مامان جون الهی من قربون اون شکل ماهت بشم من و تو با هم روزهای سختی رو گذروندیم. برای من از شیر گرفتن تو سخت ترین مرحله بچه داری ببود. همیشه از اون اول که تو به دنیا اومدی از روزی که دیگه نخوام بهت شیر بدم بدم میومد. واسه همین همیشه به تعویق مینداختمش و تا دو سال و سه ماه و نیمگیت شیر خوردی. راستش و بخوای اگه دست خودبم بود و اگه مطمئن بودم که برات ضرری نداره می زاشتم حالا حالاها شیر بخوری ولی این و بدون که حتما یه  حکمتی داشته که خدا گفته شیر مادر فقط دو سال!  

دلبندم امروز یک هفتس که دیگه مثل قبل مدت زمان طولانی توی بغلم نمیخوابی و خودت و برای شیر خوردن تا جایی که می تونی بهم نمی چسبونی و این برام چقدر سخته . چقدر اینجوری هر دومون رفع دلتنگی می کردیم. بغلت می کنم حسابی بوست می کنم به خودم می چسبونمت ولی لذت لحظه هایی رو که با عشق بهت شیر می دادم و تو با خوشحالی و شادی می خوردی رو نداره . لحظه های شیر خوردن تو یه چیز دیگه بود که دیگه تکرار نمیشه . هنوز یک هفته بیشتر نیست که دیگه شیر نمی خوری ولی من یه دنیا دلم برای شیر خوردنت تنگ شده . فکر کن که وقتی که بزرگ بشی و یه آقا بشی چقدر دلتنگ اون روزا میشم و چقدر دلم هوای اون روزا رو می کنه!

برام راحت نبود زمانی که شیر می خواستی و من مجبور بودم بهت دروغکی بگم می می اوف شده و تو باور نمی کردی و می خواستی ببینی و می دیدی و از حالت چهرت میشد فهمید چقدر از دیدن می می های مثلا خونی و چسب زده ناراحت می شدی! گاهی سرت و برمی گردوندی و می رفتی پی بازیت و سرت و با اسباب بازیات گرم می کردی و گاهی هم از عصبانیت یا من و می زدی یا خودت و یا به حالت قهر خودت و مینداختی زمین و گریه می کردی ! برام آسون نبود دیدن بی تابی ها و بی قراریهات ! دیدن چهره ناراحت و عصبانیت ! الکی بهونه گرفتنات که می دونستم علتش چیه ! برام آسون نبود دیدن چشمای اشکی و بغضی که همش تو گلوت داشتی ! ولی عزیزم من و ببخش که چاره ای نداشتم!

توی این یک هفته بارها ازم سوال کردی که مامان می می خوب شده ؟ گفتم نه مامانی هنوز اوفه باید برم دکتر برام آمپول بزنه تا خوب بشم.  اینقدر این سوال و تکرار کردی و من همین جواب و بهت دادم که دیگه خودت میگی مامان می می اوفه برو دکتر آمپول بزن خوب بشی من می می بخورم. الهی مامان فدات بشه . فدای اون دل مهربونت بشه !

