنه و عین جمله رو کامل میگه .

P1120876.jpg

دیروز باباش می خواست بره بیرون راه افتاد که دنبالش بره. همچینم اینطور موقع ها هول میشه که یه موقع جا نمونه دوید سمت کلاهش و سرش کرد و بعد هم کاپشنش و می خواست تنش کنه که با باباش بره . حالا نگاه کنید چطوری کلاه سرش کرده و کاپشنش و چطوری داره تنش می کنه :

P1120820.jpg

 تا گفتم ایلیا می خوایم بریم حموم باباش و ول کرد و دوید سمت هوتی و داود و سیا اونا رو گرفت دستش و بعد هم سی دی سیاش و برداشت و رفت وایساد جلو حموم 35.gif هر چی بهش گفتم مامان جان آدم سی دی رو که با خودش نمی بره تو حموم گیر داده بود که نه . الا و بلا من می خوام سی دی هام رو هم بیارم. خلاصه تو فسقل حموم ما باید یه دادود یه سیا و یه هوتی رو هم ببریم و علاوه بر شستن شازده دوست و رفیقاش رو هم بشوریم و البته سی دی هاش رو ! هر جا هم میریم مهمونی نمی دونم چطوری یادش می مونه موقع رفتن سی دی هاش رو هم بر می داره اونم نه یکی نه دو تا ۴ تاش و بعد وقتی می رسیم مهمونی میگه اینا رو بزارین ببینیم.

خلاصه گویا ماجراهای ایلیا و دوست و رفیقاش تمومی نداره . اینم یه عکس از ایلیای ما که داره به سیاش شیر میده . فقط داشته باشین مدل شیر دادنش و :

P1120881.jpg

یه موقع هایی یه چیزایی می خواد و یه کارایی می کنه اشک ماها رو در میاره . چون به هیچ وجه هر کاری می کنیم بهش بفهمونیم که این کار و نباید انجام بدی اشتباهه زیر بار نمیره. مثلا چند شب پیش من داشتم لباس اتو می کردم اومده بود گیر داده بود الا و بلا بزار من اتو کنم. هر چی واسش توضیح دادم که اتو داغه می خوره به دستت می سوزی گوش نکرد و گریه و زاری و می گفت بیده من اتو تنم (بده من اتو کنم) خلاصه منم دیگه خیلی با احتیاط اتو رو دادم دستش و مواظب بودم یه موقع به دستش نخوره. ولی یه لحظه که داشت اتو می کرد اتو رو زیاد برد پایین خورد به پاش و به اندازه یه نخود سوخت. یه خورده گریه کرد ولی از اون شب دیگه سمت اتو نمیره . 

یاد گرفته که همش از صندلی میره بالا میره رو میز آشپزخونه و اون رو ورج و وورجه می کنه . کف آشپزخونه هم سنگه هر دفعه میره من می میرم و زنده میشم وقتی هم میارمش پایین فرقی نمی کنه یه دقیقه دیگه اون بالاست. اون روزی از رو صندلی موقع بالا رفتن با سر خورد به کف آشپزخونه . فقط خدا رو شکر فاصله و سرعتش کم بود و به خیر گذشت. خلاصه که اصلا به حرف گوش نمیده و همه باید چهار چشمی مواظب بهش باشیم.

حالا دیشب هم گیر داده بود یه ماشینی رو که اندازه کف دستشه آورده بود می گفت درش و باز کن من برم توش قام قام کنم. هر چی می گفتیم بابا ایلیا جان این ماشین اندازه دستاته تو که توش جا نمیشی فردا که رفتی خونه مامانی اینا بشین تو ماشین گندهه خودت قام قام کن. آخه ماشینش خونه مامان ایناست همیشه که روزا اونجا بازی کنه سرش گرم بشه. خلاصه که گریه و زاری و اشک و آه که نه ! باز کن من قام قام کنم. هر چی هم خواستیم گولش بزنیم که عروسکاش و بزاره توش و اونا قام قام کنن باز حرف خودش و می زد. سر این اصرار غیرممکنش هم کلی گریه کرد.

