خدایا چرا یهو آخه ایلیا اینطوری شده ؟ 02.gif این هفته ایلیا هر روز از ظهر به بعد دیگه همش گریه می کنه و بهونه من و می گیره و جیغ و داد می کنه ماما ماما می کنه 20.gif یکشنبه و دوشنبه هی مامانم برده بودش بیرون سرش و گرم کرده بود و یه کاری کرده بودن حواسش پرت بشه تا من برم خونه . ولی روز سه شنبه وحشتناک از ظهر شروع کرده بود به گریه و ول کن هم نبود 20.gif تا مامانم یا هر کسی هم بهش می گفت بریم ماشین سواری بریم پارک می فهمیده می خوان گولش بزنن بیشتر جیغ می کشیده و می گفته نه نه ! ماما ماما 33.gif

011746.jpg

الهی بمیرم براش عکسم روی دیوار اتاق مامان اینا هستش . رفته دستاش و باز کرده وایساده روبه روی عکسم و گریه می کرده می گفته ماما ماما که یعنی مامانی بغلم کن 42.gif بعد بابام حواسش و پرت کرده مامانم عکسم و بر داشته که ایلیا هی عکس من و نبینه دوباره یادش بیفته قربونش برم الهی دوباره برگشته تو اتاق و دیده عکس من نیست جیغ کشیده و از عصبانیت زده تو سرش که ماما نیس ! ماما کو ؟ 20.gif یعنی که چرا عکس مامانم نیست. وای خدا این چند روزه خودم به خودم اینقدر فحش دادم و بد و بیراه گفتم هیچ 14.gif اون روز رسیدم خونه هر کی هر چی می تونست بهم گفت که آخه تو چطوری دلت میاد این بچه رو که اینقدر بهت وابستس بزاری بری سرکار ؟ 34.gif تو چه مادری هستی و اصلا اگه قرار بود بری سرکار می خواستی بچه نیاری و هی نمک رو زخمم پاشیدن 12.gif خلاصه که عین س ... پشیمونم که بعد از به دنیا اومدن ایلیا اومدم سرکار 47.gif یادتونه که بدجوری سر دوراهی بودم که کارم و ادامه بدم یا بمونم خونه و آخرش از بس همه بهم گفتن کارت و از دست نده بچه یکی دو سال سختی داره و بعدش باید بزاریش مهد اون وقت پشیمون میشی منم برگشتم سرکارم 28.gif اما الان دیگه نمی تونم بعد از یک سال و نیم سختی ای که هم خودم کشیدم و هم بچم برم بشینم تو خونه اونم در حالیکه حتی اگه خونه هم بودم ایلیا رو از ۲ یا نهایتا ۳ سالگی می زاشتم مهد تا آموزش ببینه 22.gifخلاصه که خیلی پشیمونم ولی کاری دیگه نمی تونم بکنم 34.gifبهانه جان کاشکی به حرفت گوش کرده بودم. تو خیلی بهم گفتی خیلی 45.gif

البته بابام که شدیدا نظرش اینه که من هرطور شده باید کارم و حفظ کنم. مامانم نظرش این نیست و دوست داره که بمونم خونه بالاسر بچم ولی چون می دونه که من با ۱۰ سال سابقه کار و بیمه عاقلانه نیست یه همچین کاری بکنم چیزی بهم نمیگه 32.gif اون روز عمه و زن عموم خونه مامان اینا مهمون بودن و رفتارای ایلیا رو دیده بودن ناراحت شده بودن و اشک همشون در اومده بود 02.gif من که رسیدم هر چی دلشون خواست بهم گفتن 47.gif به خدا هیچ کس بیشتر از خود من عذاب نمیکشه ولی آخه هر چی فکر می کنم هیچ راه عاقلانه ای به ذهنم نمی رسه جز اینکه هم خودم دعا کنم و هم از شما بخوام دعا کنید ایلیا زودتر به حالت قبل برگرده و اینقدر بهونه من و طی روز نگیره 29.gif آخه اصلا اینطوری نبود تا یکی دو هفته پیش . اما حالا هم بزرگتر شده و بیشتر می فهمه و هم اینکه هفته پیش و بیشترش و خونه بودم بیشتر بهم وابسته شده 02.gif