از چهارشنبه هفته پیش تصمیم گرفتم که تو دیگه شیر نخوری. فکر کردم که این تعطیلات که همش با همیم وقت مناسبیه برای شروع این پروژه سخت . بخاطر تعطیلات تا شنبه همش پیشت بودم و رفته بودیم مسافرت تویسرکان . هر بار شیر می خواستی برات شیر می ریختم تو لیوان و بغلت می کردم تا تو شیرت و بخوری یا اینکه شیرموز که خیلی دوست داری برات می خریدم و می خوردی و بالاخره یه جوری سرت و گرم می کردم. یکشنبه هم که مهدکودک بودی و به محض اینکه از مهد گرفتمت و تو گفتی می می میخوام ازت خواستم شعر بخونی و خوشبختانه تو یادت رفت. ولی بدترین روز این پروژه دوست نداشتنی دیروز بود. تو دیروز خونه پیش مامانی بودی . وقتی که از راه رسیدم و تو مثل همیشه دویدی سمتم به عادت روزهایی که اونجا بودی و وقتی می رسیدم میپریدی بغلم و همون جلوی در میگفتی می می بده این بار هم گفتی مامان می می می خوام . گفتم مامانی می می اوفه هنوز خوب نشده . هنوز جمله من تموم نشده بود که دیدم تو خودت و از بغلم به زور انداختی پایین و شروع کردی گریه کردن و دویدی سمت اتاق دایی مهدی و روی تختش خوابیدی و گریه کردی و داد میزدی من ممه میخوام ! من و مامانی همینطوری مونده بودیم که باید چیکار کنیم هر جفتمون هم چشامون پر اشک بود. باور کن اگه از مسموم بودن شیر مونده توی س.ین.م نمی ترسیدم همون لحظه طاقت نمیاوردم و بهت شیر می دادم. اومدم بغلت کردم بغلم نیومدی و همش بهم می گفتی برو برو . الهی مامان واست بمیره که اینقدر حالت بد بود. آخه از صبح مامانت و ندیده بودی می خواستی مثل اون موقع ها بیای بغلم و نیم ساعت تمام بچسبی بهم و شیربخوری تا دلتنگیت رفع بشه. کلی بوست کردم و نازت کردم و بهت گفتم بیا بریم با هم بیرون برات خوراکی بخرم و بغلت کردم و اون چشمای اشکی خوشگلت و بوسیدم و اشکات و پاک کردم و بردمت از سوپر خرید کنیم. هر چی رو بهت گفتم می خوای گفتی نه دوست ندارم. وقتی هم ازت سوال کردم پس چی دوست داری تو مغازه جلوی فروشنده و مشتری ها با صدای بلند گفتی من می می دوست دارم و من از خجالت آب شدم. بردمت سر یخچال بستنی برداری برنداشتی و گفتی نمی خوام. کلی تو مغازه بودیم ولی هر چی واست بر می داشتم میگفتی نه دوست ندارم من می می میخوام و آخر سر تنها چاره ای که از اونجا بیایم بیرون و تو ساکت بشی یه بسته آدامس موزی بود که تو تازگیا شدیدا عاشقش شدی و من بخاطر اینکه متاسفانه قورتش میدی و این خیلی بده واست نمی خرم. اما دیروز مجبور شدم تا یه بسته آدامس موزی برات خریدم و تو رضایت دادی از مغازه بیایم بیرون و خوشبختانه می می یادت رفت تا شب . شب هم چند بار ازم سوال کردی که مامان می می خوب شده ؟ گفتم نه و تو خودت نگاه کردی و نمی دونم با اینکه چسب زده بودم چرا این دفعه گول نخوردی و هی می گفتی مامان خوب شده ببین خوب شده چسبش و بکن من می می بخورم و من مجبور شدم دوباره گولت بزنم سریعا یه دستمال رو بتادینی کردم و بهت نشون دادم که هنوز خوب نشده و تو اخمات و کردی تو هم و رفتی بغل بابات نشستی .

الهی برات بمیرم اینقدر فکرت مشغوله این قضیه بوده که دیروز ظهر که خونه مامانی بودی و ظهر می خواسته بخوابونت این سوالا رو ازش کردی :

مامانی ریحانه می می میخوره؟ - مامانی : نه مامان جان ! نی نی کوچولوها می می میخورن . ریحانه هم مثل تو دیگه بزرگ شده می می نمیخوره - مامانی تو می می میخوری ؟ - مامانی : نه مامان جان می می بده منم نمی خورم - بابایی چی ؟ بابایی میخوره ؟ - مامانی : نه مامان جان اونم نمی خوره - باباسیامک می می میخوره ؟ - مامانی : نه می می بده هیچکس نمی خوره - دایی محسن چی ؟ می می میخوره ؟ - مامانی : نه نمی خوره - دایی مهدی می خوره ؟ - مامانی : نه مامان جان نمی خوره زبان و اینقدر این مکالمه طولانی شده بوده که تو هر کی و میشناختی پرسیدی می می میخوره یا نه و بعد هم یاد عروسکای توی خونه افتادی و دونه دونه اونا رو نشون مامانی دادی و پرسیدی خرسی و هاپو و میمون و سگ و گربه می می میخورن ؟ و بعد هم رفتی سراغ هر چی جونور و حیوون که اسمش و بلد بودی و آخرسر که دیدی هیچکس می می نمی خوره رفتی سراغ لباسایی که روی چوب رختی آویزون بوده و از مامانی سوال کردی اون لباسه می می میخوره ؟ اون شلواره می می میخوره ؟ خندهخندهخنده

