امروز صبح که ایلیا رو گذاشتم خونه مامان چشاش و باز کرد و افتاده بود رو گیر که نباید بری اداره و نمی زاشت بیام. منم دیرم شده بود عجله داشتم به سرویس برسم. هر چی التماس و وعده و وعید که این و می خرم برات اون و می خرم برات هر چی مامانم گفت بزار مامان سمی بره بخواب بیدار شدی می برمت پارک می برمت این ور می برمت اون ور اصلا فایده ای نداشت. چسبیده بود به من که یا نباید بری یا منم باید ببری . نتیجه این شد که بنده به سرویس نرسیدم و تا ساعت 8 پیشش دراز کشیدم تا خوابش برد و بعد در رفتم. اما به قدری ترافیک بود که کلافه شدم و با خودم فکر کردم کاشکی وقتی بیدار شد اهمیتی نمی دادم و با سرویس میومدم. نهایتش این بود که ایلیا یه خورده گریه می کرد بعد می خوابید دیگه. گاهی اوقات بعضی از گذشتای ما مامانا دیگه زیادی به ضررمون تموم میشه. فقط بخاطر اینکه می خواستم ایلیا دو قطره اشک نریزه کلی هم حرص خوردم هم ساعت 9:30 با اعصاب خورد رسیدم اداره ناراحت!

هفته پیش جمعه به اتفاق مامانم و دایی محسن و خاله سپیده ریحانه و ایلیا رو بردیم باغ وحش . هر چند که اصلا از فضای خشک و نه چندان شاد و نه چندان تمیز باغ وحش پارک ارم اصلا خوشم نیومد اما ایلیا و ریحانه از دیدن حیوونایی که تا حالا فقط عکساشون و توی کتابا دیده بودن کلی ذوق کردن. از همه بیشتر هم از میمونا خوششون اومده بود و از جلوی قفس میمونا تکون نمی خوردن. قفس شیرها هم خیلی جالب بود. یه شیر عصبانی گنده از این ور قفس میرفت اون ور قفس یه نگاه به مردم می کرد از اون ور قفس میومد این ور باز دوباره یه نگاه به مردم می کرد عصبانی می رفت اون ور. سه تا شیر غمگین هم ته قفس کنار هم نشسته بودن که فکر کنم از ترس این شیر عصبانی اینقدر کز کرده بودن یه گوشه افسردگی گرفته بودن  . 

