295760271.jpg

پنج شنبه یه قرار تو بوستان بود که از اونجا که ایلیا دفعه پیش حسابی از بوستان خوشش اومده بود و کیف کرده بود این دفعه هم بردمش. نیما و پرنیان و آندیا و مهدیار و کیارش هم با ماماناشون اومده بودن. کلی بچه ها واسه خودشون اون تو بازی کردن و ما مامانا هم دوربین به دست بالا سرشون. صحنه جالبی بود! 35.gif

اون روز ایلیا اصلا خواب ظهر نداشت و وقتی رسیدیم بوستان چشاش داشت می رفت و نای نگاه کردن هم نداشت از زور خواب . ولی همین که وارد خونه بازی شد اصلا خواب ماب از چشاش رفت و کلا یادش رفت که خوابش میومده . درست مثل یه بچه ای که تازه از خواب بیدار شده و سرشار از انرژیه ورج و وورجه کرد 13.gif بچم این دفعه دیگه با محیط آشنا بود حسابی واسه خودش اون تو آتیش سوزوند! یهو از یه سوراخ سمبه هایی درش میاوردم که خدا میدونه.

اینم یه آلبوم از اون روز :

/>

pt.gifpt2.gif

بعد از اینکه از بازی خسته شد تصمیم گرفت به قسمت نقاشی یه حالی بده و میز و صندلیش و مرتب کنه . آخه یه سری از صندلی ها سر جاش نبودن و تو اتاق بازی پخش و پلا بودن. پسر ما زحمت کشیدن و دونه دونه صندلی های کوچولو رو که هم قد خودش بودن حمل می کردن و از اتاق بازی به دور میز نقاشی منتقلشون می کردن 04.gif مسئولای اونجا چند تا خانوم هستن کلی خندیدن به ایلیا 21.gif بهشون گفتم اگه کارگر کمکی خواستین بگین پسر من بیاد! فقط لطفا حقوقش خوب باشه ! 35.gif 

295760262.jpg

بعد هم نشست رو صندلی و یه کاغذ گذاشت جلوش و شروع کرد نقاشی کردن. اینجا دوباره اون ژن قلدوریش فعال شده بود بسته مداد شمعی ها رو که وسط بود بر می داشت می زاشت کنار دست خودش بچه های دیگه باید میومدن از ایلیا اجازه می گرفتن مدادشمعی بر می داشتن! 19.gif هی من خجالت می کشیدم جلو ماماناشون 09.gif می گفتم مامان جان اینا باید وسط باشه که هر کی می خواد برداره ولی ایلیا دوباره کار خودش و می کرد و برش می داشت می زاشت کنار دست خودش. هر کی هم می خواست مداد شمعی برداره چپ چپ نگاش می کرد 23.gif!

295760260.jpg

اینجا هم خسته شده بود نگاه کنید برای رفع خستگی حرکاتش و : اول دستا کشیده به سمت  بالا

295760279.jpg

بعدش ایهی ایهی !

295760257.jpg

بعدم دستا پشت سر به حالت کششی :

295760256.jpg

آخیش ! خستگیم در رفت !

295760255.jpg

یه صحنه جالب که خندم گرفته بود این بود که هر بار از رو صندلیش بلند می شد می خواست بره یه طرف دیگه صندلیش و می کشید جلو و می رفت دوباره بر می گشت رو یه صندلی دیگه نمی نشست همون صندلی رو می کشید عقب و می نشست روش ! 21.gif

295760269.jpg

295760266.jpg

اونجا یه تی وی ال سی دی بزرگ زدن به دیوار و یه سی دی شاد و بچگانه هم پخش می شد. کپلچه ما بعد از اینکه از نقاشی کشیدن خسته شد رفت وایساد جلوی تی وی و اصلا بدون اینکه نگاه به اطرافش کنه که همه دارن نگاهش می کنن کنسرت اجرا کرد 41.gif یه رقص جدی ای هم میکرد که نگووووو ! اینقدرم بامزه می رقصه ها  انگار که هفت جد و آبادش رقاص بودن 04.gif!