وقتی مامانی دیروز این و برام تعریف کرد از یه طرف کلی از دستت خندیدم از یه طرف هم دلم برات سوخت که این همه فکرت درگیر شیر نخوردنته ناراحت! احتمالا می خواستی مطمئن بشی که فقط تو نیستی که می می نمیخوری و هیچکس نمی خوره ! ماچ 

با اینکه شدیدا عادت داشتی شبا در حال شیرخوردن میخوابیدی از اونجایی که وقتی خوابت بگیره به راحتی خوابت میبره شبا راحت می خوابونمت و زیاد برای خوابوندنت اذیت نمیشم. اول برات شعرمی خونم و قصه میگم بعد که خوب گوش می کنی و قصه تموم میشه پشتت و ماساژ میدم و تو چشمات و میبندی و می خوابی. پریشب موقع خواب با اینکه برقا رو خاموش کردیم تو ماشین پلیست و گرفته بودی تو دستت و تو تختت بازی میکردی . هر چی بهت گفتیم بخواب گفتی میخوام با ماشینم بازی کنم و ما خوابمون برد. نمی دونم چقدر بعدش بود که از خواب پریدم دیدم در حال ماشین بازی پایین تختت خوابت برده . گذاشتمت سرجات و تو یه لحظه بیدار شدی و دهنت و آوردی سمت من تا شیر بخوری و وقتی گفتم مامان جان مگه یادت رفته اوفه ؟ پشتت و کردی به من و با بغض خوابیدی !

لحظه های بدی بود. روزهای سختی بود. امیدوارم زودتر تموم بشه. امیدوارم امروز دیگه مثل دیروز بی تابی و بی قراری نکنی . میگن سختیش سه روزه ولی برای من و تو بعد از سه روز تموم نشد. میگن دیگه بعد از یک هفته تموم میشه و یادی از شیر خوردن نمی کنی و من امیدوارم بی تابیها و بی قراریهات زودتر تموم بشه و هر بار طلب شیر نکنی و چشای من و پر از اشک نکنی . نمی دونم این پروسه از شیرگرفتن برای من و تو اینقدر سخت بود یا برای همه مامانا و نی نیها اینقدر سخته ؟!

از خدا می خوام زودتر این روزای سخت تموم بشه و تو دیگه یادی نه از شیر بکنی و نه از می می عزیزکم . ولی این و بدون که تو این مرحله سخت رو هم گذروندی و بزرگتر شدی . بزرگ شدنت رو از حرف زدنت از رفتارت از خیلی چیزا به راحتی دارم احساس می کنم. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و بعد شش ماهه و بعد یک ساله و بعد یک سال و نیم و بعد دو سال و حالا هم دو سال و چهار ماهته . چه زود داره میگذره و تو چه زود داری بزرگ میشی دلبندم .......!

چقدر دوستت دارم ! چقدر عاشقتم ! چقدر عزیزی واسه من ! وقتایی که عین این جمله ها رو همراه با بوسیدنت برات تکرار می کنم میفهمی من چی میگم؟ میفهمی که اونطوری نگام می کنی و خودت و واسم لوس می کنی و میچسبی بهم ؟ می فهمی که تو هم جوابم و با بوسیدنات میدی؟ چقدر تو دوست داشتنی و نازی ! چقدر من تو رو دوست دارم و برای بار بی نهایت از خدا بخاطر وجودت تشکر میکنم و شکرش میکنم که موجود دوست داشتنی و عزیزی مثل تو رو به من داد و ازش میخوام که مواظب بهت باشه تا تو همیشه سالم باشی تا تو همیشه موفق باشی و خودش همیشه حافظ و نگهدارت باشه !