جلوی قفس میمونا کلی خندیدیم و این رو هم فهمیدیم که حس مادری تو مامان میمون ها خیلی زیاده . توی یکی از قفس میومونا دو تا میمون گنده بود که فکر کنم پدر و مادر خانواده بودن. دو تا میمون متوسط که فکر کنم بچه های خونواده بودن و یه دونه میمون خیلی کوچولوی شیطون و خیلی بامزه که بچه کوچیک خانواده بود. وای این میمون کوچولویه خیلی نمکی و تند و تیز بود. میومد از لای نرده های قفس دستاش و دراز می کرد و یه چیزی برای خوردن می خواست. دایی محسن بهش تخمه می داد می خورد و دوباره می خواست. این دایی محسن هم یه خورده شیطونه یه بار که اومد بهش تخمه بده میمونه که می خواست تخمه رو بگیره خواست عکس العملش و ببینه دستش و کشید و بهش تخمه رو نداد. میمون کوچولوئه هم عصبانی شد و روش و کرد سمت دایی محسن و یه جیغ و ویغی واسش راه انداخت که کلی مردم خندیدن. بعدش هم مامانش که داشتن در گوشی با بابا میمونه حرف می زدن عصبانی اومد و رو کرد به دایی محسن و یه داد سر دایی محسن کشید و بعد بچش و درست عین ما آدما گرفت تو بغلش و نازش کرد و بردش اون ور قفس . یه چیزی هم در گوشش گفت فکر کنم گفت اینا موجودات خطرناکی هستن نرو پیششون . ولی میمون کوچولویه شیطون تر و پرروتر از این حرفا بود. به دو ثانیه نمی رسید همین که بابا میمون و مامان میمون مشغول درگوشی صحبت کردن میشدن و سرشون و گرم می دید می دوید میومد روبه روی دایی محسن و دستش و از تو قفس دراز می کرد و تخمه می خواست. این دایی محسن هم هر چی این تابلوهای اونجا رو که روش نوشته بود با حیوانات مهربان باشید و بهش نشون می دادیم اثر نداشت و دوباره همون کار و تکرار می کرد و  میمونه هم که انگار از مزه تخمه خیلی خوشش اومده بود عصبانی می شد و هر دفعه بیشتر سر دایی محسن جیغ و ویغ می کرد و ملت می خندیدن. ایلیا و ریحانه که دیگه خیلی خوششون اومده بود و تعجب هم کرده بودن با ذوق و شوق به دایی محسن می گفتن دایی تخمه نده جیغ بزنه ! هر بار هم مامانش صدای جیغ جیغ میمون کوچولوش و می شنید بابا میمون و ول می کرد و بدوبدو میومد و یه نعره سر دایی محسن می کشید و این میمون وروجکش و می زد زیر بغلش و می بردش و باز دوباره این میمونه به دو ثانیه سرشون و گرم می کرد و میومد و این قضیه تکرار می شد. تنها قفسی که حسابی سرگرممون کرد و برامون جالب بود همین قفس میمون ها بود. چون ایلیا و ریحانه خیلی خوششون اومده بود و جلوی هر قفسی می بردیمشون می گفتن میمونا رو می خوایم. کلا من ارادت خاصی نسبت به میمون ها دارم و شاید این بخاطر سال تولدمه که متولد سال میمون می باشم. ایلیا هم فکر کنم به خودم رفته که اینقدر میمون دوسته! از باغ وحشم که می خواستیم بیایم بیرون گیر داده بود که الا و بلا این بچه میمونه رو هم باید با خودمون ببریم من تو خونه باهاش بازی کنم.

دقت دارین که تابلو زدن از غذا دادن به حیوانات خودداری نمایید. والا اینقدر این حیواناتی که ما دیدیم گرسنه بودن که همه جلوی قفس منتظر گرفتن عذا از مردم بودن. مردم هم که همه پفک به دست مجبور می شدن پفکاشون و بریزن واسه حیوونا و اینطور هم که من فهمیدم همشون پفک دوست داشتن. به شرکت چی توز واقعا باید تبریک گفت. واسه اینکه چی توزاشون به غیر از بچه ها و البته بزرگسالان در بین حیوانات هم پرطرفداره . زبان

دیدن خرگوش ها هم برای ریحانه و ایلیا جالب بود و البته قفس روباه ها . روباه های حیله گر واقعا حیله گرن و این صفت برازندشونه . اگه بدونید چطوری واسه یه دونه پفک که واسشون مینداختیم چطوری همدیگه رو گول می زدن. آخرش هم هر کدوم پفک نصیبش می شد و می خورد اون یکی پدری ازش در میاورد که کوفتش می شد. اینقدر دور قفس دنبالش می دوید تا اون یه دونه پفکی رو که خورده بود بالا بیاره منتظر.

یه دونه دیگه قفس میمون ها هم بود که فکر کنم هر چی میمون تنبل و بی خاصیت و گنده بود جدا کرده بودن گذاشته بودن اونجا . بخاطر اینکه چند تا میمون گنده توش بود که هر کدوم یه قلمرویی رو واسه خودشون انتخاب کرده بودن و ما که چند ساعت تو باغ وحش بودیم اینا تکون به خودشون ندادن و لم داده بودن و فقط مردم و نگاه می کردن. یکیشون که از اول تا آخر دو تا دستش و گذاشته بود زیر سرش و پاش رو هم انداخته بود رو پاش و واسه خودش دراز کشیده بود. ازش عکس انداختم اما نمی دوم دقیقا سر این یه دونه عکس که خیلی هم جالب بود چه بلایی اومده که هر چی می گردم پیداش نمی کنم. یکی دیگشون هم که انگار بدجوری عاشق بود چون نشسته بود رو یه تخته سنگ و عجیب رفته بود تو فکر پلک هم نمی زد. اینم عکسش :  