295760273.jpg

295760276.jpg

درست دو ساعت و ربع این بچه اون تو بازی کرد و خسته هم نشد ماشالله 29.gif اولش که من هم پیشش بودم و بازیش می دادم ولی بعد با مامانای دیگه بیرون خانه بازی نشستیم و تند تند می رفتم بهش سر می زدم. هر بار هم که می خواستم از اونجا بیارمش بیرون براش یه چیزی بگیرم بخوره می رفتم صداش می کردم همین که من و می دید هر جا که بود شروع می کرد به رقصیدن که یعنی من دارم می رقصم سرم شلوغه نمیام ! 04.gif وقتی هم که حدودای ساعت هفت و نیم تصمیم به برگشتن گرفتیم هر کاری می کردم آقا ایلیا رضایت نمی دادن که از اونجا بیان بیرون 22.gif خدایی دیگه اون دو تا خانومه مسئول اونجا از دستش خسته شده بودن بغلش می کردن می دادن بغل من می گفتن برو دیگه با مامانت دوباره فردا بیا ولی آقا ایلیا همچین گردن اون خانومه رو گرفته بود دودستی و خودش و سفت چسبونده بود بهشون که انگار صد بار تا حالا این خانوم و دیده 13.gif فقط بخاطر اینکه با من نیاد کلک 15.gif خانومه هم می گفت ماشالله چه انرژی ای داره این پسر ! روم نشد دیگه بهشون بگم که تازه الان خوابش میاد اگه خوابش نمیومد که الان اینجا رو تعطیل می کردین می رفتین 04.gif آخرشم با هزار کلک و به زور از اونجا آوردمش بیرون 29.gif.

یه بار هم کنار آندیا رو میز نشسته بود داشتیم بهشون سیب زمینی می دادیم احساساتی شده بود می خواست آندیا رو ناز کنه گوشش و می کشید! شرمنده مژگان جان این پسر من وقتی از یکی خوشش میاد می خواد مثلا نازش کنه خیلی خشن رفتار می کنه 04.gif دلم واسه عروس آیندم می سوزه 02.gif 

295760272.jpg

البته اینم بگما بلده به دخترای مردم گل بده میوه بزاره دهنشون باهاشون برقصه نازشون کنه 13.gif جریان این با دختر مردم دوست شدنش و تو آپ بعدی میگم همراه با عکسای تصویری ! 15.gif

راستی مامان نیمای عزیز ممنون از کادوهای خوشگلی که برای ایلیا آورده بودی . شرمندمون کردید 11.gif هم کتابا جالبه هم اون پازله. ایلیا خیلی خوشش اومده مرسی !

مریم جون مامان مهدیار از شما هم ممنونم که زحمت کشیدین و ما رو رسوندین! اون روز خدا خیلی بهمون رحم کرد ! هنوزم که یاد اون صحنه میفتم قلبم درد می گیره 02.gif خدا رو شکر که اتفاق خاصی نیفتاد و به خیر گذشت! 05.gif 

خدایا ازت می خوام همیشه فرشته های مهربونت و مامور کنی تامواظب به بچه های کوچولوی ما باشن ! خدایا هیچی ازت نمی خوام جز سلامتی بچم ! خودت مواظب به کوچولوهای ما باش !

وای چقدر این بار عکس گذاشتم چشماتون خسته نباشن ! 05.gif

/ 92 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا الهی

سلام مامان ايليا می شه به من بگيد چطوری تونستيد عکس ايليا رو به عنوان بک گراند وبلاگتون بذاريد ؟ ممنون می شم

سحر

سميه جون کجاييييی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مزدا

سلام دوست گلم نخستین بیانیه انتخاباتی بر و بچ وبلاگ‌نویس (وبلاگ‌نویس‌های زیر 8 سال) رو در آخرین پست وبلاگ من بخونین و نظر بدین! مزدا

مامان نيروانا

اين حرفها چيه ميزني سميه جون؟؟؟؟؟/ بچه اند خب خودشون بايد از پس هم بر بيان نيروانا هم چون چند روزه مريضه اونجوري برخورد كرد وگرنه ناراحتي نداره كه اينا تا كتكت نزنن و كتكت نخورن بزرگ نميشن منتظر ديدار بعدي هستيم

مانا و مانيا

سلام خوش به حالتون که ميريد با هم بازی می کنيد. ما که هنوز حتی نمی تونيم بشينيم. مواظب خودت باش ايليا جون.

آوامين

چه عکس های نازی...الهی...خيلی ملوسه...خيلی...الهيييييييييی...خدا حفظش کمه برات....اون عکس کناز صندلی خيلی معصومانه مظلومانه است دلم می خواد بغلش کنم اين پيشي ملوس شما روووووووو

آوامين

عروس آينده...گوش کشيدن...وای خدايييييييی من عجب پاکند اين بچه ها..اين ايليای عزيززززززم

آوات

ببخشيد کدوم بوستانه اينجا؟

نسترن

خیلی تنبل شدی ایلیا خوشگله ها ما منتظریم جیگر خوش تیپ.