اضافه شده در چهارشنبه مورخ ۲۲/۳/۸۷ :

عزیزم باز دوباره دیشب یه عالمه بهونه می می رو گرفتی . کلی دوباره برات فیلم بازی کردم که می می اوف شده و تو با من قهر کردی و پشتت و کردی به من و هر چی خواستم بغلت کنم با چشای اشکی نگام کردی و نیومدی بغلم و تا جایی که می تونستی ازم فاصله گرفتی تا خوابت برد. نصفه شب تو حالت خواب و بیداری یه عالمه گریه کردی و می می خواستی . داشتم دیوونه می شدم. هرکاری می کردم ساکت نمی شدی. بغلت کردم و گذاشتمت رو شونم و کلی تو اتاق راه بردمت و پشتت و ماساژ دادم تا دوباره خوابت برد. ولی صبح که جلوی در مهدکودک بیدار شدی اصلا محلم ندادی. موقع خداحافظی هم به زور باهام بای بای کردی. به من گفته بودن سختیش چند روزه . چرا پس تو هر روز داری بدتر میشی و بیشتر یاد شیر مامانی رو می کنی و بیشتر بهونش و می گیری ؟ مامان جون به خدا من دیگه طاقت ندارم. طاقت دیدن اشکات و ندارم. طاقت بغض کردنا و قهرکردنات و ندارم. خدایا ازت میخوام خودت کمک کنی که زودتر پسرکم شیر مامانش رو فراموش کنه و اینقدر بی قراری نکنه !

------------------------------------------

اینم عکسایی که تو باغای تویسرکان ازت انداختیم:

به چی فکر می کنی مامانی وسط دشت و سبزه آخه ؟ متفکر

قربون این قدم زدنت بشم من دستات و کردی تو جیبت عسلم بغل

 کلی اون روز با هم آلبالو چیدیم و تو چقدر ذوق کردی و اینجا هم داری میگی باباسیامک واست آلبالو  چیدم  زبان

اینجا هم با کمک عمو بابک رفتی اون بالا بالاها دیگه پایینم نمیومدی تشویق

یه شب تو هفته گذشته هم رفتیم پارک ملت تو جلوجلو میرفتی روی صندلی ها  می خوابیدی و مثلا قایم می شدی تا بقیه برسن لبخند

 

عاشق چشمای شیطونتم مامانی آخه من ماچ

/ 83 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م

وایییییی می دونی من وقتی وبلاگت رو می خوندم که حامله بودی. هر روز اینجا رو می خوندم اون زمون ها...الان باورم نمی شه اومدم اینجا دیدم پسرت انقدر بزرگ شده/ چه قدر همه چیز زود می گذره

پویان و مامان

خاله چرا اعتصاب کردی. نکنه دسته گل به اب داد و ایلیا رو شیر دادی دیگه روت نمی شه بیای بنویسی. [نیشخند] بگذریم روزت مبارک خاله جون. [گل][گل][گل]

مرضیه

[سوال][سوال][سوال][قلب]

سمیرا

روز مادر مبارک خیلی وقته به من سر نمی زنی منو دیگه فراموش کردی خانومی ایلیا خوشگله راببوس

پارمیدا

روز مادر مبارک.[قلب] ایلیا خوبه؟ چرا آپ نمی کنین؟[قلب][لبخند]

سحر مامان کیارش

ای بینهایت زیبایی! توانایم کن تا هرگز فراموش نکنم که بهشت, غنچه ای از باغ جان من است, نه بهره ای از راه گام من. تا دریابم چه باشکوهم آفریده ای, در این هنگام تنها شیفته تو میشوم, نه بنده بهشت و بهره هایم. روز مادر بر شما مبارک[قلب][ماچ]

سوری مامان عسل

سلام خانومی. زهرا که عنایتش به عالم برسد باشد که به فریاد دل ما برسد یارب سببی ساز که در روز جزا پرونده ما بدست زهرا برسد روز مادر و روز زن مبارک.[گل][گل][گل]

صفا

سلام عزيزم. قربونت برم خانمي خيلي سخته اين دوران . ماني رو من ارديبهشت از شير گرفتم . ولي حال بعضي شبها مياد و هي بازي مي كنه با .... و همين و مي خواد بخوره و مي گم نه مامان مريضه . تلخه بوسش مي كنه و مي خوابه. عزيزم روزت مبارك باشه.

دستفروش

از مطالبی که گذاشتی استفاده کردم،خیلی جالبند بدم نمیاد یه سری به فروشگاه من بزنی باعث خوشحالی منه البته اگر برات مفید باشه داخلش اجناس مختلفی از قبیل نرم افزار های آموزشی و برنامه و بازی و فیلم سریال گرفته تا لوازم آرایشی بهداشتی و... خلاصه داریم دسفروشی میکنیم یه سری بزن[لبخند]