011850.jpg

کلا ایلیا وقتی یک سال و تموم کرد یهو خیلی تغییر کرد و عوض شد ولی از اون روزی که یک سال و نیمه شده دیگه هر روز داره عوض میشه و فکر می کنم هر روز بزرگتر میشه 11.gif یه جا خوندم بچه از یک سال و نیمگی تا دو سالگی هر روز تغییر می کنه و میشه بزرگ شدنش و عاقل شدنش و هر روز احساس کرد. من واقعا این و دارم تجربه می کنم (مامانایی که نی نی هاشون زیر یک سال و نیم هستن آماده باشین 30.gif) کاملا همه چیز و می فهمه و شاید حتی بیشتر از یه بچه یک سال و نیمه 41.gif مثلا اون روز داشتم باهاش حرف می زدم می گفتم مامانی من میرم اداره تو گریه نکن من زودی میام. تا تو یه لالا کنی و بیدار شی من برگشتم و اون وقت با هم بازی می کنیم باشه ؟ 11.gif با اشاره دستش یه غرغرایی تحویلم داد و بعدم سرش و تکون داد و گفت نه ! نه ! 13.gif قربونت بشم مامانی که دوست نداری مامانت ازت دور باشه عشقم 06.gifبه خدا منم دوست ندارم ولی ... 02.gif

مامان و بابام هم از سه شنبه شب رفتن مسافرت شنبه بر میگردن. مونده بودم ۴ شنبه و ۵ شنبه ایلیا رو چیکار کنم ؟ حتی برای این ۲ روز مرخصی هم گرفتم ولی وقتی فکر کردم دیدم این کار اشتباهه 19.gifچون جمعه و شنبه هم که خونه هستم اون وقت میشه ۴ روز دیگه روز یکشنبه اصلا دیگه ایلیا پیش مامانم نمی مونه و همش می خواد بهونه بگیره 22.gif این شد که قرار شد بابا سیامک این ۲ روز ایلیا رو نگه داره 41.gif. ولی به شرط اینکه هر ۲ روز و من تا ساعت ۲ برگردم خونه. چون ایلیا تا ظهر خوبه و میشه سرش و گرم کرد ولی از ظهر به بعد دیگه واقعا هیچ کاری نمیشه کرد اینقدر که گریه می کنه و مامان مامان می کنه و با هیچی هم ساکت نمیشه 23.gif.

011900.jpg

دیروز همش دلم پیش ایلیا بود که نکنه پاشه گریه کنه نکنه اصلا ساکت نشه آخه تا حالا یه روز تنها با باباش نبوده و به مامانم عادت داره 17.gifالبته شبش دیر خوابوندمش که تا ظهر بخوابه که همینطور هم شد تا ساعت ۱۲ ظهر خوابید و من هر بار زنگ زدم سیامک گفت فعلا که از صبح ۲ بار بهش فرنی و سرلاک تو شیشه دادم تو خواب خورده و سیره و راحت خوابیده 46.gif ساعت ۱۲ هم که بیدار شده بود تا دیده بود من نیستم شروع کرده بود که گریه کنه که باباش براش سی دی سیاساکتی گذاشته بود و حواسش و پرت کرده بود 22.gif چون خیلی کار داشتم نتونستم ظهر برم خونه و سیامک گفت که نمی خواد بیای تا ساعت ۵ که برسی سرش و گرم می کنم تا بهونت و نگیره . یکی دو ساعت بعد دوباره بهونه گرفته بود بابا سیامک یه قوقویی (تخم مرغ) که ایلیا عاشقشه براش زده و داده خورده بعدم برده بودش سر ظهری پارک و یه کم گردونده بودش و طرفای ساعت ۳ آورده بودش خونه که به محض ورود ایلیا کل خونه رو دنبال من گشته و وقتی دیده دوباره من نیستم ماما مامایی سر داده بوده که نگو و و و 20.gif که دیگه این بار مانی دوست ایلیا با شنیدن صداش اومده خونمون و دوتایی با هم بازی کردن تا ساعت ۴:۳۰. بعد هم مانی رفته خونشون و سیامک برای ایلیا سیاساکتی گذاشته و ایلیا هم همون جلوی تلویزیون خوابش برده 46.gif من که رسیدم خونه تازه خوابیده بود که من کلی حالم گرفته شد چون دلم براش خیلی تنگ شده بود 02.gif. خوابیدم کنارش شیرش دادم و با اینکه خواب بود معلوم بود که فهمیده من پیششم دستش و انداخته بود دور کمرم که از پیشش تکون نخورم 20.gif.