نتیجه این باغ وحش رفتن هم این شد که از اون روز تا حالا ایلیا همش دستش و میگیره پشت کمرش راه میره ادای شیر عصبانی باغ وحش و در میاره و طول و عرض اتاق و عصبانی طی می کنه میگه من شیر عصبانیم ! شیطانیا میره تو تختش دستش و از لای نرده های تخت میاره بیرون میگه من میمونم به من تخمه بده و منم باید نقش تخمه رو ببرم سمت دستش و همین که میخواد بگیره دستم و بکشم عقب بعد اون به مدل میمونی جیغ بزنه . بعدم میگه حالا مثلا تو مامان میمونه ای نگران (که واقعا هم مامان میمونه هستم آخه متولد پنجاه و نهم) بیا داد بزن من و بغل کن ببر اون ور . فقط چیزی که هست اون میمون کوچولویه باغ وحش هیچی رو از تو قفس بیرون پرت نمی کرد اما این شیطونک ما هر چی اسباب بازی تو تختش داره رو از لای نرده هاش پرت میکنه بیرونزبان ! تا دو روز هم به هر کی می رسید تعریف می کرد که رفته باغ وحش میمون و شیر و خرگوش دیده. حیوونای دیگه رو هم اصلا آدم حساب نمی کرد که تعریف کنه .

بعد از باغ وحش هم بردیمشون قلعه سحرآمیز و یه خورده هم اونجا بازی کردن. البته تو ورودیه پارک ارم یه قسمتی هست از این ماشین دسته دارا که من فقط تو شهربازی مشهد دیده بودم و گویا توی تهران هم داره مد میشه گذاشته بودن و اجاره می دادن که ایلیا هم همین که از در رفتیم تو اون و دید دیگه بی خیال بازیا شد و فقط می خواست سوار اون ماشینه بشه. منم براش اجاره کردم و بماند که مردم تا ایلیا رو که سوار ماشین بود رو از چال و چوله های پارک ارم رد کنم و ببرمش تو قلعه سحرآمیز. توی قلعه هم هر بازی ای رو که می گفتیم بیا سوار شو می گفت نه من از ماشینم پیاده نمیشم. منم گفتم چه بهتر منم پول خرج نمی کنم . فقط یه بار ریحانه می خواست چرخ و فلک سوار شه میگفت ایلیا هم باید بیاد پیشم ایلیا هم افتخار دادن ریحانه جان رو همراهی کردن همین.

موقع بیرون اومدن از پارک هم ماشین و به آقاهه پس نمی داد. می گفت برای خودمه . اتفاقا من خودم هم از اون ماشینا خوشم میاد. برای ایلیای تنبل ما هم چیز مفیدیه. هر وقت با هم از خونه میریم بیرون تا خرید کنیم دو قدم که میره میگه من و بغل کن . یه دونه از این ماشینا باشه میشینه توش و من فقط دستش و هول میدم و به راحتی خریدمون و می کنیم و بر می گردیم. هر چی هم به آقاهه گفتم آقا یکی از این ماشینا رو به ما بفروش نفروخت. گفتم پس از هرجا که میخرین آدرس بدین ما بریم بخریم که گفتش اینا سفارشیه و من سفارش دادم از مشهد برام ساختن آوردن ! تعجب

ایلیا یه عادتی داره وقتی یه جا بهش خوش می گذره کار من در میاد و بیچاره میشم. بسکه همش میگه مامان قصه میمون و برام بخون . قصه شیر و برام بخون. قصه قلعه سحرآمیز و برام بخون و مامان سمی بیچاره هم باید کل اتفاقاتی که توی باغ وحش و قلعه سحرآمیز و هر جایی که به ایلیا خوش گذشته افتاده رو بدون یه کلمه جا افتادن تعریف کنه و خدا نکنه یه جاش و اشتباه بگه و یا یه جاش و جا بندازه . ایلیا رو می کنه به مامان سمی که مامانی اینجاش و اشتباه گفتی اینطوری شد.