P1120906.jpg

خیلی بچه سیاستمداریه ! از الان تشخیص میده که کجا و کی من یا مامانم مامان جونیم کجا مامان خالی ! اگه کار داشته باشه و چیزی بخواد مامان دون (جون) این و بیده (بده رو میگه بیده) مامان دون اون و می خوام. ولی وقتای عادی من فقط مامانم و مامان دون نیستم. بچه های این دوره زمونه ان دیگه چیکار میشه کرد.

یه روز تو یه جمعی بودیم که هم بابای من بود هم بابا سیامک . ایلیا داشت غذا می خورد ما هممون ذوق کردیم گفتیم آفرین ایلیا براش دست زدیم گفتیم بابا سیامک ببین ایلیا داره غذا می خوره . سیامک حواسش به حرف زدن بود برنگشت نگاش کنه . بعد ایلیا که دید باباش توجهی نکرد گفت بابا دون که خوب چون بابام رو هم همینطوری صدا می کنه بابام برگشت گفت جون بابا ! ایلیا یه نگاه به بابای من انداخت و گفت : تو نه ! بابا سیا ! و شروع کرد بابای خودش و صدا کردن 21.gif.

سخت ترین کار ممکن برامون شده ناخن گرفتن ایلیا . به هیچ وجه نمی زاره ناخناش رو بگیریم. تو خواب هم می فهمه و هی دستش و می کشه . نمی دونم چرا اینقدر از این کار بدش میاد. بهش میگم مامانی ببین چه هپلی شدی و شعر حسنی رو که ناخناش بلند بود هیچکس دوسش نداشت رو هم براش می خونم ولی بازم در مقابل این کار مقاومت می کنه . دیگه عادت کردیم که اون گریه کنه و ما ناخنش رو بگیریم. راستی کسی می تونه در این زمینه کمکی کنه ؟

غذاش بد نیست. اینطوریه که یه روزایی خوب غذا می خوره یه روزایی نه ! ولی کلا همچنان مثل قبل مرغ و ماهی رو خیلی دوست داره و زیاد برنج خور نیست. به برنج هم میگه مینچ !

تا چایی دست کسی ببینه میگه دایی دایی و چای خیلی دوست داره . ترشی هم خیلی دوست داره و همش باید ازش قایم کنیم. کلا مزه های ترش و دوست داره . یه شب از خونه مامان اینا می خواستیم بریم خونه خودمون یهو دیدیم ایلیا دبه ترشی مامان و برداشته و رفته تا در و باز کنه زود بره کسی ترشی و نبینه ازش بگیره :

P1120629.jpg

قویی هم که همون جریانات قبل و باهاش داریم. راستی دست خاله غنچه جون درد نکنه . تو قرار وبلاگی که داشتیم دو تا قویی سفالی خوشگل برای ایلیا آورد. وقتی بردمش خونه ایلیا خیلی ذوق کرد و البته یکیش رو هم پرت کرد شکوند و من کلی ناراحت شدم. البته یکیش جون سالم به در برد و قایمش کردم تا ایلیا بزرگتر که شد روش نقاشی بکشه .

مدل حرف زدن ایلیا اینطوریه که انگار کلمات و بخش می کنه . خیلی بامزه حرف می زنه . مثلا می خواد بگه سامی خوبه میگه سامی یه خورده مکث می کنه میگه گوبه ؟ این و خاله شری هم گفت و نظرش این بود که ایلیا مدل حرف زدنش مثل ژاپنی هاست. آخه چند وقت پیش با خاله شری (مامان سامی) کلی تلفنی حرف زد ولی من یادم رفته بود اینجا بنویسم. این خاله شری مهربون همون خاله شری جونیه که خوندن وبلاگش دلیل وبلاگ نویسی من بود. اون موقع تازه تصمیم گرفته بودم نی نی دار شم. خلاصه که خاله شری جونی مرسی ی ی ی