011835.jpg

فکر می کنم گه گداری پدر و پسر با هم تنها باشن تا ایلیا عادت کنه که با باباش هم بمونه بهتره. به هر حال پیش میاد یه وقتایی مامانم نیست یا کار  داره بابا سیامک هم که کارش آزاده و می تونه بمونه خونه و پسری رو نگه داره 29.gif البته امروز حتما ساعت ۱ میرم خونه چون باباسیامک خط و نشون کشیده که اگه بدقولی کنی و دیرتر بیای دیگه باهات همکاری نمی کنم اون وقت اگه یه همچین موردایی پیش بیاد باید خودت بمونی خونه 23.gif منم که خوب مگه چقدر می تونم مرخصی بگیرم 07.gif

ببخشید قصد ناراحت کردنتون و نداشتم ولی خوب خواستم یه کم درد و دل کرده باشم.

/ 75 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسمینا

سمیه جان هیچوقت کارتو ول نکن .این روزها می گذره و مطمئن با ش که خوب هم می گذره و لی کار دیگه پیدا نمیشه

مامان اكرم

سلام سميه جون خوب مي فهمم چي ميگي. بچه ها توي يه سني اين طوري ميشن. بدجوري ميرن روي اعصاب مادراي بيچاره!!! من حالا هم كه اميرمهدي 2 سال و 2 ماهشه بعضي موقع عا فكر مي كنم بمونم خونه ولي خودم رو خوب مي شناسم. سر يكي دوماه مي زنه به سرم!! شايد بهتر باشه ساعت كاريت رو كم كني. آخه تا ساعت 5 خيلي زياده. مهد كودك هم راه حل خوبيه! سرش گرم ميشه و چيزاي جديد ياد مي گيره. البته اگه مهد خوبي بذاريش. شاد باشي

ليلا مامان آرين

درست مثل آرين می مونه سميه جون .انگار حرفهای دل منو نوشتی تو. هفته گذشته کلا مرخصی بودم .ديگه توضيح نمی دم که صبحها چطوری از خودم جداش کردم.گاهی احساس می کنم بدجنس شدم.

ليلا مامان آرين

سالگرد ازدواجتون هم مبارک.انگاری همه ما تو شهريور ازدواج کرديم

Oliera

خوب ميشه٬ عادت می کنه. ايليای من که عادت کرد. .....................بابايی

مامان نازنين

سلام خانمي ممنون از لطفت مهد روشنگر وابسته به مجتمع روشنگره توي شهرك غربه و گويا كلي هم معروفه . من كه از ۴ ماه پيش رزرو كرده بودم

الهه

سلام سميه خشگلم پسرت خيلي خيلي ماشااله خشگله بهت تبريك ميگم عزيز دلم قربونت برم تو بهترين مادر دنيا بهترين همسر براي سيامك و بهترين دوست براي من عزيزم مي بوسمت دلم براي خودت و پسر گولت تنگ شده حتما دخترم و به پسر گلت مي دم عزيزم خيلي عكس هاش قشنگ بود مثل خودت سميه يادته بچه دار شدنت و الان ياد خاطرات قبل از بارداري تو شدم مي بوسمت عزيزم خداحافظ