اینم از عکسای تولد ریحانه عزیز دل خاله :

ریحانه تا میخواست شمع و فوت کنه ایلیا قبل از اون فوت می کرد و ما باید شمع و دوباره روشن می کردیم. چند بار شمع روشن شد و تولد ایلیا فوت شد و بالاخره یه دفعه دهن ایلیا رو گرفتیم تا ریحانه شمع و فوت کنه :

کادوهاش هم اول توسط ایلیا وارسی می شد ببینید :

اینجا هم دو تایی داشتن می رقصیدن و ببینید ایلیا خان چه قر کمری میده :

این بود ماجراهای این قسمت ایلیا شیطونک و ریحانه وروجک ! تا قسمت بعدی خدانگهدار بامن حرف نزن!

/ 56 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام مامان آذین

ایلیا خان مردیه واسه خودش.من توی مسابقه خواب آسمونی دیدمش فکرمیکردم همون قدیه.بهرحال تبریک تبریک تبریک[ماچ]

یاس سفید

سلام آپ کردم ، بهم سر بزن و کمکم کن.

پارمیدا

کار مامان سمیه در اومده که مدام قصه میمونها رو بگه!!!![نیشخند] تولد ریحانه هم مبارک.[قلب]

مامان پرنیان

خانوم خانوما دلمون براتون تنگیده است یه قراری چیزی بذارین ببینیم همدیگرو[بغل]

مامان پرنیان

آره عزیزم هافه هافممممممممممممممممممممم[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

پارمیدا

سلام سمیه جون. خوبی؟[قلب] ایلیا خوبه؟ دیگه صبح ها گریه نمیکنه؟ [سوال] وقتی بچه ها موقع رفتن به مهد گریه کنن تا آخر روز آدم ناراحت میمونه.[ناراحت] من نمیدونم چرا تو عکسهای پارمیدا رو نمی بینی؟[سوال] روش کلیک راست کردی شو پیکچر رو هم زدی؟ باز هم نشد؟ رفرش کردی؟ نشد؟ [ناراحت] [تعجب]

سمیرا مامان رژین

مامان ایلیا ممنونم که به ما سر زدی و لطف داری ما هم دوستت داریم و ایلیا کپلچه را [ماچ][ماچ][ماچ]

نوشین مامان هستی

سلام عزیزم منم باید هستی رو یه باغ وحش ببرم[چشمک]الان دیگه بیشتر حیوونارو میشناسه[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]تولد ریحانه جون مبارک باشه[گل][گل][گل][گل][گل]

ققنوس

[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

روابط عمومی پارک ارم

با تشکر از توجه و بازدید شما از حیوانات باغ وحش به استحضار شما و خانواده محترمتان میرساند باغ وحش این مجتمع همه روز از ساعت 7 صبح لغایت 9 صبح با زحمات پرسنل زحمتکش خدمات و مراقب قفس حیوانات جارو و شستشو می شود و کثیفی احتمالی مشاهده شوده توسط شما بدلیل عدم رعایت برخی از میهمانان محترم می باشد. در خصوص گرسنگی حیوانات باید به عرض برسانم که جیره غذایی حیوانات باغ وحش بطور روزانه و بصورت بسیار ممتاز تهیه می گردد. چراکه حیوانات باغ وحش علی الخصوص خانواده میمونها، از خوردن حیوانات لک دار سرباز می زنند. در جیره غذایی این حیوانات پسته، موز و انواع و اقسام میوه تازه، عسل، تخمه و ... وجود دارد که شاید بنده در زندگی شخصی از تهیه آنها عاجز باشم و علاقه این حیوانات به گرفتن غذا از میهمانان و بازدید کنندگان خصلت این حیوانات بوده و به نوعی میتوان گفت این حیوانات در این خصوص شرطی شده اند. بهرصورت از اینکه وقت شما را گرفتم از شما ممنونم و امیدوارم یک بار دیگر بتوانیم میزبان خوبی برای شما باشیم. 09122367394 آماده شنیدن سایر نظرات و پیشنهادات سازنده شما می باشد.