این آگهی لوبیا پلو با محسن سبزی پلو با محسن هست که پخش میشه تو پیامهای بازرگانی همین که میگه لوبیاپلو با مبصر ایلیا بدو بدو میاد وای میسه جلو تی وی و بقیش و خودش میگه سبزی پلو با مبصر لوبیاپلو با مبصر و با آهنگش می خونه میره جلو . معمولا هم هروقت این آگهی و می بینه یا از من لوبیا پلو می خواد یا سبزی پلو . میاد میگه مامان دون اوبیا پیو (لوبیاپلو) می خوام ! حالا چند روز پیش که این آگهی رو دید و اوبیاپیو خواست تو یخچال داشتم دادم دستش اینقدر ذوق کرد گفتم الان همه رو میخوره . ولی به جای اینکه بخوره ۲ ساعت با اوبیاپیو بازی کرد و هی شعر اوبیا پلو با موچن رو خوند.

P1120636.jpg

توی این عکس هم ایلیا خوابه . ریحانه داره بوسش می کنه . خوب طفلی وقتی ایلیا بیداره که زیاد جرات نمی کنه بهش نزدیک بشه مجبوره وقتی خوابه بیاد پیشش و بوسش کنه دیگه . اینقدرم ایلیا رو دوست داره وقتایی که ایلیا باهاش بازی می کنه اینقدر ذوق می کنه .

/>/>/>

  P1120448.jpg  

یه نمونش هم اینجا. براشون سیب زمینی گذاشته بودیم تو ظرف دوتایی بخورن اولش خوب بود ایلیا دوتایی سیب زمینی هاشون رو عین بچه خوب خوردن ولی بعدش ایلیاخان قلدوری کردن و ریحانه ترسید و دیگه حاضر نبود پیش ایلیا بشینه . تو رو خدا قیافش و ببینید قشنگ معلومه چقدر ترسیده و میگه بیاید من و نجاتم بدین :

P1120501.jpg

دیروز هم که از صبح هی میومده به مامانم می گفته آخه من استه شودم بگلم کن ! (آخه من خسته شدم بغلم کن) مامانم میگه همش بغلم بوده از صبح . 06.gif

خاله سپیده رو هم دیگه الان خیلی دوست داره . الان با مامان تلفنی حرف می زدم مامان تعرف کرد که ایلیا تا دیده ریحانه بغل کس دیگه ایه رفته دستاش و باز کرده وایساده روبه رو سپیده و گفته : خالی شیشیده دوشت دایم ! بگلم کن ! 21.gif الهی مامان قربونت بشه که تو همه رو دوست داری مهربونم ! 11.gif

/ 86 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

وایی ایلیا فقط من روزی تو رو نبینم خاله اینقدر می خورمت که تلافی این مدتی که فقط قربون صدقه ات رفتم دربیاد از اون می می هات

تارمی

ايليا چقدر تو عسلی. موهات حالت داره؟ خيلی نازی قند عسل. خدا برای مامانت نگهت داره اقا کوچولوسميه به من هم سر بزن.

نرگس کوچولو

سلام خوشحالم بهتون بگم که بعد از يه وقفه وبلاگم رو آپ کردم و خرسندم که ميتونم حضورتونو تو وبلاگم حس کنم

بهاره

عشق من کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایلیااااااااااااااااااااا قربووووووووووووووووووووووووووونت برم خاله جوووووووووووووووووووووووووووووووووووونم

مامان پرنيان

سلام خوبی سميه جون ؟نيستی عزيزم کم پيدايی . ميگم ميخوای يه قرار بذار برای بوستان اگه چهار شنبه باشه خيلی خيلی خوبه . به تو گفتم چون خدايی همته خيلی بالای داری حالا بهم خبر بده .

نرجس

پسرت خیلی خیلی خوردنیه ها......